در بيان فرار كردن حضرت موسى « ع » از مصر و رسيدن بر سر آب مدين و ديدن دختران شعيب « ع » را بر سر آب
پس برون از شهر شد بيراحله * گرسنه تنها بدون غافله
بود خائف داشت در ره انتظار * كز پيش آيند گفت اى كردگار
ده نجاتم از گروه ظالمين * در پناه خود نگهدارم چنين
پس روان شد سوى مدين او ز راه * ره نمايد شاديم گفتا إله
از سه ره كامد بپيشش بىغلط * او سوا كرد اختيار اعنى وسط
زان دوره رفتند آنها كز عقب * مرو را بودند ساعى در طلب
داشت حق مستور ز ايشان راه راست * كز وسط ميرفت و حق اين گونه خواست
شد بمدين هشت منزل بوده آن * تا بمصر و خارج از فرعونيان
آمد او بر آب مدين در ورود * وان چهى اندر كنار شهر بود
يافت قومى را ز مردم كز شتاب * مر مواشى را همى دادند آب
بر كنارى ديد از مردم دو زن * گوسفندان داشته دور آن دو تن
تا نيايند آن رمه نزديك آب * يافت ايشان را بعفت در حجاب
رفت موسى كرد از ايشان سؤال * چيست تا مطلوبتان زين اشتغال
گوسفند دور ميداريد ز آب * در رمه تا در نريزند از شتاب
ميبگفتند آب ندهيم اين رمه * تا كه فارغ مينكردند اين همه
پس بماند هر چه فاضل ز ابشان * بر مواشى ما دهيم از بعد آن
هستمان پير كهن سالى پدر * نيست قادر تا خود آيد در گذر
بالضروره خواهران آئيم ما * تا كه بدهيم آب مر اغنام را
با شبانان گفت موسى كز چه باب * اين زنان را زودتر ندهيد آب
آب ما گفتند ندهيم ار بگاه * تو توانى دلو را بر كش ز چاه
آب ميده اين دو زن را زودتر * اين باستهزا بگفتند آن حشر
زانكه بود آن كار ده مرد قوى * غيرت آمد در نهاد موسوى
بركشيد آن دلو بر چستى ز چاه * داد آب اغنام نسوان را بگاه
كرد پس بر سايه نخلى رجوع * از حرارت يا كه از طغيان جوع
گفت پس يا رب ز نيكى ناگزير * آنچه بفرستى بمحتاج فقير
از تو ميخواهم كه محتاجم بر آن * خوردنى را گر چه باشد نيم نان
دختران را ديد در خانه پدر * آمدند امروز از ره زودتر
زان سبب پرسيد گفتند آنچه بود * گفت آريدش كنون در خانه زود
[ سوره القصص ( 28 ) : آيات 25 تا 28 ]
فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ( 25 ) قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ ( 26 ) قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ( 27 ) قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ وَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ ( 28 )
پس آمد او را يكى آن دو كه راه ميرمت بآزرم گفت بدرستى كه پدر من ميخواند ترا كه پاداش دهد ترا مزد آنچه آب دادى براى ما پس چون آمد او را و خواند بر او قصهها را گفت مترس نجات يافتى از گروه ستمكاران ( 25 )
گفت يكى از آن دو اى پدر من بمزدورى گير او را بدرستى كه بهتر كسى است كه به مزدورى گرفتى تواناى امين است ( 26 )
گفت بدرستى كه من ميخواهم كه تزويج كنم به تو يكى از دو دخترم اين دو تا بر آنكه مزدور شوى مرا هشت سال پس اگر تمام كردى ده را پس از نزد توست و نميخواهم كه رنج نهم بر تو زود باشد كه بيابى مرا اگر خواسته باشد خدا از شايستگان ( 27 )
گفت اينست ميانهء من و ميانه تو كه هر كدام از آن دو مدت را كه بپايان رسانيدم پس نباشد تعدى بر من و خدا بر آنچه ميگويم وكيل است ( 28 )
در بيان آمدن موسى عليه السلام نزد حضرت شعيب « ع »
پس يكى زان دختران آمد ز راه * كز حيا در پيش پا بودش نگاه
گفت او را انّ يدعوك ابى * تا جزا بدهد ترا از موهبى
مزد آنچه آب دادى تو بما * پس چو آمد سوى او با صد رجا
خواند يك جا قصهء خود بر شعيب * از ولادت تا خروجش بى ز ريب
گفتى او را مىمترس اى مجتبى * كز گروه ظالمين گشتى رها
پس ز وجه ميهمانى در مقام * نى بمزدى گفت آريدش طعام