پس در ايشان مىمكن با كس جدال * جز جدال آشكار اندر مقال
هم مجو فتوى بگفتار و خطاب * اندر ايشان از يكى ز اهل كتاب
مىمكن يعنى تعمق در جدل * خوان ز قرآن آنچه باشد بىخلل
چون كه تو زان آگه از وحى دلى * حاجتت نبود بقول جاهلى
كه سخن گويند از پندارها * هم ز رجم غيب نز علم و صفا
لا تقولن لشىء يا فتى * اسمع انى فاعل ذلك غدا
مىمگو در هيچ كارى از يقين * كه كنم فردا چنان من يا چنين
جز كه الا ان يشاء اللَّه ز پيش * گويى از امرش باضمحلال خويش
من كيم يعنى كه تا كارى كنم * جز كه خواهد ذو الجلال ذو المنم
با يهودان گفت پيغمبر جواب * روز ديگر گويم از وحى و خطاب
زانچه پرسيديد از حكم و دليل * بر اميد اينكه آيد جبرئيل
پس نيامد او دو هفته بر رسول * بس پيمبر گشت زين معنى ملول
پس چو آمد آيت آورد اين چنين * يعنى الا ان يشاء از رب دين
بهر ارشاد است اين مر خلق را * در خطاب آن شاه روشن دلق را
آنكه او از رأى خود فانى بود * كى جدا آنى ز استثنا شود
بلكه استثناست از پا تا سرش * بر زبان گر چه نيارد ديگرش
اين تو بشنو كه به غير از ما و من * نيست هيچت تكيهگاهى در سخن
بلكه جز خود را نبينى در طلب * هست انشاء اللهت هم باد لب
محض تقليد اين بگويى در امور * نى كه روى تعقل يا شعور
گر ز دل گويى در آن باشد نشان * يك نشانش نااميدى زين و آن
يك نشان ديگرش ترك حسد * يا كه ترك حرص از هر نيك و بد
اندكى غور ار كنى در اين سخن * ميكنى در حال خود تصديق من
ياد كن پروردگارت را دگر * چون فرامش كرده باشى از نظر
يعنى استثنا فراموش ار شده است * بر لب آر آن گه كه بر ياد آمده است
گو به من شايد نمايد ره خداى * آنچه اقرب زاينست در رشد و هداى
بدهدم يعنى علاماتى كه آن * اوضح از اصحاب كهف است از عيان
نيست چندان قصهء ايشان عجب * در حقيقت پيش قدرتهاى ربّ
بلكه قصهء مصطفى بس اعجب است * نزد آن كاگه ز سرّ مطلب است
نيست هيچ ار دارى از دانش نصيب * همچو قرآن در جهان چيزى عجيب
بعد از آن باشد عجب تفسير من * هم ز قرآنست اين تقرير من
گر تو نشناسى كه قرآن معجز است * اندرين تفسير غورت جايز است
معجز قرآن در اين تفسير بين * وين ز لطف حق و عون پير بين
حق تواند آنكه مس را زر كند * خاك را ز افلاك عاليتر كند
بر صفى بدهد چنين نطق و لبى * كوست روشنتر ز ماه اندر شبى
گفتم اينهم ز امر و الهام سروش * منت ايزد را كه نبوم خود فروش
ميفروشد آنكه خود درويش نيست * اندرين باغ از ذبابى بيش نيست
مرد خود بين پيش ما كم از خس است * آنچه پس من گويم از ديگر كس است
شعر نبود اين شناسى گر سخن * بل بود تأييد محض از حق به من
بگذر از اين قصهء اصحاب گو * چند بودند آن كسان در خواب كو
سيصد و نه سال در آن غار تنگ * بود ايشان را ز امر حق درنگ
يا كه سيصد سال شمسى بوده است * نه بر آن اهل ديار افزوده است
سيصد و نه تا كه از سال قمر * در شمار آيد در اخبار و سير
بر علاوه نوزده روز و دو ماه * سيصد شمسى شود بىاشتباه
با نبى گفتند سيصد از حساب * بوده آنچ آمد بما اندر كتاب
نيستيم آگه ز نه كان از كجاست * آيت آمد كه بگو دانا خداست
اعلم است او بر درنگ آن گروه * او شناسد آنچه حق است از وجوه
مر ورا غيب سماواتست و ارض * هم نه ز او پوشيده هيچ از طول و عرض
ابصر او بر كل شىء و اسمع به * من ولى ما لهم من دونه
امر او يعنى بود خارج يقين * خود ز درك سامعين و مبصرين
هست يكسان پيش علمش اى ولى * آنچه باشد از خفى و از جلى
هم نه در حكمش كند كسرا شريك * كيست كس در حكم آن شاه مليك
[ سوره الكهف ( 18 ) : آيات 27 تا 31 ]
وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً ( 27 ) وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً ( 28 ) وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً ( 29 ) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً ( 30 ) أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً ( 31 )
و بخوان آنچه وحى فرستاده شد به تو از كتاب پروردگارت نيست بدلكننده كلامهاى او را و هرگز نيابى از غير او پناهى ( 27 )
و شكيبا گردان نفست را با آنكه ميخوانند پروردگارشان را ببامداد و شبانگاه ميخواهند رضاى او را و نبايد در گذرد دو چشمت از ايشان كه ميخواسته باشى آرايش زندگانى دنيا را و اطاعت مكن كسى را كه غافل كرديم دل او را از ياد خود و پيروى كرد آرزويش را و باشد كارش تباه ( 28 )
و بگو حق از پروردگار شماست پس هر كه خواهد پس بگرود و هر كه خواهد پس كافر شود بدرستى كه ما آماده كردهايم براى ستمكاران آتشى را كه احاطه كرده به آنها سراپرده آن و اگر فريادرسى جويند فرياد رسيده شوند بآبى چون فلز گداخته كه بريان مىكند رويها را بد است آن آشاميدنى و بد است از جهت تكيهگاه ( 29 )
بدرستى كه آنان كه گرويدند و كردند كارهاى شايسته بدرستى كه ما ضايع نسازيم اجر كسى را كه خوب شد از راه كردار ( 30 )