مرد بد چشمى بد از قوم اسد * مردمان را داد رنج از چشم بد
مرو را بردند نزد مصطفى * كش ز چشم بد دراندازد ز پا
حق نگاهش داشت از چشم عدو * هم فرستاد او خود اين آيت فرو
بود نزديك آنكه كفار از اثر * مىبلغزانندت از چشم و نظر
چون شنيدند از تو قرآن را يكى * مىبگفتند اينست مجنون بيشكى
جن دهد تعليمش اين گفتارها * خرق عادت يا كند ز اشعارها
وانگهى كه نيست قرآن در يقين * غير پندى بر تمام عالمين
هست افزون در ميان اهل فن * اندر اين باب اختلاف اندر سخن
فرقهاى گويند دور است از خرد * اينكه تا باشد اثر در چشم بد
فرقهاى گويند هم نبود بعيد * گر كه بر كس زهر چشم بد رسيد
من برانم در مقام همدمى * نسخهء جامع بود چون آدمى
باشد از اوصاف حيوان و ملك * مر وديعه اندر او بىريب و شك
گر كند تكميل اوصاف نكو * چون ملك گردد به وصف و خلق و خو
ور كند تكميل اوصاف دنى * همچو آن حيوان شود در كودنى
وصف مارى چون دهد در خود كمال * كار مار آيد ز وى در ديد و حال
همچنين در كل خيرات و شرور * نيك بين و اللَّه اعلم بالامور
سورة الحاقّة
[ سوره الحاقة ( 69 ) : آيات 1 تا 14 ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الْحَاقَّةُ ( 1 ) مَا الْحَاقَّةُ ( 2 ) وَ ما أَدْراكَ مَا الْحَاقَّةُ ( 3 ) كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ ( 4 )
فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ ( 5 ) وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ ( 6 ) سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ ( 7 ) فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ ( 8 ) وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ ( 9 )
فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رابِيَةً ( 10 ) إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ ( 11 ) لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ ( 12 ) فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ ( 13 ) وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً ( 14 )
بنام خداوند بخشاينده مهربان
اى بيشك بوقوع آينده ( 2 )
چه چيز دانا گردانيد ترا چيست آن بيشك ( 3 )
تكذيب نمود ثمود و عاد در هم آورنده ( 4 )
پس اما ثمود پس هلاك گردانيده شود بعقوبت ( 5 )
و اما عاد پس هلاك گردانيده شد بباد تند زور آور ( 6 )
برگماشت آن را بر ايشان هفت شب و هشت روز پى در پى پس بينى آن گروه را در آن افتاده گويا بودند ايشان درخت خرماى افتاده ( 7 )
پس آيا بينى ايشان را هيچ باز مانده ( 8 )
و آمد فرعون و كسانى كه بود پيش از آن وزير و زبر شد بگناهان ( 9 )
پس نافرمانى كردند رسول پروردگار خود را پس فرا گرفت ايشان را فرا گرفتنى افزون در سخن ( 10 )
بدرستى كه ما چون طغيان آب بود برداشتيم شما را در كشتى ( 11 )
تا بگردانيديم آن را براى شما پندى و ياد ميكرد آن را گوش ياد گيرنده ( 12 )
پس چون دميده شود در صور يك دميدن ( 13 )
و برداشته شود زمين و كوهها پس بهمزده شوند بهم زده شدنى يك مرتبه ( 14 )
ساعتى كان بيگمان يابد وقوع * هم وقوعش شد سزاوار از شيوع
چيست آن ساعت تو را دانا چه ساخت * تا چه چيز است آن بهنگام شناخت
هست آن ساعت قيامت بيگمان * حاقه مىباشد يك از اسماء آن
كرد مر تكذيب آن عاد و ثمود * ساعت كوبنده را از آنچه بود
خورد سازد بشكند كوبد بهم * اين زمين و آسمان را نيم دم
فاهلكوا بالطاغيه اما ثمود * پس ز باد اما هلاك عاد بود
باد سختى كه گذشته بد ز حد * حق مسلط ساخت بر عاد از امد
هفت شب آن باد پر آشوب و سوز * بر توالى ميوزيد و هشت روز
باشد استيصال يا قصد از حسوم * شد مر ايشان را مسلط از رسوم
پس تو ديدى گر بدى حاضر هلاك * مرده و افتاده ايشان را به خاك
گوئيا بودند تنهاى نخيل * بر زمين آن جسمهاى بس ثقيل
كه بود پوسيده و خالى ميان * اوفتد از باد تندى در زمان
بينى آيا زانگره از هر كجا * هيچ نفسى را تو باقى يا به پا
آمد آن فرعون و پيش از وى دگر * اهل دهها كه شد آن زير و زبر
قوم لوط اعنى كه شرك اندر خدا * بودشان وز شرك افزون بس خطا
گشت عاصى پس هر آن قومى ز پيش * بر فرستاده رسول رب خويش