تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
پس بگويندش كراهت گر تو راست * زين عمل خود را به حلق آويز داشت
يا كه رو از غيظ خود بر آسمان * تا توانى مر نمايى دفع آن
اين نهايت باشد از چيزى كه او * ميرسد فكرش بدان در جستجو
حاصل اين كز حكم حق گر ناكسى * نيست راضى خشم از آن دارد بسى
تا شود منصور خير المرسلين * يا نباشد راضى از رزق اينچنين
گو كه خود را اندر آويزد به حلق * تا بميرد وا رهد از حقد خلق
يا رود در آسمان بر چاره‌اش * مر شود ساكن دل غمخواره‌اش
نازل از خود ما نموديم اين چنين * مر نشانهاى هويدا در زمين
هر كرا خواهد نمايد ره خداى * نيست جز او بندهء را رهنماى
آن كسان كه بگرويدند از يقين * و از يهودان و از گروه صائبين
يعنى استاره پرستان در نشان * وز نصارى و مجوس و مشركان
بين ايشان پس جدا سازيم ما * در قيامت چون كه آن گردد بنا
حق بهر چيزيست ذات او گواه * هم نه كس را غير ذات او پناه
مر خدا سجده كند او را يقين * هر كه هست اندر سماوات و زمين
مهر و ماه و انجم و كوه و شجر * چارپا هست آنچه اندر بحر و بر
هم كثير از مردمان ساجد به حق * هم كثيرى بر عذابش مستحق
حق و لازم شد مر ايشان را عذاب * كه ز سجده سر كشيدند از عتاب
خوار سازد هر كرا خواهد خدا * مكرمى پس در جهان نبود ورا
مىكند كارى كه خواهد ذو الكرم * از اعانت و از اهانت بىستم

[ سوره الحج ( 22 ) : آيات 19 تا 24 ]

هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ ( 19 ) يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ( 20 ) وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ ( 21 ) كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ ( 22 ) إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ ( 23 ) وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ ( 24 ) اين دو خصم خصومت كردند در پروردگارشان پس آنان كه كافر شدند بريده مىشود براى ايشان جامها از آتش ريخته مىشود از بالاى سر هاشان آن آب گرم ( 19 ) كه گداخته شود به آن آنچه در شكمهاى ايشانست و پوستهاشان ( 20 ) و مر ايشانراست گرزها از آهن ( 21 ) هر گاه اراده كنند كه بيرون روند از آن از آزردگى باز گردانيده شوند در آن و بچشيد عذاب آتش سوزان ( 22 ) بدرستى كه خدا در ميآورد آنان را كه گرويدند و كردند كارهاى شايسته در بهشتهايى كه ميرود از زير آنها نهرها زيور بر كنند در آن از زر و مرواريد و پوشش ايشان در آن پرنيانست ( 23 ) و هدايت كرده شدند بپاكيزه از گفتار و هدايت كرده شدند به راه خداى سزاوار ستايش ( 24 )
اين دو فرقه يكدگر را دشمنند * كه جدل در كردگار خود كنند
در ره دين ز اختيار و اضطرار * ميكنند ايشان به سختى كارزار
پس كسانى كه به حق كافر شدند * نهرشان ببريده گردد باز چند
جامه‌اى از آتش انگيخته * هم شود از فرق سرشان ريخته
آب گرمى كه گدازد در نمون * آنچه ايشانراست ز احشا در بطون
پوستهاشان هم شود بگداخته * ظاهر و باطن ز دانش ساخته
گرزها باشد بر ايشان از حديد * كه بر آنهاشان بكوبند از شديد
ز آتش ار خواهند تا بيرون روند * باز گردانيده اندر وى شوند
وين بود از كثرت اندوه و غم * گر گريزانند ز آتش دمبدم
اينچنين گويندشان در سوز و تاب * كاى اسيران هوا ذوقوا عذاب
خصم ديگر كاهل ايمانند و دين * كرده‌اند اعمال نيكو از يقين
حق در آردشان بجنّت در جزا * جنتى كز اوست جارى نهرها
منحلى در وى بزيورها شوند * صاحب دستينه از زرها شوند
شرح آنها گفته‌ايم از پيشتر * چيست تا معنى ز مرواريد و زر
جامه ايشانراست در جنت حرير * تا كه باشند از لطايف بىنظير
ره نموده هم شوند ايشان تمام * سوى طيب نزد گفتار و كلام

جذبه

همچنين سوى صراط بس حميد * ره نموده ميشوند اندر اميد
قول طيب هست حمد كردگار * راه طيب بر موحد وصل يار
عشق گويد كار عاشق شد تمام * وقت معشوقست و لطفش در مقام
از صفى بشنو كه نك ميدان اوست * عشق آمد نوبت جولان اوست
من كجا دردش بدرمانها دهم * جان چه باشد تا بپيمانها دهم
نى ز زخمش آگهم نز مرهمش * كو سرى كز نو نهم بر مقدمش
بر تنم ور سر نهد هر دم هزار * جمله را ديگر كنم بر وى نثار
سر فكندن در رهش آئين ماست * هر چه باشد كار عشق او دين ماست
غير عشق او قسم بر جان او * خواهم ار هيچ از سر و سامان او
درد او بر جان من مأوى گرفت * دل در اول ترك درمانها گرفت
دلبرا چند ار كه نزديك آمدى * بر سر اين كشته‌ات نيك آمدى
گر نپردازم بتعظيمت ببخش * نيست ور جان بهر تقديمت ببخش
دل نماندى تا در آن جايت دهم * سر نهشتى تا كه بر پايت نهم
حله فرمايى كه پوشندم بتن * بر تنى كو مانده معذور از كفن
عذر خواهى تو ز كشتهء خويشتن * عذر خواهم من ز عذرت بيدهن
آرى آن كو جان بفرمان ويست * گر كشد هم جان دهد كان ويست
راه يابد عاشق فرسوده‌اش * بر صراط ثابت بستوده‌اش
پيش او چون كشته و افكنده شد * هم بذات بيزوالش زنده شد
من چگويم مر بهذيان و تبم * رفته است از كف عنان مطلبم