گفت بلخى چون بود راى رسل * افضل از راى هر آن كس در سبل
بر طريق اول او را پس ز داد * هست جايز در مقامات اجتهاد
پس جواب اينست كز بهر رسل * وحى چون ممكن بود در جزء و كل
پس نباشد جايز او را اجتهاد * كه بود منتج ظن در هر مراد
پيش نور شمس بهر روشنى * روز كس آرد چراغ از ايمنى
يا بجايى كه بود ممكن يقين * اكتفاء بر ظن كند در شرع و دين
بر نبى گر بود جايز اجتهاد * بود جايز هم خلافش بر عباد
تا نمايند اجتهادان زيد و عمر * پس كند نفى نبى در قول و امر
هم چنان كه مجتهد را مز بجدّ * هست جايز نفى ديگر مجتهد
بر خلاف او كند يعنى عمل * ليك اين نبود روا در اين محل
زانكه پيغمبر به طاعت در خور است * خالف امر پيمبر كافر است
اينقدر كافيست اندر اينمقام * بارزان بر شرح تفسير و كلام
تتمه بيان حال داود و سليمان عليهما السلام
هر دو را داديم حكم و علم ما * رام شد داود را مر كوهها
بود در تسبيح با او كوه و طير * فاعليم اين جمله را ما خود بخير
هم به او تعليم فرموديم ما * تا زره سازد ز بهر جنگها
آن لباس آمد شما را روز حزب * تا نگهتان دارد از هر زخم و ضرب
پس شما آيا كنيد از حق سپاس * گر كه باشيد اندكى نعمت شناس
بر سليمان باد را كرديم رام * بود جارى تند ز امر او مدام
در زمين شام كاندر وى ز ما * هست بركات و نعم بىانتها
هر كجا مىخواست از شهر و بلاد * مرو را ميبرد در يك لحظه باد
ما بهر چيزيم دانا بىخلاف * اين بحكمت بود يعنى نز گزاف
وز شياطين رام فرموييم هم * مرو را از بهر غواصى به يم
همچنين از بهر ديگر كارها * وز پى آسانى دشوارها
حافظ ايشان را بديم از ناپسند * تا نپيچندش سر از فرمان و بند
[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 83 تا 84 ]
وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ( 83 ) فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدِينَ ( 84 )
و ايوب را هنگامى كه ندا كرد پروردگارش را كه مس كرد مرا آزار و تو رحم كنندهتر رحمكنندگانى ( 83 )
پس اجابت نموديم مر او را پس رفع نموديم آنچه با او بود از آن را و داديم او را اهلش و مثلشان با ايشان رحمتى از نزد ما و پندى مر پرستندگان را ( 84 )
در بيان حال حضرت ايوب على نبينا و عليه السلام
ياد كن ايوب را چون خواند چند * ربّ خود را چون رسيد او را گزند
كه مرا مس كرد ضرّى اينچنين * تو به حالم ارحمى از راحمين
يادم آمد حال ايوب صبور * گشتم از صبر و سكون يكباره دور
منقلب شد حالم از احوال او * آمدم چون در نظر تمثال او
به دو صبرش از محبت بر إله * آن امين راه حق روحى فداه
گريه گر بگذاردم گويم تمام * حال آن بگزيده ربّ الانام
در محبت امتحان دوست را * كند از تن با رضايت پوست را
آنكه با حق كار عشق اينسان كند * ترك ملك و مال و جسم و جان كند
بكشد آهى در بلا باشد صبور * در محبت تا جوى نايد قصور
جان بنامش گر رهى نبود گران * صد سلام او را بجان از عاشقان