تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
در دهان برد و زبانش سوخت زان * عقدهء ماندش بدانسان در زبان
در تكلم بود زان آزار سست * كس نفهميدى كلامش را درست
گفت زان يا رب تو بگشا اين گره * بهر گفتار از زبانم يكسره
هم مرا گردان وزيرى ز اهل من * تا كه باشد پشت من در هر محن
هست هارونم برادر زان مرا * پشت محكم ساز در اين ماجرا
تا كه اندر كار من باشد شريك * بهر خود ز او به نبينم يار نيك
كى نسبحك و تذكرك كثير * انك كنت بنا ربى بصير

[ سوره طه ( 20 ) : آيات 36 تا 41 ]

قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى ( 36 ) وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى ( 37 ) إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى ( 38 ) أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي ( 39 ) إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى ( 40 ) وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي ( 41 ) گفت بدرستى كه داده شد خواسته‌ات را اى موسى ( 36 ) و بدرستى كه منت نهاديم بر تو بار ديگر ( 37 ) و هنگامى كه وحى فرستاديم بمادرت آنچه وحى فرستاده مىشود ( 38 ) كه در آورش در تابوت پس بيندازش در دريا پس بايد كه بيندازد او را دريا بكنار تا بگيردش دشمنى كه مراست و دشمنى كه او راست و انداختم بر تو مهرى را از خود تا تربيت كرده شوى بر نگهدارى من ( 39 ) هنگامى كه ميرفت خواهرت پس ميگفت آيا دلالت كنم شما را بر كسى كه كفايت كند او را پس باز گردانيديم ترا بمادرت تا بياسايد چشمش و اندوهناك نباشد و كشتى تنى را پس رهانيديم ترا از غم و آزموديم ترا آزمودنى پس ماندى سالها در اهل مدين پس آمدى بر اندازه اى موسى ( 40 ) و گزين كردم ترا براى خودم ( 41 )
قال قد اوتيت سؤلك يا كليم * منت ما بر تو زين باشد عظيم
آنچه گفتى شد بر آورده تمام * بر تو زان منت نهاديم اى همام
وحى چون كرديم سوى مادرت * كافكند از خوف در بحر اندرت
چون كه ميگشتند آن فرعونيان * تا كه جويند از تو در جايى نشان
ديده بد در خواب فرعون عنود * كز محلهء آل اسرائيل زود
آتشى آمد سر او قصر او * سوخت يك جا شد در آن آتش فرو
كاهنان گفتند در تعبير آن * زاده گردد طفلى از يعقوبيان
كه هلاك تو بود بر دست او * قبطيان كردند صيد شست او
زان سبب هر طفل كامد در وجود * گر پسر بود از شما كشتند زود
چون تولد يافتى تو مادرت * مضطرب گشت از جفاى كافرت
چون كه آن فرعونيان در جستجو * آمدند اندر سراى از چار سو
ما فرستاديم بر شكل بشر * از ملايك سوى امت يك نفر
گفت موسى را بصندوقى گذار * پس ورا در رود نيل اندر سپار
بايد اندازد يم اندر ساحلش * تا فرا گيرد عدوى قاتلش
آنكه باشد دشمن من خصم او * پس چنين كرد آن زن از خوف عدو
بود نهرى جارى از درياى نيل * بر سر او باغ فرعون محيل
برد آن صندوق را آب اندر آن * آمد آن بر خشم فرعون از مكان
برگرفتند و درش كردند باز * كودكى ديدند در وى دلنواز
مهرى از اوشان بقلب اندر فتاد * بر تو بر دلها فكندم اين و داد
تخم مهرت را بدلها كاشتيم * هر كست را بر محبت داشتيم
زوجهء فرعونت اندر پيش خود * پرورش ميداد زان مهرش كه بد
تخم مهرت را بدلها كاشتيم * هر كست را بر محبت داشتيم
ياد كن وقتى كه آمد خواهرت * بر تجسس سوى ايشان يكسرت
وان چنان بود كه چون صندوق را * مادرش افكند در نيل از قضا
خواهرش رفت از عقب تا بيند آن * در كجا با آب خواهد شد روان
ديد رفت اندر سراى شاه او * رفت در پى هم بدان درگاه او
گفت فرعون اين مرا باشد پسر * آسيه بگرفت چون جانش ببر
دايه بهرش خواستند از هر مقام * شير كس را هيچ نگرفت او بكام
خواهرش گفتا شما را من دليل * ميشوم بر دايه كش گردد كفيل
آسيه گفت ار كنى اين با تو هم * من بسى از مال و زر احسان كنم
رفت و آگه كرد مادر را ز حال * برد او را سوى ايوان جلال
گفت زان حق بر وسيله خواهرت * باز گرداندم بسوى مادرت
كرده بودم زانكه با او وعده من * كت رسانم سوى او بىرنج تن
نيست اندر وعده ما پس خلاف * نى كنم در وعده من با كس خلاف
پس رساندم زود من بر مادرت * ديده تا روشن كند بر منظرت
نه بهجرانت شود اندوهناك * هم ننوشى تو به غير از شير پاك
قبطيى كشتى رهانديمت ز غم * آزموديمت بفتنه زان الم
شرح قتل قبطى و خوفش بنص * گويم از تفصيل در سوره قصص
پس بمدين سالها كردى درنگ * نامد اندر امتحان پايت به سنگ
و فتناك فتون يعنى شدى * خالص از محنت كت از پى آمدى
ز امتحانها آمدى نيكو برون * زان فزودى جمله بر صبر و سكون
تا رسيدى تو به اندازه كمال * اندر اين وادى شدى فرخنده حال
بشنوى از ما خطاب از برترى * يا بى اينسان رتبهء پيغمبرى
برگزيديمت ز بهر حب خويش * بود اين فضلى دگر ز اندازه بيش
بهر خود يعنى ز بهر طاعتم * هم بخلقان بر اقامهء حجتم
وحى ميبود انبيا را در نهان * با تو من كردم تكلم بالعيان
وين تو را باشد نشان اختصاص * همچو بر درگاه سلطان مير خاص