جذبه
رفتم از خود شد چو ذكر روى او * خوى خود هشتم گرفتم خوى او
خود فكندن يا گرفتن كار نيست * تا دويى باقيست سويش بار نيست
پرده بندد تا تو اندر پردهاى * پرده هشتى يار جان پروردهاى
آنكه داند خويش را در كوى او * روى او نبود كه بيند روى او
رويها باشند هم ديگر ترش * اندر آن روز از خلاف روى خوش
خود تو اى بيننده پندارى كه آن * كرده خواهد شد به دو رنجى گران
آن چنان رنجى كه مهرهء پشت او * بشكند از هيبت آن روبرو
آن چنان نبود كه بتوان مهر بست * بر جهان وز آخرت غافل نشست
روح آن دم كه رسد بر استخوان * كاوست بر بالاى سينه بر عيان
پس كسان محتضر گويند كيست * كه كند افسون كنون اينحال چيست
كيست يعنى آنكه بنمايد علاج * ز ادويه يا ادعيه رنج مزاج
محتضر را پس يقين گردد فراق * ساق او پيچد ز جان كندن بساق
آن زمان ماند عمل رفت اشتغال * ميرود مال از ميان ماند و بال
هست سوى ربت آن روز از ملا * موضع راندن بهنگام جزا
[ سوره القيامة ( 75 ) : آيات 31 تا 40 ]
فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى ( 31 ) وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ( 32 ) ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى ( 33 ) أَوْلى لَكَ فَأَوْلى ( 34 ) ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى ( 35 )
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً ( 36 ) أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى ( 37 ) ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى ( 38 ) فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى ( 39 ) أَ لَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى ( 40 )
پس نه تصديق نموده نه نماز گذارد ( 31 )
و ليكن تكذيب نمود و روى گردانيد ( 32 )
پس رفت بسوى كسانش بتكبر ميرفت ( 33 )
سزاوارتر است ترا پس سزاوارتر ( 34 )
پس سزاوارتر است مر ترا پس سزاوارتر ( 35 )
آيا مىپندارد انسان كه وا گذاشته خواهد شد مهمل ( 36 )
آيا نبود نطفه از منى كه ريخته شود ( 37 )
پس بود خون بسته پس آفريد پس راست كرد ( 38 )
پس گردانيد از آن دو جفت مذكر و مؤنث ( 39 )
آيا نيست آن توانا بر اينكه زنده گرداند مردگان را ( 40 )
پس نياورد آدمى يعنى عدى * بر پيمبر يا به قرآن از بدى
هم دگر نگذاشت از واجب نماز * ليك بر تكذيب از حق گشت باز
سوى اهلش رفت پس از رهگذار * با خراميدن ز روى افتخار
پس تو را اى كافر دشمن سزاست * در جهان قهر و هلاكت كز خداست
پس سزاوار است رنج از بعد موت * هول حشرت پس سزد وان نيست فوت
پس سزاوارت بغايت دوزخست * هر كجا تا دوزخت بند و فخست
آدمى پندارد آيا كه شود * وا نهاده مهمل اين كى مىبود
قطرهء آبى نبود آيا كه او * از منى كاندر رحم ريزد فرو
بسته خونى بد به دو تقدير كرد * پس زمانى بهر او خلاق فرد
آفريد اندر رحم يا عضوهاش * راست پس فرمود هر عضوى بجاش
پس بگرداند از منى يا ز آدمى * خود دو صنف از ماده و نر او همى
پس توانا نيست آيا كه حيات * بخشد او بر مردگان بعد از ممات
قادر است البته ذات لم يزل * بر اعاده در مجازات عمل
سورة الإنسان
[ سوره الإنسان ( 76 ) : آيات 1 تا 6 ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً ( 1 ) إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً ( 2 ) إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً ( 3 ) إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعِيراً ( 4 )
إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً ( 5 ) عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً ( 6 )
بنام خداى بخشندهء مهربان
بتحقيق آمد بر انسان وقتى از روزگار كه نبود چيزى مذكور ( 1 )
بدرستى كه ما آفريدم انسان را از نطفه