تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
منزهى تو بدرستى كه من هستم از ستمكاران ( 87 ) پس اجابت كرديم مر او را رهانيديم او را از اندوه و همچنين ميرهانيم گروندگان را ( 88 )

در بيان حال حضرت يونس على نبينا عليه السلام

ياد كن از صاحب ماهى كه رفت * او غضبناك از ميان قوم زفت
بر خود او بگرفت زان رفتن غضب * كه چرا رفت او برون بىاذن رب
زانكه وعده كرده بود او از شتاب * قوم خود را بر هلاك و بر عذاب
چون كه آمد حالشان را باز جست * جملگى بودند بر حال نخست
شرح آن گفتيم در آيات پيش * پس غضب فرمود او بر نفس خويش
كز چه از حق خواست بر قومش عذاب * يا چرا بىاذن حق رفت از شتاب
پس گمان كرد او كه حق نگرفته هيچ * تنگ بر وى راه رزق اندر بسيج
يا گمان كرد او كه چون بىاذن حق * رفته بود از قوم بيرون از غلق
حق نگيرد تنگ بر وى زان عمل * يا نسازد تنگ بهر او محل
پس چو بيرون شد ز نينوى از غضب * رفت تا نزديك بحرى خشك لب
عزم دريا كرد و بر كشتى نشست * شد نهنگى راهشان بر بحر بست
موجها برخاست يا مانند كوه * اهل كشتى آمدند اندر ستوه
اندر اين كشتى بگفتند از تميز * بندهء باشد ز مولا رو گريز
شورش بحر است از طغيان او * بر خداوندش بگاه جستجو
خاست يونس گفت آن بنده منم * كه ز خواجهء خود گريزنده منم
بايدم در بحر بر زودى فكند * تا شما سالم بمانيد از گزند
زين به قرعه پس نمودند اعتماد * قرعه بر نام وى اندر دم فتاد
رفت كاندازد به دريا خويش را * باز ماند شورش و تشويش را
ماهييى بگشود بهر او دهان * آمد اين بر اهل كشتى بس گران
كافكنند اندر دهان ماهيش * بىخبر از حكمت اللهيش
جانب ديگر ببردندش ز يم * باز آمد ماهى و بگشود فم
پس توكّل كرد بر نعم النّصير * خويش را افكند از كشتى به زير
ماهى اندر دم فرو بردش بكام * بطن ماهى گشت معراجش تمام
يك قدم برداشت از خود سوى دوست * نيست جز آن يك قدم تا كوى دوست
بد دو عالم جمله زير آن قدم * وان فناى حادثست اندر قدم
نيك دانند آن قدم را اهل دل * دل ندارد هر شك خوار اين بهل
گو ز يونس كو ببطن ماهى است * بطن حوتش بارگاه شاهى است
گفته‌اند ارباب تفسير اين چنين * كه بماهى شد خطاب از رب دين
كاين نه طعمهء تست دار او را نگاه * بل تويى گردون اين رخشنده ماه
گر بكام ماهيش انداختيم * ماهيش را عرش وحدت ساختيم
هفت يا سه يا چهل روز تمام * بطن حوتش بود معراج و مقام
فلسفى گويد ز برهان متين * خارج از حكم طبيعت باشد اين
راست گويد ليك اين از طبع نيست * معجز است و آيت پيغمبرى است
داند اين كز هست خود فانى شده * از طبيعت رسته ربانى شده
سير مىكرد او به درياى شهود * در سه تاريكى و نورش ميفرود
مىشنيد آواز اشيا بر ثبوت * جمله در تسبيح حى لا يموت
پس در آن تاريكى و تشويش را * خواند از دل مر خداى خويش را
كاى خدايى كه خدايى جز تو نيست * آشنا را آشنايى جز تو نيست
ما ز خود بيگانه گشتيم اى خدا * تا تو باشى از دو عالم يار ما
من كنم تقديس و تسبيح تو زان * كه كنى پاك از عيوبم جسم و جان
من ز استمارگان بر نفس خويش * بودم از نقصان از اندازه بيش
كرد چون بر ظلم نفس او اعتراف * حق نجاتش داد از غم بىخلاف
گفت كرديم آن دعايش مستجاب * هم رهانديم از غم او را بر شتاب
مؤمنان را هم رهانيم اين چنين * كالتجا آرند بر ما از يقين

[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 89 تا 100 ]

وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ ( 89 ) فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ ( 90 ) وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيها مِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمِينَ ( 91 ) إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ ( 92 ) وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ ( 93 ) فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ وَ إِنَّا لَهُ كاتِبُونَ ( 94 ) وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ ( 95 ) حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ ( 96 ) وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يا وَيْلَنا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا بَلْ كُنَّا ظالِمِينَ ( 97 ) إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ ( 98 ) لَوْ كانَ هؤُلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها وَ كُلٌّ فِيها خالِدُونَ ( 99 ) لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ ( 100 ) و زكريا را چون ندا كرد پروردگارش را اى پروردگار من وا مگذار مرا تنها و تويى بهترين وارثان ( 89 ) پس اجابت كرديم مر او را و بخشيديم مر او را يحيى و شايسته كرديم براى او جفت او را بدرستى كه ايشان بودند ميشتافتند در خيرات و ميخواندند ما را از راه اميد و بيم و بودند مر ما را خضوع‌كنندگان ( 90 ) و آن را كه نگاه داشت فرجش را پس دميديم در او از روح خود و گردانيديم او و پسرش را آيتى براى عالميان ( 91 ) بدرستى كه اين ملت شما كه دين واحد است و منم پروردگار شما پس بپرستيد مرا ( 92 ) و پاره پاره كردند امرشانرا ميانشان همه باشند بسوى ما بازگشت كنندگان ( 93 ) پس آنكه كرد از كارهاى شايسته و اوست مؤمن پس نيست انكارى مر سعيش را و بدرستى كه مائيم مر او را نويسندگان ( 94 ) و