آفريدت از خاك پس از نطفه پس درست ساخت ترا به صورت مردى ( 37 )
ليكن من ميگويم او خداست پروردگارم و شريك نميگردانم بپروردگارم احدى را ( 38 )
و چرا هنگامى كه داخل شدى در بوستانت نگفتى آنچه خواست خدا نيست قوتى مگر به خدا اگر بينى مرا كه من كمترم از تو در مال و فرزند ( 39 )
پس شايد پروردگارم كه بدهد مرا بهتر از بوستان نو و بفرستد بر آنها صاعقهها از آسمان پس گردد زمينى ساده ( 40 )
يا گردد آبش به زمين فرو رفته پس نتوانى هرگز مر او را جستن ( 41 )
و احاطه كرده شده بثمرش پس گرديد كه بر ميگردانيد دو كفش را بر آنچه صرف كرده بود در آن و آن افتاده بود بر سقفهايش و ميگفت اى كاش من شريك نكرده بودم بپروردگارم احدى را ( 42 )
و نبود مر او را گروهى كه يارى كنندش از غير خدا و نبود منع كننده ( 43 )
آنجا سلطنت مر خدا راست كه حق است اوست بهتر از راه جز او خير و بهتر از راه عاقبت ( 44 )
و بزن براى ايشان مثل زندگانى دنيا را كه چون آبيست كه فرستاديمش از آسمان پس آميخت به آن رستنى زمين پس گرديد در هم شكسته كه پراكنده كند او را بادها و باشد خدا بر همه چيزى توانا ( 45 )
بهر ايشان زن مثال آن دو مرد * كه دو بستان دادشان خلاق فرد
هر دو اخوان هم ز اسرائيليان * از پدرشان ارث آن دو بوستان
بود آن ز اعناب محفوف از نخيل * بين آن دو كشتزارى بىبديل
ميوهء خود هر دو ميدادند هم * از ثمر چيزى نكردندى ستم
ميوه ميدادند هر فصلى تمام * صاحب خود را به ترتيب و نظام
هم روان كرديم نهرى با فراغ * بهر شرب اندر ميان آن دو باغ
ميوهها بودش دگر بر اتصال * گفت پس مر صاحبش را از جدال
هم فزونم از تو در مال و نفر * شد بباغ خويش آن استيزهگر
بس ستمكار او بنفس خويشتن * گفت اين هرگز مرا نايد به ظن
كه شود فانى مرا اين بوستان * هم نپندارم قيامت كايدان
باز گردانيده گردم گر برب * باغى از اين به نيابم در طلب
گفت او را صاحبش اندر جواب * و آن جدل ميكرد با او در خطاب
كافر آيا بر كسى گشتى كه او * كرد خلق از خاكت اندر جستجو
پس ز نطفه پس نمودى مستوى * راست يعنى تا شدى مردى قوى
گويم او باشد خداى من و ليك * ناورم كس بر خداى خود شريك
از چه ناوردى بگفت از بىرشد * چون كه كشتى داخل اندر باغ خود
چون بگفتى آنچه حق خواهد شود * قوتى نبود جز او را تا بود
اينكه ميبينى مرا كمترم * از تو در مال ولد هم ديگرم
شايد آن پروردگارم پس دهد * بهتر از باغ تو بر من در مدد
هم فرستد برقى از گردون نگاه * بوستانت پس شود خشك از گياه
يا رود آبش فرو اندر زمين * پس تو نتوانى طلب كرد آن يقين
راست پس فرمود حق گفتار او * قهر حق بگرفت باغش را فرو
صبح چون شد مىبگرداند آن دو دست * بر هم از افسوس كان شد خشك و پست
زانچه در وى كرده بد خرج از درم * سقفهاش افتاده بد بر روى هم
ارض و اثمارش تباه از انقلاب * وان عمارتها همه خاك و خراب
مىبگفت اى كاش بر پروردگار * من نكردم كس شريك از نابكار
مىنبود او را گروهى كه دهند * يارى از غير خدايش در گزند
هم بود يارىدهنده خويشتن * يا كشنده انتقام از ذو المنن
يافت چون نعمت زوال از پيش و پس * اندر آن دم يارى از حق است و بس
راست گفتارى كه او از عاطفت * بهتر است اندر صواب و عاقبت
زين مثال زندگانى جهان * بهرشان مانند آبى كه خود آن
ما فرستاديم آن را از سما * پس به آن شد مختلط نبت و گياه
رسته شد آنچ از زمين پس بامداد * خشك و بر كنده همانا شد ز باد
سبز و تر نبود بگيتى مستمر * حق بهر چيزيست ما نامقتدر
حاصل آنكه زندگانى را مثل * بر گياهى مىزند رب اجل
كز زمين ميرويد از آب سما * پس شود بىنفع و خشك از بادها
تا شوى از زندگانى شادكام * رخت بايد زود بر بست از مقام