هر آينه گمراهى آشكار ( 18 )
پس چون خواست كه حمله مىكند با آنكه او دشمنش بود مر آن دو تا را گفت اى موسى آيا ميخواهى كه بكشى مرا هم چنان كه كشتى نفيسى را ديروز نميخواهى جز اينكه باشى ستمكار در زمين و نميخواهى كه باشى از اصلاح كنندگان ( 19 )
و آمد مردى از انتهاى آن شهر كه ميشتافت گفت اى موسى بدرستى كه جماعت مشورت ميكنند در باب تو كه بكشندت پس بيرون رو بدرستى كه من مر ترا از خيرخواهانم ( 20 )
در بيان قضيه روز بعد از كشتن حضرت موسى « ع » قبطى را
كرد پس در شهر آن شب بامداد * خائف و ترسنده ز امرى كو فتاد
منتظر بود او كش آيند از عقب * خون قبطى را كنند از وى طلب
پس به يارى خواندش آن كو خوانده بود * روز بگذشته در آن جنگ و جهود
داشت او با قبطى ديگر نزاع * خواند موسى را به يارى زان صداع
گفت موسى مر ورا زان گير و دار * خود تويى بر گمرهى آشكار
دى بقتل يك نفر گشتى سبب * نك به اين مرد ورى جنگ و غضب
فتنهانگيزى كنى از بد صفات * نيست عزمت هيچ بر صبر و ثبات
پس اراده كرد موسى آن زمان * تا بگيرد آنكه بود از دشمنان
تا ز سبطى دفع شرّ او كند * گفت اى موسى تو خواهى بىسند
كه مرا بكشى ميان رهگذر * آن چنان كه دى بكشتى يك نفر
مىنخواهى تو كه باشى در زمين * جز كه جبّارى كه جويد جور و كين
هم نخواهى باشى از شايستگان * كه كنند اصلاح بين اين و آن
چون كه او بشنيد اين گفتار زفت * هر دو را بر يكدگر بنهاد و رفت
قتل آن خباز چون بد مشتبه * تا كه او را كشته ز اهل شهر و ده
گفته بد فرعون كه بىحجّتى * مىنشايد كشت كس را نوبتى
چون نكرد انكار موسى در مقال * قتل قبطى را بنزد آن رجال
پس ببردندى بفرعون اين خبر * كه ورا كشته است موسى در گذر
مشورت كرد او باتباع و خواص * حكم شد بر قتل موسى در قصاص
مردى آمد ز آخر شهر آن زمان * يعنى از درگاه فرعون از نهان
بود ساعى گفت اى موسى به تو * مشورت كردند اين قوم از عتو
كه تو را بكشند از روى قصاص * رو برون گفتم ز پندت اختصاص
[ سوره القصص ( 28 ) : آيات 21 تا 24 ]
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ( 21 ) وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ ( 22 ) وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ ( 23 ) فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ ( 24 )
پس بيرون رفت از آن ترسان كه مترصد ميبود و گفت اى پروردگار من برهان مرا از گروه ستمكاران ( 21 )
و چون متوجه شد بسوى مدين گفت شايد كه پروردگار من كه هدايت كند مرا ميان راه ( 22 )
و چون وارد شد به آب مدين يافت بر آن گروهى را از مردمان كه آب ميدادند مواشى خود را و يافت از فرود ايشان دو زن را منع ميكردند گفت چيست كار شما گفتند آب نميدهيم تا آنكه باز كردند شبانان و پدر ما پيريست بزرگ ( 23 )
پس آب داد براى آن دو پس برگشت بسوى سايه پس گفت پروردگار من بدرستى كه من براى آنچه فرو فرستادى بر من از خير محتاجم ( 24 )