تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
پس نگشت آبستن از آنها بساز * جز يكى كاورد طفل مرده باز
گفت زانرو حق تعالى كانچنان * ما سليمان را نموديم امتحان
بر فكنديم آن جسد بر تخت او * گشت پس باز او به حق و آورد رو
آن پسر يا بوده بر سن شباب * از فجأ مرد او بتخت آن جناب
قصه انگشتر و ديو آنچه هست * كه مهى عفريت بر جايش نشست
قصه‌هاى قصه خوانانست و بس * آن نگويد جز كه ديوى پر هوس
حاصل آنكه امتحان شد در بلا * اصل و علت جمله را داند خدا

[ سوره ص ( 38 ) : آيات 35 تا 40 ]

قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ ( 35 ) فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ ( 36 ) وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ ( 37 ) وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ ( 38 ) هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ ( 39 ) وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ ( 40 ) گفت پروردگار من بيامرز مرا و ببخش مرا پادشاهى كه سزاوار نباشد براى احدى پس از من بدرستى كه تو تويى بغايت بخشاينده ( 35 ) پس مسخر كرديم براى او باد كه ميرفت بفرمان او بآهستگى هر جا كه اراده كرده بود ( 36 ) و ديوها را هر بناكننده و هر فرو روندهء بدرياها ( 37 ) و ديگران را قرين كرده شدگان در غلها ( 38 ) اينست بخشش ما پس عطا كن يا نگاهدار بدون شمار ( 39 ) و بدرستى كه مر او راست نزد ما هر آينه قربى و خوبى بازگشت ( 40 )
خواست پس آمرزش از پروردگار * ربّ اغفر لى بگفت از اضطرار
اضطرار اعنى كه قطع چاره‌ها * كه شود دل منقطع از ما سوى
ده مرا ملكى كه آن خود نى سزد * يك نفر را بعد من از خوب و بد
خود تويى بخشنده بر تحقيق و راست * هر چه خواهى بدهى آن را گر سزاست
ضنتى او را نبود از اين دعا * بل تمنا حق خود كرد از خدا
آنچه باشد حق من يعنى به من * كن عطا وان بود ملك بىفتن
نيست حاجت هيچ توجيهى دگر * هست كافى اين بر ارباب نظر
رام پس كرديم او را باد ما * رفتى از نرمى بامرش هر كجا
رام هم كرديم ديوان را بساز * بهر بنائى و غواصيش باز
ديگران يعنى كه ديوان مريد * بسته بر اغلال بودندش مزيد
اين عطاى ماست بر تو بر صواب * فامنن او امسك به غير هر حساب
نزد ما او راست جاهى بس بلند * بازگشتى بس نكو و ارجمند

[ سوره ص ( 38 ) : آيات 41 تا 44 ]

وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ ( 41 ) ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ ( 42 ) وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ ( 43 ) وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ( 44 ) و ياد كن بندهء ما ايوب را هنگامى كه خواند پروردگارش را كه مس كرد مرا شيطان برنجى و آزارى ( 41 ) بزن پايت را به زمين اين چشمه‌ايست به جهت شستشوى سرد است و آشاميدن ( 42 ) و بخشيديم او را كسانش را و مثلشان را با ايشان رحمتى از ما و پندى مر صاحبان خردها را ( 43 ) و بگير بدستت دسته پس بزن به آن و خلاف سوگند مكن بدرستى كه ما يافتيم او را شكيبا خوب بنده بود بدرستى كه او بود رجوع‌كننده ( 44 )

در بيان قصه حضرت ايوب عليه السلام

عبد ما ايوب را آورد به ياد * چون بخواند او رب خود را ز اعتماد
اينكه شيطان مىرساند بيحساب * مر مرا رنج و تعب نصب و عذاب
من تو را اندر بلاها صابرم * ديو ليك انده دهد بر ظاهرم
كه تو را گر حق نكرده ردّ باب * چون رعايت را نسازد مستجاب
از تو بگرفت آنچه بودت مال و جاه * همچو خاكت كرده نك پامال راه
امر شد كه بر زمين بر زن تو پا * چون كه زد پيدا شد آبى با صفا
گفت جبريلش كه هذا مغتسل * سرد و آشاميدنى در اين محل
پا چو بهر غسل در آب او گذاشت * محو شد زو در زمان رنجى كه داشت
چون تنش شد پاك ز آزار و مرض * مىنبخشيديم از اهلش عوض
مثلهم معهم فزون كرديم ما * بر دو چندان يعنى اولاد ورا
زانكه گشت از ما ببخشش فايض او * تا بود بر عاقلان پندى نكو
خورده بد سوگند كه صد چوب او * بر زند بر رحمه جفت نيكخو
از پى پاداش قول منكرى * كه ز رحمه سر زد اندر محضرى
خواست تا سوگند خود سازد براست * دل ندادش راه ليك آن را كه خواست
زانكه در بيماريش در صبح و شام * خدمت خود كرده بد بر وى تمام
گفت حق برگير اندر دست خويش * دستهء را كان بود صد از حشيش
پس بزن زن را به آن دستهء گياه * ترك سوگندت مكن چون نيست راه
بود اين باعث كه ابليس عدو * گفت با زن من كنم او را نكو