اين مگر بود از دمى كاندر دمى * بر مسيح آبست گردد مريمى
سال سابق اول ماه رجب * گشت آخر نظم اعراف از طرب
اول ماه رجب شد باز نك * سورهء حشر است آخر بى ز شك
كى مرا هرگز گذشت اين در خيال * كم بود اين موهبت از ذو الجلال
اين نبود از من ز فضل شاه بود * كه زنا دارى من آگاه بود
خواستى كز ناتوانى كم ز مور * آنچه مشكلتر بود يابد ظهور
تا ببينند اهل عصر اين نامه را * معترف گردند بر بگذشتهها
كس نگويد نيست اين انديشهاى * آيد از هر مرد شاعر پيشهاى
گر كه آيد سورهاى گو نظم كن * خشم كردى لطف فرما كظم كن
مرد لافى تا نيايد در مصاف * ما شجاعش مينخوانيم از گزاف
يا رب امروز اول ماه نو است * اين گدا محتاج امداد تو است
تا هر آنچه مانده باقى از كلام * اندر اين مه گردد از عونت تمام
جود كردى فضل كردى زين بيان * شكر آن نتوان صفى كرد از زبان
شكر آن را هم ز نطق من تو گو * شكر ذو المن باشد از ذو المن نكو
چون تو دادى اينچنين نعمت كه نيست * شكر آن مقدور ما تا چند و چيست
هم تو كن بر شكر خود ما را مدد * هست اين هم فضل و جودى بى ز حد
سهل كن بر طفل ابجد خوان عشق * نظم باقى مانده زين ديوان عشق
سورة الممتحنة
[ سوره الممتحنة ( 60 ) : آيه 1 ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبِيلِي وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ ( 1 )
بنام خداوند بخشاينده مهربان
اى آن كسانى كه ايمان آورديد مگيريد دشمن مرا و دشمن خودتان را دوستان ميفرستيد بسوى ايشان بدوستى و بتحقيق كافر شدند به آنچه آمد شما را از حق بيرون ميكنند رسول را و شما را كه بيرون ميآريد به خدا پروردگارتان گر هستيد كه بيرون ميآيد براى جهاد كردن در راه من و جستن رضاى من پنهانى ميفرستيد بسوى ايشان بدوستى و من داناترم به آنچه پنهان ميكنيد و آنچه آشكار ميكنيد و آنچه مىكند آن را از شما پس بتحقيق كه گم شد از ميان راه ( 1 )
باشد اين سورهء مودت و امتحان * كاورم از فضل بارى در بيان
مىمگيريد اى گروه مؤمنان * دوستان از بهر خويش از دشمنان
آنكه باشد با شما و من عدو * كى بهرگز با شما شد دوست او
بر مدينه آمد از يثرب زنى * كاو مغنيه بد و اينش فنى
بعد قصهء بدر و بودش ساره نام * پس از او پرسيد سلطان انام
آمدى كاسلام آرى گفت نى * آمدم بهر لباس و خوردنى
رفع چون گرديد عريانى و جوع * باز خواهم كرد بر مكه رجوع
گفت پيغمبر چه شد كز مكيان * با تغنى جامه نگرفتى و نان
گفت بعد از واقعه بدر از فسوس * كس نكردى بر غنا ميل از نفوس
پس به او دادند جامه و راحله * آل عبد المطلب بىفاصله
داد خاطب نامى او هم جامهاى * به روى او بنوشت پنهان نامهاى
سوى اهل مكه كايد مصطفى * سويتان البته از بهر غزا
پس شما باشيد حاضر بهر جنگ * تا سلاح آريد از هر جا بچنگ
زين خبر شد احمد از وحى جليل * پس على « ع » را ساخت با جمعى گسيل
تا ستاند نامه را از ساره باز * زن نمود از آن ابا و احتراز
پس بگشتند آن متاعش را تمام * نامه زان پيدا نشد با اهتمام
كرد تهديد او بكشتن ديگرش * نامه بيرون كرد از موى سرش
در مدينه باز با نامه شدند * سوى مسجد جمع پس عامه شدند
تا خبر يابند از تفصيل آن * تا چه بنوشت و كه بنوشت آن چنان
گفت پيغمبر هر آن كرد اين خلاف * بايد او تا خود نمايد اعتراف
ور نه من رسوا كنم در محضرش * معترف گرديد خاطب در برش
گفت باللّه اين نكردم از نفاق * بلكه تدبيرى بد اين دور از سياق
چون مهاجر هر يكى دارند بس * از عشيره و اقربا در مكه كس
من ندارم هيچ كس را تا كند * اهل بيتم را ز بدخواهان مدد
خواستم بر مكيان حقى ز من * ثابت از اين نامه آيد بىسخن
تا رعايت ز اهل و اولادم كنند * نى كه از جا بيخ و بنيادم كنند