تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
زان دو دختر مر پدر را گفت يك * كن اجير او را پى اغنام نك
زانكه نيكوتر كسى باشد بدين * بهر اجرت كو قوى است و امين
گفت خواهم بر تو بنمايم نكاح * زين دو دختر مر يكى را بر صلاح
هشت سالم تا مگر باشى اجير * گر شود ده از تو فضلى شد كثير
مىنخواهم بر تو گيرم هيچ شاق * من بكارى كان بود ما لا يطاق
زود باشد گر خدا خواهد مرا * يا بى از شايستگان اندر وفا
گفت اين عهديست بين ما كه گشت * هر كدام از اين دو مدت كه گذشت
پس تعدى يا فزون جويى به من * ناورى از هشت يا ده بىسخن
يعنى آن سان كه چو ده سالم گذشت * حق دگر نبود نباشد هم بهشت
بر هر آن چيزى كه گوئيم آن إله * كارساز ماست در امر و گواه
بر شبانى چون روان شد از شعيب * خواست موسى يك عصا ز الهام غيب
داد بر موسى همانا آن عصى * كه بسى زو شد عيان آثارها

[ سوره القصص ( 28 ) : آيات 29 تا 31 ]

فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ ( 29 ) فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ ( 30 ) وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ ( 31 ) پس چون بپايان رسانيد موسى آن مدت را و روان شد با اهلش ديد از جانب طور آتشى را گفت مر اهلش را كه درنگ نمائيد بدرستى كه من ديدم آتشى را شايد كه آورم بشما از آن خبرى يا گيرانيده شعله از آتش باشد كه شما گرم شويد ( 29 ) پس چون آمد آن را ندا كرده شد از كناران وادى كه جانب راست بود در قطعه زمينى بركت داده شده از آن درخت كه اى موسى بدرستى كه من منم خدا كه پروردگار جهانيانم ( 30 ) و آنكه بيند عصايت را پس چون ديد آن را كه حركت ميكرد گويا آن بود مار باريكى برگشت باز پس رونده و رجوع نكرد اى موسى بيا و مترس بدرستى كه تويى از ايمنان ( 31 )

در بيان ديدن موسى عليه السلام آتش طور را

پس چو موسى هشت مدت را تمام * يافت رخصت از شعيب نيك نام
تا رود در مصر نزد مادرش * هم برادر و اقربا با خواهرش
يا كه ميشد سوى بيت المقدس آن * از ابى عبد اللَّه است اين در بيان
برد اهل و مال خويش آن نيكمرد * همره خود پس شبى تاريك و سرد
راه كم شد وضع حمل زن رسيد * وان رمه از برف و سرما ميرميد
مىنجست از سنگ و آهن هيچ نار * ماند حيران سخت بر وى گشت كار
آتشى از جانب طور او بديد * گفت اهلش را درنگ اينجا كنيد
آتشى ديدم از آن شايد خبر * بر شما آرم ز ره يابم اثر
زان كسان كه نزد آتش واقفند * ره بپرسم گر كه بر ره عارفند
بر شما يا ز آتش آرم پاره‌اى * گرم تا گرديد اندر چاره‌اى
پس چو آمد شد ندا كرده خود او * از يمين وادى اندر جستجو
در مكانى بس مبارك بود شاط * شد ندا كرده در آن خرم بساط
از درختى كان بوادى رسته بود * بود عوسج يا كه عناب از نمود
ز او ندا آمد بموسى اينچنين * من حقم پروردگار عالمين
شرح آن بگذشت پيش از چند و چون * نيست بر تكرارمان حاجت كنون
ور كسى گويد كه تكرار از چه باب * كرده حق اين داستان را در كتاب
چند وجه آن راست از روى كلام * سرّ اصلى را خدا داند تمام
زان يك اين باشد كه دارد هر سخن * ربط بر قول دگر اندر علن
هم چنان كه گفته گردد در امور * مال مظلومى ببرد آن كس به زور
بازگويى بهر صاحب استماع * داشت آن مظلوم با ظالم نزاع
بر سر مالى كه برد از وى چنان * نيست زين تكرار چاره در بيان
چون كه گويند اين نزاع از بهر چيست * گويى آن جز بهر مال برده نيست
باز در جايى دگر گويى كه شاه * داد مظلومان دهد بىاشتباه
همچو آن مظلوم كو را روبرو * خواست وز ظالم گرفت اموال او
باشد اين تكرار ثالث در كلام * باز گويى نيست ظالم را دوام
همچو آن ظالم كه آن مظلوم را * رنجه كرد افكند ظلم او را ز پا
مال او برد آبروى او بريخت * رشتهء كارش از آن از هم گسيخت
پس مكرر در مكرر شد كلام * جمله هم بر جا بد ار فهمى مقام
نى كه خارج از فصاحت باشد آن * اين نيابد جز دقيقى نكته‌دان
وجه ديگر آنكه در انذار و پند * هست تكرار از خردمندان پسند
چون كلامى را مكرر گفت شاه * وقعش افزايد بدل بر اهل جاه
چند وجه ديگر است اندر كلام * مانم از تفسير گر گويم تمام
از خدا آن دم بموسى شد ندا * كه بيفكن اى كليم از كف عصا
پس چو موسى در فكند آن را ز كف * گشت مارى ميدويد از هر طرف
بود در سرعت بسان تيره مار * ليك در جثه چو ثعبان بىقرار
منهزم شد موسى از ديدار او * پشت كرد و باز ناگرداند رو
موسيا پيش آ مترس از حيّه هين * چون كه ميباشى تو نيز از آمنين
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 551 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه