تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
آنها مر ايشانراست بهشتهاى جاى اقامت دائمى ميرود از زبرشان نهرها پيرايه كرده شوند در آنها از زيورهاى زرّين و ميپوشند جامهاى سبز از ديباى نازك و ديباى سطبر تكيه‌زنندگان در آنها بر تختها چه نيكو پاداشى و چه خوش آرامگاهى است ( 31 )
و اتل ما أوحي اليك من كتاب * آمد از پروردگارت در خطاب
نى مبدل مرو را كس بر كلام * نى پناهى غير از او يا بى تمام
با نبى گفتند اشراف و عرب * ران ز خويش اين مفلسان بىنسب
كه بود ما را از ايشان ننگ و عار * چون كه ميباشم در قوم از كبار
چون تو با دو نان نباشى همنشين * با تو بنشينيم در صحبت يقين
بر خيالش كرد اين معنى خطور * تا شود ز ايشان مگر چندى بدور
بهر استرضاى آن مستكبرين * مر قوى ز ايشان شود اسلام و دين
آمد اين آيت كه نفس خود نگاه * دار با اين مفلسان حق پناه
صبر كن با آنكه خوانند از خوشى * رب خود را بالغداوة و العشى
ميپرستند آن خدا را روز و شب * نيستشان چيزى به ياد از غير رب
وجه او جويند يعنى در نهان * جز رضاى حق نخواهند از جهان
مگذر از اين مفلسان خرقه پوش * لا تعد عيناك عنهم دار گوش
خواهى از گفتار آن قوم غوى * زينت و زيب حيات دنيوى
مىمكن يعنى مشابه فعل خويش * با كسى كه راست دنيا دين و كيش
ور نه بس پيداست اين كوران نبود * هيچ رغبت بر جهان بىنمود
مىمبر فرمان آنكه غافل است * قلب او از ياد ما نى شاغل است
كرده‌ايم از ياد خود غافل دلش * بر هواى نفس سركش مايلش
پيروى كرده است از هر آرزو * هست پيش افتاده از حق كار او
بر گذشته يعنى از راه صواب * نيست هيچش از طريقى فتح باب
گو بر ايشان كه هوا را تابعند * و از فقيرانت به صحبت مانعند
اينكه قرآنست قول حق و راست * از خداوند شما بىكم و كاست
من كنم بر مقتضاى اين عمل * نى كه بر ميل شما در هر محل
پس هر آن كس خواست بر وى بگرود * ور نخواهد گو بر آن كافر شود
اينست تهديدى ز حق بر بىاصول * نى كه رخصت داده بر ترك قبول
كرده‌ايم آماده ما بر ظالمان * مر فرو گيرنده نارى بر دهان
مر سرادقهايش اعنى پرده‌ها * كه محيطست اهل خود را هر كجا
گر شوند از تشنگى فرياد خواه * پس رسيده ميشوند از دادخواه
خود بآبى چون مس بگداخته * حق پى يشوى الوجوه آن ساخته
يا چو درد زيت يا چون ريمها * هست زان نوشندگان را بيمها
باشد آن بئس الشرابى بر فرق * شربهم بئس و ساءت مرتفق
وان نكوكاران ايمان پيشه ليك * نيست ضايع اجرشان ز اعمال نيك
آن گره جنات عدن از بهرهاست * بهرشان كز زير آنها نهرهاست
هيچ نتوان بود فعلى بىجزا * يا كه ضايع اجر كارى نزد ما
بسته ايشان را شود و افراخته * از طلا دستينه‌هاى ساخته
باشد آن پيرايه‌ها اندر طلب * وجه فيها من اساور من ذهب
جامه‌ها پوشند سبز اندر نظر * سندس و استبرقست آنها ببر
بر ارائك متكى اندر بهشت * وين بود پاداش كردار و سرشت
نيك پاداشى است ايشان را ز حق * جنت و آن تختگاه مرتفق
قصد باشد از طلا توحيد ذات * كوست عارى از هر چه پندارى تو آن
وان لباس سبز باشد در ظهور * وصف نيكو كه فزايد بر سرور
سندس است آن موهبتهاى نهان * كالطف است از هر چه پندارى تو آن
كسب اخلاق از رياضتها بصبر * باشد آن استبرق جامه سطبر
وان ارائك اسمهاى حضرت است * كان مبادى بر صفات و طاعت است
آن تجليهاى اسمايى تو را * تكيه گه شد بر ارائك ز اقتضا

[ سوره الكهف ( 18 ) : آيات 32 تا 45 ]

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً ( 32 ) كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً ( 33 ) وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً ( 34 ) وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً ( 35 ) وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً ( 36 ) قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً ( 37 ) لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً ( 38 ) وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالاً وَ وَلَداً ( 39 ) فَعَسى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً ( 40 ) أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً ( 41 ) وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى ما أَنْفَقَ فِيها وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً ( 42 ) وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مُنْتَصِراً ( 43 ) هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً ( 44 ) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً ( 45 ) و بزن براى ايشان مثلى را دو مرد كه گردانيديم براى يكى از ايشان دو بستان از انگورها و فرو گرفتيم آن دو را بدرخت خرما و گردانيديم ميان آن دو را كشت‌زار ( 32 ) هر دو بستان آوردند ثمر خود را و كم نكردند از آن چيزى را و روان كرديم ميان آن دو تا نهرى ( 33 ) و بود مر او را ثمرى پس گفت مر صاحبش را و او گفتگو ميكرد با او كه من از حيث مال از تو بيشترم و از حيث خدم و حشم از تو عزيزترم ( 34 ) و داخل شد در بوستانش و او ظلم‌كننده بود بر نفسش گفت گمان نميبرم كه خالى شود از اين هرگز ( 35 ) و گمان نميبرم قيامت را قائم و اگر برگردانيده شوم بسوى پروردگارم هر آينه ميابم بهتر از اينها جاى بازگشت ( 36 ) گفت مر او را رفيقش و او گفتگو ميكرد با او آيا كافر شدى به آنكه
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 435 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه