چه چيزى او ياد كنيم ، و بر اثر آن قول حكماء دين را بر اثبات چه « 1 » چيزى طبيعت ياد كنيم ، تا از هر دو حكمت بر ذكر طبيعت كلّى سخن گفته باشيم .
( 120 ) و گوييم كز پس اقسام اين جسم كلّى - اعنى خاك و آب و هوا و آتش و افلاك و انجم - مواليد « 2 » است از جواهر معدنى گدازنده و ناگدازنده ، وز آن اشكال « 3 » بسيار است ، كه هر يكى را از آن صورتى است ، كو بدان صورت از جملگى موجودات مولوداتى « 4 » و امّهاتى جداست ، و هر يكى را از نبات و حيوان نيز - از پشّه تا پيل « 5 » و از گندنا و پياز تا درخت گوز و ساج - صورتى ديگر است . و مرين خاك و آب را - كه بدين صورتهاء مولودى اندرست - ناچار « 6 » صورت دگرى لازمست بخاصّه از بهر اين تفاوت بسيار كه همىبينيم ، كز چوب - كه نوعيست « 7 » از مطبوعات - بهرى بر صورتى هرچ ضعيفتر است چون چوب بيد و چوب انجير ، و بهرى بر صورتى هرچ قوىتر است چون ساج و آبنوس . و اندر هر شخصى از اشخاص حيوان صورتهاء بسيار است : از پوست و موى و گوشت و استخوان و سرو و سم و جز آن . و هر يكى ازين مصوّرات بر صورت خويش محفوظ است اندر حال حيات نبات و حيوان ؛ و پس از جدا شدن نفس نامى « 8 » و حيوانى از آن ، اعنى چوب و استخوان و پوستهاء حيوان - پس ( از ) مرگ نبات و حيوان - ( بدان صورت ) همىنمانند . « 9 » و هر يكى از آن ( داراى ) جزوهاء خاكى و آبى و جز آنست ، و ناچار « 10 » اندر هر يكى - از چوب و جز آن - نگاهدارندهايست كه مر آن جزوها را همى نگاه
هامش
( 1 ) اثبات چه : اثبات وجهA( 2 ) مواليد : و متواليدA( 3 ) وز آن اشكال : وز اكهالى ( ؟ )A( 4 ) مولوداتى : مولودتىA( 5 ) پيل : ويلA( 6 ) ناچار : ناجارهA( 7 ) كه نوعيست :
كمرغيستA( 8 ) نامى : نمامىA( 9 ) نمانند : مانندA( 10 ) و ناچار : و ناجارهA