با غلامان يك غلامى ديد او * سبز خط و مشكموى و ماهرو
بر كنارش خواند و كشتش بىدرنگ * يا به تينى كوفتش يا سر به سنگ
گفت موسى كشتى اين نفس زكى * خود تو آيا بىگنه در كودكى
غير از آنكه كشته نفسى را بخاص * گشته باشد تا بر او واجب قصاص
ظاهر او از قتل ناحق بود پاك * بىگناه او را چرا كردى هلاك
چيزى آوردى به ظاهر ناپسند * در شريعت نيست جز زشت و نژند
گفت آيا من نگفتم بيّنت * صبر با من نيست هرگز ممكنت
گفت زين پس گر كنم چيزى سؤال * از تو شايد گيرى از من گر ملال
پس مشو با من مصاحب در سخن * زانكه بر عذرى رسيدستى ز من
باشى از همراهيم معذور تو * شايد از خود گردى از من دور تو
پس برفتند آن سه يار از آن مقام * بر دهى گشتند وارد وقت شام
خواستند ايشان كه تا داخل شوند * بسته بد دروازه نگشودند پند
خواستند از اهل ده نان و نعم * از ضيافتشان ابا كردند هم
يافتند آنجاى ديوارى بلند * خواست كافتد قائمش كرد ارجمند
داد استحكام با سنگ و گلش * بر فتادند چون كه ديد او مايلش
گفت موسى اهل اين قريه بما * نه طعامى باز دادند و نه جا
راست كردى از چه پس ديوارشان * بى ز مردى آمدى بر كارشان
خواستى گر ميگرفتى در مقام * اجرتى كز آن خريم آيا طعام
[ سوره الكهف ( 18 ) : آيات 78 تا 82 ]
قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً ( 78 ) أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً ( 79 ) وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً ( 80 ) فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً ( 81 ) وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً ( 82 )
گفت اينست جدايى ميان من و ميان تو به زودى خبر دهم ترا به تفسير مال آنچه نتوانستى بر آن صبر كردن ( 78 )
اما كشتى پس بود از مسكينانى كه كار ميكردند در دريا پس خواستم كه معيوب كنم آن را و بود در پيش راه ايشان پادشاهى كه ميگرفت هر كشتى را بغضب ( 79 )
و اما پسر پس بودند والدينش دو مؤمن پس ترسيديم كه تكليف كند آن دو را زيادهروى در عصيان و كفر ( 80 )
پس خواستيم كه بدل دهد و آن دو را پروردگارشان بهتر از او در پاكى و نزديكتر در عطوفت ( 81 )
و اما ديوار پس بود از دو پسر كه دو يتيماند در شهر و باشد در زيرش گنجى از آن دو و بودند والدين اين دو نيكوكار پس خواست پروردگار تو كه برسند بقوتشان و بيرون آوردند گنجشان را برحمتى از پروردگار تو و نكردم آن را از راه خود اينست تفسير مال آنچه نتوانستى بر آن صبر كردن ( 82 )
مفارقت نمودن خضر از موسى عليهما السلام
گفت خضر آمد زمان افتراق * در ميان ما و تو هذا فراق
گفته بودى اعتراض ار شد سه بار * ترك كن با من دگر صحبت مدار
زودت آگه سازم از تعبيرشان * كز شكيبش پس تو باشى ناتوان
ظاهرش ديدى و بودى بىخبر * زانچه در باطن بد از تو مستتر
آن سفينه بود اما در پسند * اندر آن دريا ز محتاجان چند
ده برادر پنج بيمارند و پير * پنج در بحرند عامل بس فقير
پس اراده كردم از امر خدا * تا كنم معيوب خود آن فلك را
زانكه باشد پادشاهى در عقب * غاصب و جبار و بيرحم و ادب
مىنمايد غصب هر جا كشتىايست * كان بود نو يا كه هيچش عيب نيست
كردم آن معيوب تا يابد امان * از شرور غاصبان و ظالمان
صاحبان آن به كلى نااميد * هم نگردند از معاش و از نويد
وان غلام كشته گشته پس بد او * خود شقى و والدينش بس نكو
پس بترسيديم كايشان را رسد * كفر و طغيان از وجود آن ولد
خواستيم آن پس كه حق بدهد عوض * نيكتر ز او آن دو را دور از مرض
بهتر از روى زكاو رحم رفق * كون او با نظم كون آيد به وفق
اينقدر باشد بفهم عامه خوب * آگه از باقيست علام الغيوب
حكم شرع اين است كارى اشتباه * گر چه كشت او آن پسر را بيگناه
گفته بود او خود كه مىنايد به راست * امر من با شرع و ظاهر اين بجاست
اصلش آن باشد كه نقاش آرزدود * نقش خود را عيب نبود در وجود
وان جدار اما بود از دو يتيم * زير آن گنجيست پنهان اى كليم
بد پدرشان مرد نيكى از خواص * گنج دارد بر يتيمان اختصاص
گر كه مىافتاد مانا اين جدار * ميشد از زيرش مگر گنج آشكار
خلق ميبردند مال كودكان * خواست پس پروردگار آن را نهان
تا رسند آن هر دو بر رشد و تميز * گنج را يابند بىحرف و ستيز