تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧

[ سوره ص ( 38 ) : آيات 26 تا 29 ]

يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ ( 26 ) وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ ( 27 ) أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ ( 28 ) كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ( 29 ) اى داود بدرستى كه ما گردانيديم ترا خليفه در زمين پس حكم كن ميانه مردمان به حق و پيروى مكن خواهش نفس را پس بيرون برد ترا از راه خدا بدرستى كه آنان كه بيرون مىبرند از راه خدا مر ايشانراست عقوبتى سخت با آنكه فراموش كردند روز شما را ( 26 ) و نيافريديم آسمان و زمين را و آنچه ميان آن دو تاست بيهوده اينست گمان آنان كه كافر شدند پس واى بر آنان كه كافر شدند از آتش ( 27 ) يا ميگردانيم آنها را كه گرويدند و كردند كارهاى شايسته چون فسادكنندگان در زمين يا ميگردانيم پرهيزكاران را چون نابكاران ( 28 ) كتابيست كه فرو فرستاديم آن را به تو بركت داده شده تا تأمل كنند در آيتهايش و تا پند گيرند صاحبان خردها ( 29 )
ما بگردانديمت اى داود هين * در امور حق خليفه در زمين
حكم بين مردمان كن پس به حق * نى هوا را باش تابع در نسق
زان تو را گمراه سازد نفس دون * وز ره حق داردت باز از فسون
آن كسان كز راه حق گمره شوند * هستشان از حق عذابى سخت چند
زانكه شد فرموششان روز شمار * ور نه بدشان بر خلاف نفس كار
نافريديم اين سما و اين زمين * وانچه باشد بينشان باطل يقين
اينكه بيحاصل كنند آن را گمان * هست ظن آنكه كافر شد بدان
ويل آن كس را ز آتش كه شنيد * قول حق پس گشت كافر نگرويد
ما بگردانيم آيا آن كسان * كاهل ايمانند و از شايستگان
چون تبه‌كاران ارض اندر ثواب * متقين را يا چو فجار از حساب
ما فرستاديم سويت اينچنين * خود كتابى بس مبارك بس متين
تا در آياتش كنند انديشه چند * هم اولو الالباب ازو گيرند پند

[ سوره ص ( 38 ) : آيات 30 تا 34 ]

وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ( 30 ) إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ ( 31 ) فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ ( 32 ) رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ ( 33 ) وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ ( 34 ) و بخشيديم مر داود را سليمان خوب بنده بدرستى كه او بود رجوع‌كننده ( 30 ) هنگامى كه عرض كرده شد در طرف عصر اسبان به تمام سم دو پا و يك دست و كنار سم يك دست ايستاده تيزرو ( 31 ) پس گفت بدرستى كه من دوست داشتم دوستى اسب از ذكر پروردگارم تا پنهان شد در حجاب ( 32 ) برگردانيد آنها را به من پس شروع كرد مسح كردنى بساقها و گردنها ( 33 ) و بتحقيق آزموديم سليمان را و انداختيم بر كرسيش بدنى را پس رجوع كرد ( 34 )

در بيان قصه حضرت سليمان عليه السلام

هم ببخشيديم ما داود را * خود سليمان كثير السود را
بنده‌اى بود آن سليمان كه رجوع * سوى ما ميكرد بسيار و خضوع
عرضه شد بر وى چو هنگام عداد * بالعشى الصافنات الجياد
آخر روز اسبها كه بد هزار * پيشش آوردند بر سان و شمار
شد نمازش فوت او زان سان و سير * پس بگفت احببت انى حب خير
اختيار اعنى نمودم حب مال * خود بذكر كردگار ذو الجلال
تا كه شد پوشيده يك جا آفتاب * اين بود حتى توارث بالحجاب
گفت ردوها علىّ از وثوق * كردشان پى فطفق مسحا بسوق
هم بريد از جمله كردن در مقام * كرد قربان اسبها را بالتمام
بعض را باشد بر اين فعل اعتراض * كز چه كشت آن بىزبانان ز انقباض
گر تصدق كرده باشد او خيول * نيست بحثى وارد او را در اصول
دوست‌تر چون بوده اسبان نزد او * كرد آنها را تصدّق بىغلوّ
فرقهء گويند هم ز ارباب لب * داغ كرد او پا و گردنشان ز حب
گفته بعضى شمس را او كرد رد * تا بوقت آرد بجا طاعات خود
داند اين را هم خدا كو قادر است * شمس بر تعظيم امرش حاضر است
گفته‌اند اهل روايات اين كلام * كه سليمان داشت صد زن در مقام
گفت خواهم ز اختلاط اين زنان * صد پسر بدهد مرا حق يك زمان
تا به راه حق كنند ايشان جهاد * پس نياورد ايچ استثنا به ياد