تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
آن خداوندى كه بخشاينده است * رحمتش بر بندگان پاينده است
وان نيابد در دو دنيا انقطاع * دارد از ذات فياض امتناع
كرد اشارت بر چنان فضل عميم * حق زبسم اللَّه رحمن الرحيم
گر كه فهمى نكته از گفتارها * هست اندر طا و ها اسرارها
طا بذو الطولست اشارت در نسق * ها مشير از هيمنه بر ما خلق
طاست يا بر طول اضلالش دليل * هست يعنى ظل رحمانى طويل
ها هويت را مشير آمد بذات * يافت هستى ز او تمام ممكنات
يا كه تا مفتاح اسم طاهر است * پاك از هر نقص و اين بس ظاهر است
هر منافى باشد آن باقدس ذات * پاك و ممتاز است ذاتش وان صفات
ها اشارت بر هدايتهاى اوست * زان هدايت هر چه بر جايش نكوست
اندر اين ره با تو گويم يك مثل * تا بيابى نكته‌ها را بىخلل
بر وزيدن باد را او رهنماست * تا وزد هر جا بوقتى كه بجاست
طيب را بر كل هدايت كرد او * هم نگه را بر بصر بىگفتگو
اين پى مفهوم گفتم ما بقيش * فهم كن از دانش و ادراك خويش
اين هدايت راست از حق واسطه * عقل اول در مقام رابطه
مظهر عقل احمد صاحب دم است * كز هدايت فيض بخش عالمست
اى نبى طاهر از رجس هوا * بر تو قرآن نى فرستاديم ما
تا كه خود را در سلوك و در طلب * افكنى در محنت و رنج و تعب
سخت‌گيرى بر خود اى شمع عقول * دعوتت را تا كنند ايشان قبول
يا كه در طاعت شوى بيخورد و خواب * يا ملول از گفته‌هاى ناصواب
بل فرستاديم اين ذكر بلند * تا از آن ترسندگان گيرند پند
شد فرستاده از آن كو آفريد * اين زمين و آسمان كايد پديد
آفريد ارض و سماوات بلند * خالق بخشنده رب ارجمند
معنى رحمن على العرش استوى * گفته‌ايم از پيش در تفسير ما
گشت مستولى بعرض خويش حق * كاوست مستولى بجمله ما خلق
هر چه دارد نام هستى مو بمو * باشد اندر تحت استيلاى او
نى چو خود بر ذرة استيلاى وى * بل باستيلاست گويى عين شىء
هست او را آنچه در ارض و سماست * وانچه در ما بين و در تحت الثرى است
مر بلند و فاش گر گويى كلام * سر و اخفى را پس او داند تمام
آن خدا كه نيست معبودى جز او * باشد او را جملهء اسماء نكو

[ سوره طه ( 20 ) : آيات 9 تا 16 ]

وَ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ مُوسى ( 9 ) إِذْ رَأى ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً ( 10 ) فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ يا مُوسى ( 11 ) إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً ( 12 ) وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى ( 13 ) إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي ( 14 ) إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى ( 15 ) فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى ( 16 ) و بدرستى كه آمد ترا حكايت موسى ( 9 ) چون ديد آتشى پس گفت مر كسانش را درنگ كنيد بدرستى كه من ديدم آتشى را باشد كه بيارم شما را از آن گيرانيده شعلهء يا بيابم بر آن آتش هدايتى ( 10 ) پس چون آمد آن را ندا كرده شد كه اى موسى ( 11 ) بدرستى كه منم پروردگار تو پس بيرون كن نعلين خود را بدرستى كه تو بوادى پاكيزه طوائى ( 12 ) و من برگزيدم ترا پس گوش بدار مر آنچه وحى كرده شوند ( 13 ) بدرستى كه منم خدايى كه نيست خدايى مگر من پس بپرست بر پاى دار نماز را براى ذكر من ( 14 ) بدرستى كه قيامت آينده است ميخواهم پنهان دارمش تا جزا داده شود هر تنى به آنچه ميكوشد ( 15 ) پس باز ندارد تو را از آن كسى كه ايمان نميآورد به آن و پيروى كرد خواهش را پس هلاك شوى ( 16 )

در بيان حكايت حضرت موسى على نبينا و عليه السلام

آمد آيا بر تو از موسى خبر * آتشى چو از دور ديد او در نظر
گفت با اهلش كنيد اينجا درنگ * كاتشى ديدم ز دور اسپيد رنگ
برف ميباريد و شب بس بود تار * سنگ و آهن هر چه زود ناورد نار
رفته بود از برقشان از دست راه * در بيابان نى جدارى نى پناه
شد صفورا وضع حملش بس قريب * درد از او بربود آرام و شكيب
درفكند او سنگ و آهن را ز خشم * ديد از دور آتشى را پس به چشم
گفت ديدم آتشى را شعله ساز * اندر اين موقع شما مانيد باز
تا روم من شايد اندر چاره‌اى * آرم از آتش همانا پاره‌اى
رهنمايى يا از آن آرم بدست * مر توان از خوف اين شب باز رست
چون كه آمد نزد آتش باز ديد * از درختى سبز نارى بس سفيد
شعله بار از پاى تا سر زان درخت * نى كس آنجا در تعجب ماند سخت
مر ندا كرده شد آن گاه از هدى * كه من اى موسى تو را باشم خدا
ديوش او رد اين بوهم اندر مقام * كه مگر ز ابليس باشد اين كلام
گفت موسى پس ز عقل مقتدا * نيستم شك كاين بود قول خدا
زانكه از هر جانب آيد اين خروش * هم هر آن عضوم بر اين صوتست گوش
هست مروى چون كه ديد آن نخل و نار * گشت ترسان كرد رو اندر فرار
زانكه ديد از سبزى نخل آن وفى * مىنگردد هيچ آتش منطفى
هم نه آتش سوخت برگ آن درخت * از شهود اين عجب ترسيد سخت
يا كه چون نزديك ميشد او بنار * سوى ديگر رفتى آتش ز اختيار
خواست بگريزد شد آتش روبرو * بانگ از انى انا للَّه زد به او