تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
آنچه لازم در ميانش فاصله است * فارقش فصل الخطاب آن مسئله است
گفت حيدر بينه بر مدعى است * هم يمين بر منكر اين جز فصل نيست
در نكاح او بجفت اوريا * اختلاف افزون بود در گفتها
اغلبى كاورده‌اند آن را بنقل * هست بيرون از رسوم شرح و عقل
آنكه دارد دعوى پيغمبرى * كى كند فعلى ز رسم دين برى
بعد از آن هم مردمان را پيروى * باشد از وى ز اعتقاد معنوى
سيما اين گونه فاش و برملا * كه نويسند از وى اندر نامه‌ها
ديده باشى مردمان عيبجو * حرف را كوهى كنند ار هست مو
خاصه گر باشد بزرگى سرفراز * چشمها باشد بر او در عيب باز
در زمان خود بسى اين ديده‌ايم * و از كتاب و از خبر بشنيده‌ايم
مثل داود نبى با جفت غير * عشق بازد نيست در اين گفته خير
وانگهى كه پش از عقد و نكاح * وصل او جويد نمايد افتضاح
هوش و حس را اندكى كن مجتمع * اينست ممكن پس نگر يا ممتنع
جز كه وجهى باشد آن را برملا * كه نه چندان عقل از آن جويد ابا
مر زنى را از اكابر اوريا * خطبه كرد او بد وجيهه و پارسا
شد نزاعى بينشان پيش از نكاح * ترك آن وصلت نمودند از صلاح
خواست پس داود « ع » او را بهر خويش * وين نبود از وى پسنديده بكيش
زانكه زن بسيار بودش در حرم * بود اين بر اوريا از وى ستم
بود اين بر وى سزاوار از وجوه * كه شود ساعى به صلح آن گروه
اين ز وى بد ترك اولى در رسوم * گشت از حق پس در آن وصلت ملوم
وجه ديگر كانهم آمد در خبر * وان ز راه عقل باشد دور تر
وصف حسن زن نبى بشنيده بود * ز اوريا تفريق آن خواهش نمود
اين دو وجه از روى حجّت قابل است * وجه ديگر هر چه باشد باطل است
حاصل از اين ترك اولى حق خبر * ميدهد بر احمد نيكو سير

[ سوره ص ( 38 ) : آيات 21 تا 25 ]

وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ ( 21 ) إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ ( 22 ) إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ ( 23 ) قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ ( 24 ) فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ ( 25 ) و آيا آمد ترا خبر منازعان هنگامى كه بالا رفتند به ديوار عبادت خانه ( 21 ) وقتى كه داخل شدند بر داود پس ترسيد از ايشان گفتند مترس كه دو فرقه منازعيم كه ستمكرده بعضيمان بر بعضى پس حكم كن چنان ما به حق و جور مكن و هدايت كن ما را ميان راه ( 22 ) بدرستى كه اين برادر من مر او راست نود و نه ميش و مراست ميش واحد پس گفت واگذار به من آن را و مغلوب كرد مرا در آن مطالب ( 23 ) گفت بتحقيق ستم كرده به تو بخواستن ميش او بسوى ميشهاى خود و بدرستى كه بسيارى از با هم آميختگان هر آينه ستم ميكنند بعضيشان بر بعضى مگر آنان كه گرويدند و كردند كارهاى شايسته و اندكىاند ايشان و گمان برد داود كه ما آزموديم او را پس آمرزش خواست از پروردگارش و برو درافتاد ركوع‌كنان و بازگشت نمود ( 24 ) پس آمرزيديم او را و بدرستى كه مر او راست نزد ما هر آينه قرب و خوبى بازگشت ( 25 )
بر تو آيا قصه خصمان رسيد * كه شدند ايشان بر آن قصر مشيد
آن زمانى كه به بالا بر شدند * بر عبادتخانه‌اش خصمان چند
گشت پس داود ز ايشان بيمناك * تا مگر باشند بر قصد هلاك
زانكه ميبودند با شكلى عجيب * در لباس و وضع و صحبت بس مهيب
روز طاعت بود و دربانان بدر * منع مردم مينمودند از گذر
بر گمانش كه بوند از دشمنان * بهر قتلش آمده در آن مكان
پس بگفتندش مكن از ما تو بيم * زانكه ما از دشمنان تو نه‌ايم
زانشديم اينجا كه تو باشى حكم * بعضى از ما كرده بر بعضى ستم
حكم كن ما بين ما زانصاف و داد * زانكه بر حكم تو داريم اعتماد
حكم بين ما به حق كن نى بجور * راه بنما بالسويه كن تو غور
اين مرا باشد برادر وز عدد * باشد او را نه ز نعجه با نود
مر مرا يك ميش باشد در سبيل * گفت پس گردان مرا بر آن كفيل
يعنى آن را هم نما تمليك من * در نصيب آن تا بود نزديك من
گشت غالب بر من او در اين خطاب * خطبهء زن كرد يعنى بىحساب
گفت داود « ع » بر تو كرده است او ستم * خواست چون پيش تو بهر خويش هم
از شريكان اى بسا نامنضبط * مال خود سازند با هم مختلط
بعض بر بعضى كنند آنكه ستم * زان تخالط گاه بيش و گاه كم
جز كسان كه مؤمنند و نيك كار * واندكند ايشان چو يك تن در هزار
پس ملايك در زمان غايب شدند * يافت پس داود كه بد تعريض و پند
برد ظن دانست يعنى كان فسون * نيست غير از امتحان و آزمون
خواست پس آمرزش از پروردگار * رو در افتاد آمد اندر اعتذار
بر انابت سوى حق همت گماشت * تا چهل شب سر ز سجده بر نداشت
ز اشك چشم او گياه از خاك رست * دفتر عصيان خويش از گريه شست
پس ز وى زان فعل نازيبنده ما * در زمان گشتيم آمرزنده ما
نزد ما قربيست او را بىحساب * حسن جان حسن مكان حسن مآب