فكر كرد او طعن قرآن را كه خواست * كرد هم اندازه بهر خويش راست
كشته گردد پس چسان تقدير كرد * پس بر او لعنت كه آن تقدير كرد
پس نظر كرد و نمود از آن عبوس * روى و پيشانى بهم برد از فسوس
پس ز قرآن رو بگرداند از عناد * كرد استكبار و شد دور از رشاد
گفت پس بعد از تأمل آن پليد * قوم خود را آن زمان يعنى وليد
اينكه مىگويد محمد « ع » كى بود * غير سحرى كه روايت مىشود
يعنى آموزند او را اين بيان * ساحران بابلى اندر نهان
نيست اين جز قول آدم از قرار * يا فكيهه يا كه آن جو و يسار
زود باشد كافكنيمش در سقر * در سقر اعنى چه كردت وان مقر
آتشى كز مغز و از قشر آنچه هست * مىنماند مىندارد باز دست
تيره سازد آدمى را روى و پوست * هيئت اجرامش او خوانى نكوست
گر تأمل كرده باشى در نگاه * ظالم و بيدين بود رويش سياه
چون سيه شد دل شود پيدا برو * پرده چون افتد نمايد مو بمو
اهل دل بينند آن را از نظر * تو نبينى چون ندارى آن بصر
گفت زانروزيد با فخر كبار * كيست گر خواهى بگويم اهل نار
يعنى آن كز سيئات اندر فخست * تيرهروى از نفس همچون دوزخ است
در هواى نفس دون باشد غريق * از سياهى رو عيانند اين فريق
بر چنان آتش بوند از امر شه * مر موكل از ملايك نوزده
ره بتحقيق معانى گر تو راست * اين عدد دانى معين از چه راست
هفت كوكب دو و ده برج از نظر * هست بر ملك طبيعت ذى اثر
اين جهان طبع و حس يعنى به پا * از بروجست و كواكب ز اقتضا
پس طبيعت هفت باشد در نظر * دو و ده قوه است حيوانى دگر
اينقدر حق خواست كايد در بيان * اصل آن داند خداى راز دان
[ سوره المدثر ( 74 ) : آيات 31 تا 37 ]
وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ ( 31 ) كَلاَّ وَ الْقَمَرِ ( 32 ) وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ ( 33 ) وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ ( 34 ) إِنَّها لَإِحْدَى الْكُبَرِ ( 35 )
نَذِيراً لِلْبَشَرِ ( 36 ) لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ ( 37 )
و قرار نداديم ياران آتش را جز فرشتگان و نگردانديم عددشان را جز محنتى براى آنان كه كافر شدند تا يقين كنند آنان كه داده شدند كتاب را و بيفزايد آنان را كه ايمان آوردند ايمانى و شك نيارند آنان كه داده شدند كتاب و گروندگان و تا گويند آنان كه در دلهاشان ناخوشى است و كافران كه چه خواست خدا به اين از راه مثل همچنين اضلال مىكند خدا هر كرا خواهد و هدايت مىكند هر كرا خواهد و نمىداند لشكرهاى پروردگار ترا مگر او و نيست اين مگر پندى مگر براى انسان ( 31 )
حقا به ماه ( 32 )
و شب چون پشت كند ( 33 )
و بصبح چون روشن شود ( 34 )
بدرستى كه آنست يكى از بزرگها ( 35 )
بيمدهنده مر انسان ( 36 )
مر آن را كه خواهد از شما كه پيش رود يا پس بماند ( 37 )
ما موكل بر جهنم بى ز شك * جز ملايك را نكرديم از محك
هم نگردانديم ما جز امتحان * اين عدد را از براى كافران
امتحان يعنى كه دانند اين قليل * بر خلايق غالبند از هر قبيل
بيگمان گردند تا اهل كتاب * بر نبى خاتم از حكم و خطاب
يا كه قرآن كو بتورات متين * مر مصدق باشد از هر ره يقين
و اهل ايمان را كند ايمان زياد * محكم ايمانى ز عقل و اعتقاد
تا نيارند ايچ شك اهل كتاب * و اهل ايمان اين عدد را در نصاب
تا بگويند آن كسان كاندر قلوب * هستشان بيمارى ريب از ذنوب
هم دگر آن كافران كاندر مجال * جازمند ايشان بتكذيب رجال
خواسته تا حق چه چيز از ما حصل * زين عدد كه شد معين در مثل
هم چنان كه حق بگمراهى فرو * ميگذارد هر كرا خواهد خود او
مىكند گمراه هر كس را كه خواست * هر كرا خواهد برد بر راه راست
نسبت اين دو به خود زان داد رب * زانكه تكليف است بر هر دو سبب
هست تكليف از خدا بر عبد و بس * نسبت اين هر دو بر حق است پس
نيست كس دانا بلشكرهاى حق * غير او خود كافريد اين ما خلق
پس عددها را نداند كيف و كم * هيچكس جز ذات خلاق العدم
اين سقر يا اين عدد يا اين بيان * جز كه پندى نيست بهر مردمان
نه چنان باشد كه انكار سقر * كس تواند كرد از جن و بشر
هست سوگندم به ماه دلفروز * هم بشب كه آيد آن دنبال روز
هم قسم بر روز چون روشن شود * ظلمت شب از ميان يك جا رود
كه بشر را از دواهى عظيم * يك سقر باشد پى انذار و بيم
هر كه خواهد از شما پيش او رود * يا پس افتد او بخير است اينست حدّ