هست اندر حسن خلق افزون سخن * با تو گويم بعضى از آن جمله من
گفته بعضى خلق اين باشد به چشم * كه كند خشم ار كست نايى بخشم
گفته منصور اينست كه بر نيك و بد * بنگرى از چشم حق نز چشم خود
پس دقيق است اين كلام عام نيست * هست بهر پخته بهر خام نيست
ليك ميگويد صفى شو منتقل * هست خلق ادراكت ار شد معتدل
وان ميسر نيست بهر هيچ كس * جز كه بندد دست وسواس و هوس
بستن آن هم بود دور از گمان * جز كه آيد پاى عشق اندر ميان
چون كه آمد عشق هر فكرى كه هست * دان كه از شهر حواس او بار بست
او نخواهد جز رضاى بار خويش * فارغست ار راحت و آزار خويش
پس نكرد او فعلى آن محبوب كرد * كرد محبوب ار كه كارى خوب كرد
اين لسان ديگرى بد نك سخن * گويم از قانون تفسير اى حسن
خلق نيك اين است گر دارى محل * وصف تو بر وصف حق گردد بدل
متصف چون بر صفات حق شدى * رستى از قيد خودى مطلق شدى
آن نه خلق تست ديگر خلق اوست * خلق او خود هم بزرگ و هم نكوست
آب جو وارد چو در قلزم شود * موج آن در موج دريا گم شود
تا باصل خلق باشى منتبه * بر تو چيزى زان نباشد مشتبه
[ سوره القلم ( 68 ) : آيات 5 تا 25 ]
فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ ( 5 ) بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ ( 6 ) إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ( 7 ) فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ ( 8 ) وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ ( 9 )
وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهِينٍ ( 10 ) هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ ( 11 ) مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ ( 12 ) عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ ( 13 ) أَنْ كانَ ذا مالٍ وَ بَنِينَ ( 14 )
إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ ( 15 ) سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ ( 16 ) إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ ( 17 ) وَ لا يَسْتَثْنُونَ ( 18 ) فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ ( 19 )
فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ ( 20 ) فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ ( 21 ) أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صارِمِينَ ( 22 ) فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ ( 23 ) أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ ( 24 )
وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرِينَ ( 25 )
پس زود باشد كه به بينى تو و ببينند ( 5 )
بكدام يك از شما مفتونند ( 6 )
بدرستى كه پروردگار تو است او داناتر به آنكه گم شد از راهش و اوست داناتر بهدايتشدگان ( 7 )
پس اطاعت مكن تكذيبكنندگان را ( 8 )
آرزو كردند كاش نرمى كنى پس نرمى كنند ( 9 )
پس اطاعت مكن هر سوگند دروغ خورنده ( 10 )
عيبكننده رونده بسخنچينى را ( 11 )
بازدارنده از خير تعدىكننده بدكار زشت ( 12 )
جفاكار بعد از آن حرامزاده را ( 13 )
از اينكه هست صاحبان مال و پسران ( 14 )
چون خوانده شود بر او آيات ما گويد افسانههاى پيشينيان است ( 15 )
زود باشد داغ كنمش بر خرطوم ( 16 )
بدرستى كه ما مبتلا كرديم ايشان را چنان كه مبتلا كرديم ياران باغ را هنگامى كه سوگند ياد كردند كه قطع ميكنيم آن را روزكنندگان ( 17 )
و اخراج نكنند ( 18 )
پس آيد بر آن طوافكننده از پروردگار خود و ايشان خفتگانند ( 19 )
پس كشت آن باغ چون باغى كه چيزى نداشت ( 20 )
پس ندا بهم كردند صبح دريافتگان ( 21 )
كه بامداد برويد برگشتتان اگر هستيد ثمركنندگان ( 22 )
پس رفتند و ايشان پنهان مشورت ميكردند ( 23 )
كه داخل نكند آن را در آن روز بر شما درمانده ( 24 )
و بامداد رفتند توانايان ( 25 )
زود پس بينى و بينند از شهود * دشمنانت تا كه اندر فتنه بود
رب تو بر گمرهان داناتر است * تا كه گمراه از رهش وز رهبر است
هم بود اعلم بر آن كو يافت راه * نيست بيرون چيزى از علم إله
پس مبر فرمان تكذيب آوران * دوست دارند از تو نرمى در عيان
تا كه ايشان با تو هم نرمى كنند * پس بدينت طعنه با نرمى زنند
هم مبر فرمان حلاف مهين * كه خورد سوگند بيش از ضعف دين
مىكند بسيار عيب مردمان * بر سخنچينى بود هر سو روان
باز دارنده ز خير و بخل خواه * بگذرنده از حدود و پر گناه
بس عتل يعنى بهانهجو بخلق * سخت رو بگشاده اشكم تنگ حلق
با وجود اين زنيم است اين عجب * نى پدر او راست پيدا نى نسب
زانكه باشد صاحب مال و ولد * چون بر او آيات ما خوانده شود
گويد از عجبى كه دارد در نهان * باشد اين افسانهء پيشينيان
زود باشد تا كنيم او را نشان * داغ بر خرطوم بنهيمش عيان
حكم قرآن عام باشد بر عبيد * گر چه دارد اختصاص اين بر وليد
مكيان را آزموديم از فراغ * بر بلاى قحط چون اصحاب باغ
وان بصنعا بد ز مردى حقپرست * ميوهاش در هر زمان كامد بدست
آن بر ايتام و مساكين عام بود * گر كه پخته ميوهاش يا خام بود
چون كه مرد او وارثانش سال نو * زان ندادى بر مساكين نيم جو