تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 758

مساهمون:

ص٧٥٨
با برادرهاى خود گويند زود * زان كسان كه نگرويدند از يهود
گر برون كرده شوند از خانمان * با شما آئيم ما فاش و عيان
هيچ وقت از كس نه ما فرمان بريم * در جدال با شما نى ياوريم
با شما ايشان نمايند ار قتال * بر شما بدهيم يارى لا محال
حق بود شاهد كه ايشان كاذبند * گر جهودان خود برون كرده شوند
نى روند ايشان برون همراهشان * ور قتال آيد ز پى ناگاهشان
نصرت ايشان را نبدهد از قرار * ور دهند از فرض نصرت نيست كار
زانكه برگردند زود از پشتها * گرزها بينند چون در مشتها
بر هزيمت ميروند اعنى كه زود * پس نه يارى كرده گردند اين يهود
زانكه باشد در دل ايشان را فزون * از شما رهبت كه از حق در درون
اين از آن باشد كه ايشان بىخبر * جمله باشند از جلال دادگر
ور نه بايستى كه ترسند از خدا * اين دو رويان منافق بر شما
جنگ نكنند اين يهودان با شما * جز ز پشت قلعه و ديوارها
نيستشان قوت كه آيند از حصون * سوى صحرا بهر جنگ ايشان برون
نى كه جبنى هستشان زين رهگذر * سخت باشد جنگشان با يكدگر
ليك باشند از شما بس ترسناك * افكند حقشان بدل اين بيم و باك
خود تو پندارى كه دارند اجتماع * اين يهودان از تعقل و انتفاع
قلبهاشان ليك از حقد و حسد * پس پراكنده است و عارى از رشد
اين از آن باشد كه بس لا يعقلند * از صلاح خود به كلى غافلند
همچو آنان است ايشان را مثل * كه از ايشان پيشتر نزديك بل
خود چشيدند آن و بال امر خويش * وان نبود الا كه از ششماه بيش
كشتگان بدر از آن باشد مراد * يا گروه ديگر از اهل فساد
در جهان گشتند رسوا و هلاك * هم بعقباشان عذابى دردناك

[ سوره الحشر ( 59 ) : آيات 16 تا 17 ]

كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ ( 16 ) فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ ( 17 ) چون مثل شيطان هنگامى كه گفت مر انسان را كافر شود چون كافر شد گفت بدرستى كه من بيزارم از تو بدرستى كه من ميترسم از خدا كه پروردگار جهانيانست ( 16 ) پس باشد انجام آن دو تا اينكه باشند در آتش هر دو جاودانى در آن و اينست جزاى ستمكاران ( 17 )
مثل شيطان كادمى را گفت هم * باش اندر كفر خود ثابت قدم
من تو را يار و معينم در عمل * پس چو محكم شد در او كفر و دغل
گفت من بيزارم از تو در يقين * ترسم از پروردگار عالمين
چون ببرصيصاى عابد عهد بست * كه تو را باشم پناه از هر شكست
كار او بردار كرد او چون تمام * بعد از آن كافكندش از شهوت بدام
گفت من بيزارم از تو اى دبنك * كس زند بر جام زهد اين گونه سنگ
گفت هم بو جهل را من با شما * همرهم در جنگ احمد « ع » هر كجا
كس نبتواند شما را كرد پس * پس چو در بدر آمد ايشان را شكست
گفت من بيزارم از احمق كه او * با خدا گردد زحمق او جنگجو
هيچ آيد با خدا كس در ستيز * بايد از خشم خدا جستن گريز
من سگ آن آستانم غالبم * بر پلنگى كاوست خصم صاحبم
آنكه از فرمان او آرد گذر * بر كنم با چنگ و دندانش جگر
چون نمودم استخوانش ريز ريز * باشدم زو بس تنفر بس گريز
آنكه راند از بزم خويشم شاه جان * خواست تا باشم مقيم آستان
تا كه ندهم ره بهر بيگانه‌اى * هم چنان كه پاسبان خانه‌اى
آنكه ديدى سر كشيدم زان كمند * بد طلسمى در نظر يا چشم بند
زين گذشتم ترسم از مشتى دگر * رازها بىپرده گردد سر بسر
خواند آدم را بكفر ابليس دون * پس گريزد زو چو بكشيدش به خون
پس بود در آخر و انجام كار * جاودان آن هر دو را ماوى بنار
اين بود پاداش استمكاره‌ها * كه به خود بستند راه چاره‌ها

[ سوره الحشر ( 59 ) : آيات 18 تا 20 ]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ ( 18 ) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ ( 19 ) لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ ( 20 ) اى آن كسانى كه ايمان آورديد بپرهيزيد از خدا و بايد بنگرد نفسى كه چه پيش فرستاد براى فردا و بپرهيزيد خدا را بدرستى كه خدا بيناست به آنچه ميكنيد ( 18 ) و نباشند چون آنان كه فراموش نمودند خدا را پس فراموش گردانيد بر آنها خودهاشان را آنهايند آنها فاسقان ( 19 ) يكسان نيستند اهل آتش و اهل بهشت اهل بهشتند ايشان كاميابان ( 20 )
اى گروهى كاهل ايمانيد بس * مىبترسيد از خدا در هر نفس
هر كسى بايد كند در خود نظر * تا چه بفرستاده پيش از خير و شر
بهر فرداى قيامت گر كه آن * هست طاعت شكر حق گويد بجان
ور كه عصيانست پس بايد كند * توبه و تقوى ز فعل زشت بد
بايد او البته پرهيزد مدام * از عقوبتهاى خلاق الانام
او بود دانا بر آنچه ميكنند * پس چو داند او بنيكى ره زنند
هست تقواى نخستين از عوام * وان دوم مخصوص خاصان و گرام
هست تقواى عوام از ناپسند * وانچه اندر شرع زشتست و نژند