مىبدانند ان وعد اللَّه حق * در قيامت نيست ريب و حرف و دق
چون كه ميبودند ايشان در نزاع * نزد امر دين خود بالاجتماع
پارهء گفتند گر در منبعث * روح تنهايى كه با جسم رثث
پارهء گفتند با هم روح و تن * منبعث گردند در يوم المحن
بودشان اينسان ميان خود جدال * كرد اينسان پس هويدا ذو الجلال
بودشان با گفتگو بهر بنا * كه كنند آنجا بنائى خوش به پا
فرقهء گفتند ديوارى بلند * هشت بايد تا بر آن نايد گزند
هم دهى بايست نيكو از وجوه * كرد مر بنياد در اين پاى كوه
اين چنين بايد بنائى ساخته * كه شوند از آن بنا بشناخته
هست داناتر بر ايشان كردگار * ز آنچه ز ايشان گفته خلق روزگار
آنچه يعنى آن زمان و اين زمان * ز اهل كهف آورده مردم بر زبان
وانكه ميبودندشان غالب بدين * مسجدى گفتند گيريم اندر اين
زود پس باشد كه گويند آن كسان * سه نفر بودند و رابع كلبشان
همچنين گويند بوداستند پنج * كلبشان بوده است سادس بى ز رنج
اين بود سنگى به غير انداختن * نى ز دانايى بيانى ساختن
نيستشان يعنى كه آگاهى ز حال * قولى اندازند از وهم و خيال
بوده يا گويند ايشان هفت تن * كلبشان بوده است هشتم بىسخن
كو بود داناتر آن پروردگار * از نفوس آن جماعت وز شمار
در بيان عدد اصحاب كهف
بود در عهد رسول افزون سخن * تا مگر بودند ايشان چند تن
بر سه ميبوده است اقوال يهود * وان نصارى قولشان بر پنج بود
مسلمين گفتند بودند اهل غار * خود بتعيين پيمبر هفت يار
آن دو ميگفتند از پندار و وهم * نى كه از روى كتاب و عقل و فهم
رجم بالغيب اعنى از روى هوا * قول سيم بد بنص مصطفى
قوم سيم مبتنى بر صحتست * اندرين قل ربى اعلم حجت است
هم نيند آگاه از آن جز اندكى * كه خود از آن سبعه مىباشد يكى
رفته از ظاهر فرو در بطن جسم * هفت گنج غيب را تن چون طلسم
روح و قلب و عقل اندر اصطفى * قوهء قدسيه و سر و خفى
عقل را ميدان دو عقل اندر محل * زان يكى باشد نظر ديگر عمل
كلب ايشان نفس حيوانيه است * حارس اشراف روحانيه است
كهف باشد باطن جسم عظيم * خوانده عارف ظاهر آن را رقيم
آنچه بر وى نقش اعضا و حواس * گشت و شد بر لوح و تفسير از شناس
ثبت در وى نامهاشان بالتمام * همچنين احوال و اطوار و مقام
عالم جسمانيست اندر نشان * وادىاى كه كوه كهف آمد در آن
عالم علويست آن قريه كز او * آمدند ايشان برون در جستجو
هر نبييى اندر ادوار و قرون * باشد از آن هفت تن اندر شئون
آدم و ادريس و ابراهيم و نوح * موسى و عيسى محمد در فتوح
سبعه باشند ار كه دارى مدركى * جمع هم هر هفت اندر هر يكى
گشت جويا سائلى آن با يزيد * كه تويى زان هفت اى مرد وحيد
گفت بل هر هفت تنها خود منم * درج باشد هفت عالم در تنم
تا ندانى كاين تن از يك آدم است * بل در آن هجده هزار از عالم است
نيست اينجا جاى شرح اين كلام * نك بيان سبعه را بشنو تمام
در زمان احمد كامل صفات * سبعه بودند ار كه دارى التفات
احمد و حيدر حسين و هم حسن * باز سلمان و اويس ممتحن
ديگران مهدى كه دانى قائمش * هم در ادوار ولايت دائمش
تا زمانى گر بطون يابد ظهور * اين تو كى فهمى بود نطق طيور
كى صفى اين نكته را افشا كند * پرده از چهر معانى وا كند
من نگويم هم تو بگذر زين بيان * ور كه گويم هم نفهمى بىگمان
هر كسى را هست ذوق و مشربى * زان چه فهمى چون كه دور از مطلبى
نى كه گويم نيست هيچت عقل و هوش * بلكه زين صوتت بود بيگانه گوش
از صداى مرغ يا صوت جرس * او چه فهمد چون رسد بر گوش كس
هر چه عقلت بيشتر حاضر شود * بيشتر از فهم آن قاصر شود
ور كه گويى پس چرا گفتى تو اين * چون كه ميدانى نفهمد كس يقين
بهر مرغان گفتم اين نى بهر تو * فهمد ار مرغى بود در شهر تو
جاى دريا نيست اندر نهر تو * هست قند عارفان و زهر تو
آنكه با ما همزبان و همدلست * مينوردد بحر و اندر ساحل است
تا گشايد لب صفى اندر سرش * فهمد اسرار سخن تا آخرش
مرغى ار خواهد بفهمد بيگزاف * اينزبان گو كن سفر در كوه قاف
تا كه سيمرغت بياموزد زبان * بس كنيم اللَّه اعلم بالبيان
[ سوره الكهف ( 18 ) : آيات 22 تا 26 ]
سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَلِيلٌ فَلا تُمارِ فِيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً ( 22 ) وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً ( 23 ) إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً ( 24 ) وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً ( 25 ) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً ( 26 )
به زودى ميگويند سه تا بودند چهارمشان بود سگشان و ميگويند پنج تن بودند ششم ايشان بود سگشان انداختى بناپيدا و ميگويند هفت تن بودند و هشتم ايشان بود سگشان بگو پروردگارم داناتر است بشمار ايشان نميدانند ايشان را مگر اندكى پس جدال مكن در ايشان مگر جدالى ظاهر و فتوى مجوى در ايشان از آنها احدى را ( 22 )
و مگوى البته مر چيزى را كه من كنندهام آن را فردا ( 23 )
مگر آنكه خواهد خدا و ياد كن پروردگارت را چون فراموش كردى و بگو شايد كه هدايت كند مرا پروردگارم تا نزديك شوم به اين از راه هدايت يافتن ( 24 )
و درنگ كردند در غارشان سيصد سال و افزودند نه را ( 25 )
بگو خدا داناتر است به آنچه درنگ كردند مر او راست نهانى آسمانها و زمين چه بيناست او و شنواست نيست ايشان را از غير او هيچ يارى و شريك نمىگيرد حكمش احدى را ( 26 )