تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
مال و ملكش بود بيش از حصر و حد * همغلام و اسب و استر بيعدد
بود مشغول عبادت صبح و شام * دل نبودش جز به مهر حق مدام
روزى آمد جبرئيل از حق بر او * داد پيغام از حق او را روبرو
گفت بودى عمرى اندر عيش و ناز * آن سر آمد وقت اندوهست باز
نعمتت گردد مبدل بر نقم * صحّتت بر رنج و هم شادى به غم
فقر و نادارى رسد بعد از غنا * مىشوى بر ضعف و خارى مبتلا
گفت دادم دل بر اين جمله يقين * گر رضاى دوست باشد اين چنين
كى توانيم از رضاى او گذشت * باغ ما چو از باد مهرش تازه گشت
پس براق عشق آمد شد سوار * سوى معراج فنا هم رهسپار
نوح سان بنشست در فلك رضا * داد دل يك جا به طوفان قضا
بر بلاى دوست بود او منتظر * تا كه فرمان كى بجهر آيد ز سر
بود روزى در عبادتخانه او * كامد از ره پيك عشق از چارسو
كه تلف شد گله و خيل ور مه * رفت بر سيل حوادث آن همه
كشتها و باغها را زد سموم * كرد ويران هر چه بود از مرز و بوم
پس خبر آمد كه افتاد از مقام * سقف مر بر فرق فرزندان تمام
بود مشغول او بذكر ذو الجلال * مىنماند از آن خبرها ز اشتغال
فوت فرزندان دل آوردش به درد * پس به سجده اوفتاد و شكر كرد
بانگ بر زد غيرت عشق غيور * كاين زمان دل را نگهدارى صبور
در حضورش كن نگهدارى دل * يارت آيد تا كه بر يارى دل
دادهء حق بود اينها بىسخن * باز چون خواهد ز جان تسليم كن
كى تو را جان بود يا چيز دگر * يا كه هيچت از وجود خود خبر
او تو را جان داد و عقل و علم و ديد * هم ز نعمتها كه پى در پى رسيد
آنچه خود داد ار كه هم بگرفت باز * منّت از وى دار و با محنت بساز
در ره اينها امتحان عاشق است * تا كه بر زخم ارادت لايق است
باز آمد امتحان بيمار شد * مدت رنج و مرض بسيار شد
هيچ عضوى سالم از وى بر نماند * جز زبان و دل كه حق زان مىبخواند
زخم گشت اعضاى او سر تا بپاى * در كناسه مر ورا دادند جاى
رحمه بد مشغول خدمتكاريش * مىنمود اندر مرض غمخواريش
هفت سال اين گونه بود احوال او * كس نپرسيدى ز نفرت حال او
گفت رحمه چون نخواهى از خدا * تا تو را بدهد ز علتها شفا
گفت از اين كو مرا هشتاد سال * داد نعمت سخت دارم انفعال
كه ز رنج كم ز وى خواهم شفا * ياد نارم آن همه عيش و نوا
بحر رحمت زين بيان آمد به جوش * او زبانست ار شود عاشق خموش
هر صباحى از غم و بيماريش * باز پرسيد از پى دلداريش
كه بود چون حالت اى بيمار من * عافيت جويى تو يا ديدار من
گفتى آن را هم تو دانى اى خدا * گر چنينم يا چنان در مدعا
بر نيايد كار بر دعوى من * كار باشد بر قبول ذو المنن
بود صبحى منتظر در سر و هوش * آن خطاب حق ورا نامد به گوش
آن زمان لب بر شكايت باز كرد * ربّ انّى مسّنى آغاز كرد
پس نموديم آن دعايش مستجاب * هم مبدل بر شفا رنج و عذاب
رنج او برداشتيم از فضل ما * باز داديمش ز علتها شفا
هم دو چندان زانچه بودش بيشتر * ز اهل و اولاد و منال و گنج و زر

تحقيق

تا به اينجا بود تفسير كلام * نك بتحقيق آمديم اندر مقام
گوش دل بگشا بتحقيق صفى * آشنايى گر باسرار خفى
وقت موج بحر ما شد هوشدار * بر گهرهاى معانى گوشدار
نيست تفسير هر كه گويد اى گداى * كرده اين تفسير را صوفى براى
بلكه تحقيق است وز اسرار وجود * گر نفهمى تو گناه از ما نبود
كرد حق احضار چون ايوب را * در مقام قرب و اوج اعتلا
كان بود معراج مردان و ملوك * كه بره كردند مردانه سلوك
جان و دل پرداخت از كثرت تمام * وز خيال جسم و جان و ننگ و نام
كرد دل خالى زياد غير دوست * رفت بيرون از جهات مغز و پوست
ريخت از خود هر چه او را قيد بود * زانكه خود در دام عشق او صيد بود
عيش و صحت خانه و فرزند و مال * اشتر حق را بپايد چون عقال
وقت مستى كرد آن را تار و مار * پس به معراج فنا شد رهسپار
ماند غافل هم ز جان و هم ز تن * وين بود در راه عشق اول سنن
تن چو از تعمير آن كردى بدور * مىشود رنجور و فاسد زان قصور
سوى كثرت چون ز وحدت گشت باز * ديد بر جا نيست هيچ از برگ و ساز
رفته بر باد آن همه آثارها * مىنماند خشتى از ديوارها
گشته آن بنيادها يك جا خراب * يافته اوضاع گيتى انقلاب
آنچه قابل بر فنا بوده است آن * گشته فانى نيست هيچ از وى نشان
ليك آن كو گنج وحدت با وى است * در غم فقدان دينارى كى است
آمد او با گنج وحدت ز آسمان * هر چه خواهد هست با وى در زمان
در سرا باريد سه روزش طلا * اين بود بعد از فنا سرّ بقا
گشت بر وى باز ابواب عطا * از نشان رحمة من عندنا
تا كه پندى باشد اين بر عابدين * صبر در محنت كنند اهل يقين

[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 85 تا 86 ]

وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ ( 85 ) وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ ( 86 ) و اسمعيل و ادريس و ذا الكفل همه بودند از صبركنندگان ( 85 ) و در آورديم ايشان را در رحمت خود بدرستى كه ايشان بودند از شايستگان ( 86 )
ياد اسمعيل كن و ادريس راد * هم دگر ذى الكفل را آور به ياد
هر يك از اين سه بدند از صابرين * ثابت اندر راه ايمان و يقين
اندر آورديم زان صبر و سكون * جمله را در رحمت از حد فزون
بوده‌اند آن جمله بس شايسته كار * وز گروه صالحين اندر شمار

[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 87 تا 88 ]

وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ( 87 ) فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ ( 88 ) و صاحب ماهى را چون رفت خشمناك پس گمان كرد هرگز تنگ نخواهيم گرفت بر او پس ندا كرد در تاريكيها كه نيست خدايى مگر تو
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 476 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه