تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
شد خطاب از حق بر ايشان از رشد * كه اگر خواهد كنيد او را مدد
آمدند افلاكيان ز امر جليل * تا كنند ايشان اعانت بر خليل
گفت مر افرشتهء باد آن زمان * افكنيم اين نار بر نمروديان
تا بسوزند از صغير و از كبير * كس نماند هيچ از اين قوم شرير
گفت افرشتهء زمينش كه بگو * تا برم اين جمله را در وى فرو
هر يك از اهل سماوات اين چنين * آمدند او را به يارى بر زمين
گفت من در پيش امر ذو المنن * كرده‌ام فانى ارادهء خويشتن
در بلايم گر چه دل خرسند اوست * مىپسندم هر چه آن اپسند اوست
بنده‌ام من بنده كبود تا كه او * باشدش در حكم مولا گفتگو
من چه غم دارم كه عالم آتش است * سوختن گر خواهد او بر ما خوش است
چون در آتش شد نگون از منجنيق * جبرئيلش در رسيد اندر طريق
گفت هيچ ار حاجتى دارى بگو * گفت داند حاجت هر بنده او
كار جز با قاضى الحاجات نيست * آنكه او محتاج كس در ذات نيست
حاجتى زين به مرا نبود كنون * كه شود در آتش از عشقش نگون
حيف كاين جان در غم و سوزش كم است * وين شرار از بهر جانم يك دم است
كاش جان بسيار بود آتش مدام * كاندر او ميسوخت تا يوم القيام
گر تو را عشقى است دانى گو چه گفت * اين گل از بستان عاشق بر شگفت
خواست تا از دل كشد آهى ز عشق * زد بر او يارش دگر راهى ز عشق
كه مكش آه از جگر خاموش باش * راز عشق افشا مكن روپوش باش
كه ز آهت آتش افتد در جهان * سوز از وى اين زمين و آسمان
تو مزن دم كار هل تا من كنم * بر تو آتش جنت و گلشن كنم

[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 69 تا 70 ]

قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ ( 69 ) وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ ( 70 ) گفتيم اى آتش باش سرد و سلامت بر ابراهيم ( 69 ) و خواستند به او مكرى پس كرديم ايشان را از زيانكارتران ( 70 )
پس بر آتش حكم از دوار رسيد * آيت يا نار كونى در رسيد
باش اى آتش بر ابراهيم سرد * هم سلامت نفسرد تا او ز برد
در زمان آتش فتاد از اشتعال * شعلها شد جمله جنات وصال
پس برون از آن بهشت دلفروز * شاد و خرم آمد او بعد از سه روز
خواستند از بهر او كيدى چنين * پس شدند آنها زيان كار و غبين

مأمور شدن پشه بر هلاكت نمروديان

پشه را پس داد فرمان در فراغ * رفت تا نمروديان را بر دماغ
تا كه حيوانى چنان نابود و خرد * مغز آن نابخردان را جمله خورد
آنكه آيد با خدا اندر نبرد * ز او بر آرد پشهء بايست كرد
اين دماغ افزون بد از خرطوم پيل * چون ز نيش پشهء گشتى ذليل
تو ز كركس مىشدى بر آسمان * بر نشاندت پشه بر بال آن چنان
گفت من بر آسمانت دور تر * ميبرم از كركسان اى مغز خر
آنكه زور پشه مىچربيد بر او * حاجتش نبود بكركس يكتسو
باد بال بق برد او را ز جاى * بالد آن گه كه نگنجم در فضاى
اين زمينم بهر گنجايش كم است * تنگ بر جسم مدمغ عالم است
بايدم زين ره شدن بر گسمان * نى ز راهش بل ز بال كركسان
راه آن از ما و من بگذشتن است * از وجود خويش فانى گشتن است
هل خوديت با من آگر لا مكان * بگذرانم مر تو را در يك زمان
چون تويى بر پيل خود بينى سوار * زيبد آن كت پشهء سازد مهار
گويدت گردون نه جاى احمق است * رهنما تا دوزخت كافى بق است
رو تو ابراهيم سوى ارض شام * لايقت بابل نباشد بر مقام
رو تو تا نمرود را بىعايقش * من برم آنجا كه باشد لايقش
گفت زان داديم با لوطش نجات * سوى شام از ارض بابل با ثبات
و آن زمينى جانفزا و پر نواست * رحمت و بركت در آن نازل ز ماست

[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 71 تا 77 ]

وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ ( 71 ) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ ( 72 ) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ ( 73 ) وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقِينَ ( 74 ) وَ أَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ( 75 ) وَ نُوحاً إِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ ( 76 ) وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ ( 77 ) و رهانيديم او را و لوط را بسوى زمينى كه بركت داديم ما در آن از براى جهانيان ( 71 ) و بخشيديم مر او را اسحق و يعقوب كه نواده بود و همه را گردانيديم شايستگان ( 72 ) و گردانيديمشان امامانى كه هدايت ميكرده باشند بامر ما و وحى كرديم بايشان كردن كارهاى خوب را و برپاى داشتن نماز را و دادن زكات را و بودند مر ما را عبادت‌كنندگان ( 73 ) و لوط را داديمش حكم و علم و نجات داديم او را از قريه كه بودند ميكردند بديها را بدرستى كه ايشان بودند گروه بدان فاسقان ( 74 ) و داخل كرديم او را در خدمت خود