تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
قسم كه هر آينه خواهم پرسيد ايشان را همه ( 92 ) از آنچه بودند كه ميكردند ( 93 ) پس آشكار كن به آنچه مأمور شده و رو بگردان از مشركان ( 94 ) بدرستى كه ما كفايت ميكنيم از تو استهزاكنندگان را ( 95 ) آنان كه ميگردانند با خدا خدايى ديگر پس زود باشد كه بدانند ( 96 ) و بتحقيق ميدانيم كه تو تنگ مىشود سينه‌ات به آنچه ميگويند ( 97 ) پس تسبيح گوى بستايش پروردگارت و باش با سجده كنندگان ( 98 ) و بپرست پروردگارت را تا بيايد تو را مرگ ( 99 )
هم بتكذيب آمدند از مرسلين * اهل حجر اعنى نمود از شرك و كين
يا بصالح كه نبى بد بر ثمود * اكثرى داديم ز آيت‌ها بجود
چون كه از صالح كتابى نيست ياد * شايد از آيت بود معجز مراد
پس از آن بودند ايشان معرضين * رو بگرداندند از آيات دين
ميتراشيدند ايشان از جبال * خانها كايمن شوند از اختلال
صيحه پس بگرفتشان وقت صباح * در زمان مردند با صد افتضاح
مىنكرد از آنچه كردند اكتساب * دفع چيزى را از آن رنج و عذاب
نافريديم اين سماوات و زمين * وانچه باشد در ميان آن و اين
جز به حق يعنى بوفق عدل و داد * وان ملايم نيست دايم با فساد
مقتضى زان گشت حكمت از إله * بر هلاك سركشان بىاشتباه
باشد آينده قيامت اى همام * ز اهل تكذيبت كشد حق انتقام
در گذر تو فصفح الصفح الجميل * صفح عفو بىعتابست اى خليل
خالق داناست آن پروردگار * حكم از حكمت كند در نظم و كار
ديد احمد هفت رشتهء كاروان * ز اقمشه وز زر و گوهر بار آن
كرد اندر خاطر پاكش خطور * كاهل اسلامند مضطر در امور
بس گرسنه بس برهنه بس فقير * مشركان را باشد اين زر و حرير
آمد آيت كه تو را داديم ما * هفت آيه از مثانى بر ملا
هفت آيهء فاتحه است آن از كتاب * باز قرآن عظيم از فصل و باب
آن تو را بهتر ز مال اين خسان * كآنهمه گنجست و اين رنجى بجان
قصد از سبع المثانى در شهود * رتبه‌هاى هفتگانه است از وجود
ملك و هم ملكوت و جبروت و مثال * هم دگر اعيان و اسما بر كمال
كشف گردد اين مراتب در صعود * پس فناى عارفست اندر وجود
وان مثانى را بقا بعد از فنا * گر كه خوانى بس بود جانا بجا
اين فنا و اين بقا را پيشتر * شرح كرديم ار كه دارى در نظر
بهر آن سبع المثانى گفت حق * اى محمد « ص » به ز جمله ما خلق
گر كه بر اسرار قرآن مدركى * بر تمام آفرينش مالكى
مىمكش دو چشم خود يعنى ببند * زانچه بر خلاق مجاز آمد پسند
بهره ما داديم زان انصاف را * بر تو افزون كرده‌ايم الطافرا
مال دنيا بس بود خوار و قليل * پيش اين ملك عظيم بىبديل
هم مباش از سركشان اندوهگين * يا كه از فقر صحابه اين چنين
كن تواضع مؤمنانرا بس نكو * وان دو بال خويشتن را بر فرو
يا كه خوشرويى بود خفض جناح * در حضور اهل ايمان و صلاح
گو نذيرم من عيان و آشكار * بيمتان معنى دهم از كردگار
هست گرد ناريد ايمان بر شما * چون عذابى كه فرستاديم ما
بر كسانى كه ز استهزا و شر * بخش ميكردند از قرآن سور
كه فلان سوره ز من باقى ز تو * وين نبود الا ز طغيان و عتو
يا كه بر سحر و كهانت و افترى * مينمودى منقسم آيات را
پس به حق كردگارت كه سؤال * ميكنم از آنچه كردند از ضلال
بعد بعثت مصطفى تا مدتى * خلق را ميكرد پنهان دعوتى
جبرئيل آورد آيت كآشكار * كن هر آنچه كرده امرت كردگار
هم بگردان روى خويش از مشركين * گو بمانند از گمان خود بكين
ما كفايت از تو كرديم اى همام * شر آن مستهزءين را بالتمام
آن كسانى كه خداى ديگرى * با خدا سازند مع از ابترى
زود پس آگه شوند از كار خود * چون جزا يابند از كردار خود
ما بدانيم اينكه ميگردد بتنگ * سينه‌ات ز اقوال ايشان بيدرنگ
ملتجى شو پس به حق تسبيح كن * ذكرش از دل حمدش از تصريح كن
باش هم از ساجدين و اندر سجود * رو نما از فرق بر جمع وجود
كن پرستش رب خود را همچنين * تا بوقت مرگ كآن باشد يقين
باشد اين موت ارادى در شهود * عارفش خواند فناى فى الوجود
عابد و معبود آنجا يك شود * هر چه غير از حق بود مندك شود
شد دوئيت از ميان باقى حق است * بىتعين ذات پاك مطلق است
نه مراتب ماند آنجا نه مقام * جز شهود ذات مطلق و السلام

سورة النّحل