بر شما كرديم نازل اين كتاب * كاندر آن باشد شرافت بىحساب
ارجمند آئيد از وى بر ملا * در نمىيابيد آيا پس شما
كان شما را بر شرف گردد سبب * مفتخر گردند بر عالم عرب
اى بسا از قريه كاشكستيم پيش * اهل آن را كه ستمشان بود كيش
بعد ايشان قوم ديگر را پديد * جايشان كرديم و اين باشد وعيد
گفت بر تهديد كفار عرب * هم شما را هست اين يعنى سبب
باس ما چون اهل آن ده يافتند * بر گريز از قريه مىبشتافتند
مىبنگريزيد و برگرديد باز * بر تنعمها و آمال دراز
آنچه در وى بر تنعم بودهايد * سالها سكنى در آن بنمودهايد
بر مساكن باز گرديده شويد * مر شما شايد كه پرسيده شويد
از شما پرسند از خرد و درشت * اين كه اين پيغمبرانتان را كه كشت
خادمان پرسندتان يا در سؤال * چيست فرمان تا نمائيم امتثال
مىبگفتند از اسف يا ويلنا * زانكه ميباشيم استمكاره ما
پس هميشه بودشان مر خواندن اين * حتى جعلناهم حصيدا خامدين
نافريديم اين زمين و آسمان * ما ببازى و آنچه باشد بينشان
خواستيم از لهو را گيريم ما * ميگرفتيم آن ز نزد خود بجا
يعنى از جنس مجرد كاقربند * آن بماوا زوجه نسبت انسبند
يا روا بود ار بما فرزند و زن * ميگرفتيم آن ز جنس خويشتن
فاعل ار بوديم لهوى را بساز * ميگرفتيم آنچه بهتر بود باز
بل بيندازيم حق را كه جداست * سخت بر باطل بوجهى كه سزاست
بشكند پس آنچه را بر باطل است * باطل آن هنگام محو و زايل است
حجت ما غالبست اعنى چنان * كه اگر ميگشت محسوس و عيان
بود باطل را چو سنگى بر زجاج * بشكند آن را بچستى لا علاج
بر شما ويل است و حزن از هر جهت * زانكه بر وى ميكنيد او را صفت
هست او را آنچه در ارض و سماست * و آنچه نزدش از ملايك ز اعتلاست
كس ندارد سركشى از طاعتش * هم نه مانده ميشوند از خدمتش
روز و شب تنزيه گويند از نخست * هم نكردند از عبادت هيچ سست
مىبگيرند از خدايان از زمين * مردگان تا زنده سازند از يقين
گر كه بودى در زمين و آسمان * مر خدايان جز خداى بىنشان
هر دو پس گشتى تباه اين عرش و فرش * پس بود پاك آن خدا خلاق عرش
ز آنچه وصفش ميكنند از بىخرد * ز اتخاذ كفو و انباز و ولد
اينست برهان تمانع بيگمان * مجملى گفتيم از پيش اين بيان
ذكر آن از بهر فهم عامه است * نى كه بهر مرد صوفى جامه است
آنكه جانش غرق بحر وحدتست * گوش او كى بر دليل و حجت است
پيش عاشق بر ثبوت دلبرش * گر دليل آرى شكفت اندر برش
گويى او را كه به برهانى درست * آن فلانى دلبر و معشوق تست
شايد ار او گويد اين افسانه است * يا كه اين افسانه گو ديوانه است
من از اين افسانهها گردد سرم * پاى تا سر بند زلف دلبرم
پيش آن كو يافت اسرار صفى * چيست تا برهان و گفت فلسفى
غير حق گو چيست جز صرف عدم * تا دليل آرى بنفيش از حكم
بر كه گويى اين چنين زار اى حكيم * مرده نبود در اين كور و كليم
اين بر آن ماند كه آرد كس دليل * بر ثبوت آفتاب بيعديل
كه نباشد غير اين يك آفتاب * آفتاب ديگرى پر ضوء و تاب
پس بديهى باشد ار بينندهايست * كه بجز يك هستى اندر هست نيست
[ سوره الأنبياء ( 21 ) : آيات 23 تا 32 ]
لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ ( 23 ) أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ ( 24 ) وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ ( 25 ) وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ ( 26 ) لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ( 27 )
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ ( 28 ) وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ( 29 ) أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ ( 30 ) وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فِيها فِجاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ ( 31 ) وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ ( 32 )
پرسيده نميشوند از آنچه ميكنند و ايشان پرسيده ميشوند ( 23 )
بلكه گرفتند از غير او خدايان بگو بياريد دليل خود را اينست ذكر كسانى كه با منند و ذكر كسانى كه پيش از من بودند بلكه اكثر ايشان نميدانند حق را پس ايشان روى گردانندگانند ( 24 )
و نفرستاديم پيش از تو هيچ رسولى را مگر كه وحى ميفرستاديم به او كه نيست خدايى مگر من پس بپرستيد مرا ( 25 )
و گفتند فرا گرفت خداى بخشنده فرزندى دانم پاك بودنش را بلكه بندگانيد گرامى داشتگان ( 26 )
پيشى نميگيرند او را بگفتار و ايشان بامر او كار ميكنند ( 27 )
ميداند آنچه بود ميان دستهاشان و آنچه باشد پس پشتشان و شفاعت نميكنند مگر براى كسى كه راضى باشد و ايشان از ترس او باشند خائفان ( 28 )
و آنكه بگويند از ايشان كه منم الهى از جز او پس آن سزا ميدهيمش دوزخ همچنين سزا ميدهيم ستمكاران را ( 29 )
آيا نديدند آنان كه كافر شدند كه آسمانها و زمين بودند بسته پس گشاده كرديم آنها را و گردانيديم از آب هر چيز زنده را آيا پس نميگروند ( 30 )
و گردانيديم در زمين