تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الحكمتين ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
دارد ، چه از آن صورت كه يافتست ، و چه از آن جمله‌ئى كه آن صورت بر آنست : اعنى به مثل پارهء سنگ را حافظى است كه مر او را بر صورت « 1 » سنگ همى نگاه دارد ، و آن جزوهاء سخت [
b
39 ] شده را اندر آن پارهء سنگ همىبدارد « 2 » تا ريخته نشود . ( و ) ممكن نيست كه هر جزوى از آن همى خويشتن را بدان جزو كه هم پهلوى اوست بر بندد ، از بهر آنك آن جسم ( را ) اندر ذات خويش فعل نيايد ، كه او جوهرى فعل‌پذيرست نه فاعلست . پس مر نگاه دارندهء اين مصوّرات ( را ) بر صورتهاء مختلف و متفاوت « طبيعت » گفتند . ( 121 ) و اكنون چو مر نام طبيعت را معنى ثابت كرديم ، گوييم : فلاسفه و اهل طبايع اندر چه چيزى طبيعت مختلف شدند . ارسططاليس اندر كتاب « سمع الكيان » خويش گفته است كه « طبيعت آغاز حركت و سكونست » يعنى : چو جوهر جسم موجود شد ، با مفردات طبايع بهم موجود شد ، اندر يك وهلت بود « 3 » بىهيچ درنگى و مدّتى . و چو اين اعراض اولى با جواهر هيولى بهم شد ، آغاز حركت و سكون مكانى از آن وهلت بود ، يعنى : چو اين مفردات طبايع - از گرمى و سردى و ترى و خشكى - بدين جوهر پذيراء اين مفردات برين تقدير كه هست ، متّحد شد ، آغاز حركت آن بود . و بهره‌ئى از جسم گران شد و فروگرايست بميانه ، و بهرى ازو سبك شد و بازشد سوى حواشى « 4 » ؛ تا عالم ازين جوهر بدان ايجاد طبيعت به دو ، برين صورت شد كه هست .
هامش
( 1 ) صورت : صورتىA( 2 ) بدارد : نداردA( 3 ) بود بى : بودنىA( 4 ) حواشى : خوستىA