و داخل كن دست را در گريبانت كه بيرون آيد سپيد نورانى از غير بدى در نهگانه آيتها بسوى فرعون و قومش بدرستى كه ايشان بودند گروهى فاسقان ( 12 )
پس چون آمد ايشان را آيتهاى ما كه بيناكننده است گفتند اين است جادوى آشكار ( 13 )
و انكار كردند آن را و يقين دانستند آن را نفسهاشان از راه ستم و كبر پس بنگر چگونه باشد انجام كار فسادكنندگان ( 14 )
مىبيند از اين عصا را چون فكند * جنبجو كرد او چو مارى پر گزند
حيّهاى باريك و چست و تيزرو * خوفناك و پر نهيب از راه و دو
يا بچالاكى و چستى بود جان * اژدها در جثه و شكل و توان
بود يا جان چون فكندش در زمين * اندك اندك گشت ثعبانى مبين
موسى از وى رو بگرداند اى عجب * وز توهّم بر نگشت اندر عقب
نك مترس اى موسى از غير اين زمن * مىنترسند انبيا در پيش من
ليك بر خود هر ستم كرد از زلل * وان بدى پس كرد بر نيكى بدل
شد پشيمان گشت تائب در زمان * پس منم آمرزگار و مهربان
غفلت اعنى گر كه سر زد ز انبيا * باز نادم گشت و راجع سوى ما
پس باطمينان كنم خوفش بدل * جز نكويى نبودش تا در عمل
هم در آوردست خود را در بغل * تا سفيد آيد برون دور از خلل
باشد اعنى عارى از نقص و برص * وين دو باشد از نه آيات اخص
سوى فرعون و گروهش بر نشان * چون كه ايشانند قومى فاسقان
پس به هنگامى كه آيتهاى ما * آمد ايشان را عيان و بر ملا
مبصر اعنى بس نماينده و پديد * پس بگفتند اين بود سحرى شديد
پس به آن گشتند منكر ار جحود * گر چه ثابت امر حق بر حمله بود
بيگمان بد نفسشان يعنى بدان * ليك ميكردند انكار از زبان
از ستمكارى و عدوان و علوّ * خويش عالى ميشمردند از علوّ
پس تو اى بيننده چون بوده است بين * آخر و انجام كار مفسدين
[ سوره النمل ( 27 ) : آيات 15 تا 16 ]
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ ( 15 ) وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ ( 16 )
و بتحقيق داديم داود را و سليمان را دانش و گفتند ستايش مر خدا را كه افزونى داد ما را بر بسيارى از بندگانش كه مؤمنانند ( 15 )
و وارث شد سليمان داود را و گفت اى مردمان آموختند ما را نطق پرنده و داده شديم از همه چيز بدرستى كه اين هر آيند مزيتى است آشكار ( 16 )
در بيان دانستن سليمان عليه السلام نطق مرغان را
وز يقين داديم دانش ز اختيار * ما بداود سليمان آشكار
وان دو گفتند از خداوندى سپاس * كه فزونى دادمان بر كل ناس
بر كثيرى از عباد مؤمنين * كه فزونند از تمام عالمين
هم ز داود آن سليمان بىشگفت * در وراثت ملك و شاهى را گرفت
گفت اى مردم شديم آموخته * نطق مرغان وز علوم اندوخته
چند رمز از منطق الطيرش بيان * سازم اندر نظم تفسير از نشان
گفت طاوس اين سرايد بر ملا * هر جزا بدهى همان يا بى جزا
هدهد اين گويد كه آمرزش بگاه * اى گنهكاران بخواهيد از إله
طوطى اين گويد كه هر زنده بتن * مىبميرد هم شود هر نو كهن
گويد آن خطاف در آواز خويش * كه فرستيد از خود ار چيزيست پيش
تا بيابيد اين بوقت احتياج * همچو صحت وقت علت بر مزاج
رخمه گويد جز خدا هر چيز هست * مرو را بىشك زوال اندر پى است
مر قطاره گويد آن كو بست لب * از تكلّم گشت سالم از تعب
گويد اين بيغا كه بر آن باد ويل * كه نباشد جز كه بر دنياش ميل
اين همى گويد خروس اندر فغان * از خدا آريد يادى غافلان
نسر گويد يا بن آدم در جهان * هر چه مانى آخر خود مرگ دان
هم عقاب اين گويد از دورى ناس * جمع گردد دل بيارامد حواس
سار گويد اى خداى جانفروز * از تو خواهم قوت خود را روز روز
بلبل اين گويد كه بدهد جان ز قوت * بر هر آن مخلوق حىّ لا يموت
فاخته گويد مر اين را هم غراب * كه لدوا للموت و ابنوا للخراب
من شنيدم خود ز زنبورى كه گفت * رحم هر كس كرد شد با رحم جفت
من نخواهم بر تو زد نيش اى فقير * گر كه بيرحمى ندارى در ضمير