تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
بيان مرحمت كردن پروردگار تو است بنده‌اش را زكريا ( 2 ) هنگامى كه خواند پروردگارش را خواندنى پنهان ( 3 ) گفت پروردگارا بدرستى كه سست شد استخوان از من و مشتعل شد سر از راه پيرى و نشده‌ام به خواندن تو اى پروردگارم محروم ( 4 ) و بدرستى كه من ميترسم از بنى اعمام از بعدم و باشد زنم نازاينده پس ببخش مرا از خودت ولّى ( 5 ) كه ميراث برد از من و ميراث برد از آل يعقوب و بگردانش اى پروردگارم پسنديده ( 6 ) اى زكريا بدرستى كه ما مژده ميدهيم ترا به پسرى كه نام او يحيى است كه نگردانيديم مر او را از پيش همنامى ( 7 ) گفت اى پروردگار من از كجا مىشود مرا پسرى و باشد زنم تا زاينده و بدرستى كه رسيده‌ام از پيرى به نهايت ناتوانى ( 8 )
بعدبسم اللَّه الرحمن الرحيم * كوست باب علم اللَّه العليم
كن الها شرح صدرم را زياد * تو به حق كهيعص
كاف هست از سر كان اللَّه كان * كان قبل ان يكون الخلق آن
پيش از آن يعنى كه باشد هيچ شيء * بود اندر بود خود موجود وى
بود و غير از بود او بودى نبود * هم نخواهد بود بودى در وجود
هم چنان كه بوده خواهد بود باز * نيست با بودش وجودى ز امتياز
امتياز اعنى كه از برهان ذات * خود بود برهان خود سلطان ذات
در ظهور اسم شايد گر فقير * خواندش كافى بخلق و هم كبير
اكبر اعنى زانكه آيد در نعوت * كى شناسد مرده وصف لا يموت
و صفها بر قدر عقل مردم است * ور نه كى از كنه بحر آگه خم است
بس كبير از خلق و كافى بر عباد * در كمال و در كرم كامل و شاد
كامل اندر وصف و خلق و عز و نام * در كمال ذات خود فوق التمام
كرد ايجاد خلايق از كرم * آن كرم كه برتر است از كيف و كم
هاست حاكى از هويت در ثبات * كاوست سارى در تمام ممكنات
هست هستيها تمام از هست او * وز مى توحيد او سر مست او
با وجود آنكه عين هر شىء است * مطلق از اشيا بذات خود وى است
نيست پابست وجودى بل بعون * گشت سارى تا رسد هستى بكون
چون بفرق از جمع آزادى شود * خلق را در جهر و سر هادى شود
سرو جهر اعنى كه از وجه وجود * رهنما شد در نزول و در صعود
در نزول اين خلق را ايجاد كرد * در صعود از راه ايمان شاد كرد
ها اشارت پس به هادى زين رهست * داند اين كز راه و رهبر آگهست
يا بود در علم و افعال جميل * بر يد اللَّه فوق ايديهم دليل
عين يعنى در مقام علم ذات * گشت ثابت عين جمله ممكنات
يافت بر عدل آن حقايق اقتضا * اينست تعبير از على العرش استوى
يعنى آنچه شد پديد از زشت و خوب * خلق كرد از عدل علام الغيوب
هستيش يعنى چنان بد مقتضى * كافريد او را خود آن ذات العلى
صاد يعنى صادقست او در كلام * يا بوعده آنچه داد از هر مقام
يا كه صنعش جمله بر صدقست و حق * ذات صمدانى بخلق ما خلق
اينست تحقيقى صحيح و معتبر * كو بود در كاف و ها رمز دگر
ليك بر سر صفى بس لامع است * كه مطابق اين بيان با واقع است
كاف و ها يا عين و صاد است المراد * رحمت رب تو بر عبدش به ياد
ذكر رحمت باشد از پروردگار * بنده خود مر زكريا را به كار
خواند چون پروردگارش را نهان * خواندنى با نطق و دل نى با زبان
گفت اى پروردگارم گشت سست * استخوان من كه بد سخت و درست
گشت پيرى از سرم افروخته * نارش اعنى عظم و لحمم سوخته
من نبودم هرگز اندر خواندنت * نااميدى رب من در مامنت
من بترسم از موالى بعد خود * كز شرار آل يعقوبند و بد
زوجه‌ام ناز است و از سن ممتلى * پس ببخش از نزد خود بر من ولى
پاك فرزندى كه باشد يار من * بعد من اولى بود در كار من
باشد او از مال من ميراث بر * همچنين از آل يعقوب آن پسر
هم ورا گردان تو اى پروردگار * بر رضاى خويشتن شايسته كار
اى زكريا ما تو را بر آن غلام * مژده مىبدهيم كش يحيى است نام
نافريدستيم او را پيش از اين * ما سميتى كش بود نامى چنين
گفت اى پروردگار من چسان * بهر من باشد غلامى بر عيان
زانكه نازاينده مىباشد زنم * كرده پيرى خشك اعصاب و تنم

[ سوره مريم ( 19 ) : آيات 9 تا 15 ]

قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً ( 9 ) قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قالَ آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا ( 10 ) فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا ( 11 ) يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا ( 12 ) وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيًّا ( 13 ) وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا ( 14 ) وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا ( 15 ) گفت همچنين گفت پروردگارت كه آن بر من آسانست و بدرستى كه آفريديم ترا از پيش و نه بودى چيزى ( 9 ) گفت پروردگارم بگردان براى من علامتى گفت علامت تو آنست كه سخن نكنى با مردمان سه شب كه صحيح باشى ( 10 ) پس بيرون رفت بر قومش از محراب پس اشاره كرد
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 445 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه