تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢

[ سوره الكهف ( 18 ) : آيه 19 ]

وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً ( 19 ) و همچنين برانگيختيم ايشان را تا پرستش كنند ميانشان گفت گوينده‌اى از ايشان كه چند درنگ كرديد گفتند درنگ كرديم يك روز يا بعضى از روز گفتند پروردگار شما داناتر است به آنچه درنگ كرديد پس بفرستيد يكىتان را با درمتان اين بسوى شهر پس به بينيد كه كدام از اهل شهر پاكيزه‌تر است طعامش پس بياوردتان روزى از آن و بايد كه نرمى و تلطف كند و نبايد كه آگاهى دهد بشما احدى را ( 19 )
رفت طغيانوس پس دنبالشان * تا مگر جويد نشان از حالشان
يافت چون باشند در آن غار تنگ * باب آن را كرد سد از خشت و سنگ
حالشان را بر نوشتى بر رصاص * بر در غار اهل افسوس از خواص
مرد طغيانوس در اندك زمان * ماند دور از ملكت و مال جهان
چند كس گشتند زان پس شهريار * سيصد و نه سال بگذشت از مدار
تندروس آن گه شد آنجا پادشاه * بود شاهى حق‌پرست و نيكخواه
شبهه افتاد انداران دور از سند * در ميان خلق در حشر جسد
حقتعالى خواست تا با حجتى * منكران را وا نمايد آيتى
يك شبانى را بدانجا شد گذار * كرد بهر گوسفندان فتح غار
حمله كرد آن سگ در آمد در ستيز * آن شبان بگريخت زانجا نعل ريز
حقتعالى كرد پس بيدارشان * خواب كرد آن سان كه اندر غارشان
گفت زانشان منبعث كرديم ما * بر شهود از غيب آورديم ما
منبعث كرديم ايشان را به حال * تا كند از يكدگر مانا سؤال
گفت مر گويندهء ز ايشان درنگ * چند گه گرديد در اين غار تنگ
مىبگفتند اين درنگ ما بنوم * يا كه يومى بود يا بعضى ز يوم
ليك از آثار ناخنها و موى * جملگى گشتند در حيرت فروى
زانكه افزون گشته بود از حد دراز * باعث آن را ندانستند باز
ربتان گفتند پس داناتر است * بر درنگ از آنچه كرديد ابصر است
وجه آن را چون بدانستيم باز * بر مهم خود به ار گيريم ساز
يك تن از خود با درمهايى كه هست * سوى شهر اينك فرستيد ار رهست
تا كه آرد بهرتان رزق و طعام * بنگرد پس تا بود طيب كدام
بايد او نرمى كند تا بر شما * كس نگردد مطلع از شهر ما

[ سوره الكهف ( 18 ) : آيات 20 تا 21 ]

إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً ( 20 ) وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً ( 21 ) بدرستى كه ايشان اگر دست يابند بر شما سنگسار كنند شما را يا باز گردانند شما را در كيش خود و هرگز رستگار نشويد آن گاه هرگز ( 20 ) و همچنين واقف گردانيديم بر ايشان تا بدانند بدرستى كه وعده خدا حق است و بر دستى كه قيامت نيست شكى در آن هنگامى كه نزاع ميكردند ميان خود در كار ايشان پس گفتند بنا كنيد بر ايشان بنائى پروردگار ايشان داناتر است بايشان گفتند آنان كه غالب شدند بر امر ايشان هر آينه ميسازيم بر ايشان مسجدى ( 21 )
مطلع گردند گر ايشان ز كار * ميكنند ايدون شما را سنگسار
يا شما را هم چنان كه خوانده پيش * باز گردانند بر آئين خويش
مىنگرديد ايچ هرگز رستگار * آن زمان كاگه شوند از حال و كار
از قبول دينشان يا رستگى * نيست ديگر بر شما در بستگى
حاصل آنكه رفت تمليخا بنام * سوى شهر از بهر تحصيل طعام
چون رسيد او سوى شهر از رهگذر * شهر و اهلش ديد بر وضع دگر
گشت حيران پس در آوردند رم * تا خرد نان گفت آن خباز هم
كز كجا اين گنج آوردى بدست * باز بنمانى كز اين خواهى تورست
رفته رفته تا كه بر حاكم رسيد * پس بوى كردند تهديد شديد
گشت ملجا قصهء خود باز گفت * شد روان آن سو چو از وى اين شنفت
با كثيرى ز اهل شهر از بىشكيب * از پى تفتيش آن امر عجيب
جمله ديدند آن جوانان را بغار * با لباس نو نه بر چرك و غبار
لوح را خواندند كانجا هشته بود * واندران احوالشان به نوشته بود
گفت اعثرنا كذلك از نشان * مطلع گردند تا بر حالشان