زندگان و نميدانند كه كى برانگيخته ميشوند ( 21 )
خداى شما خدائيست يگانه پس آنان كه نميگروند بآخرت دلهاى ايشان ناسپاس است و ايشان سر كشانند ( 22 )
ناچار بدرستى كه خدا ميداند آنچه را پنهان ميداريد و آنچه را آشكار ميكنيد بدرستى كه او دوست ندارد سركشان را ( 23 )
و چون گفته شود مر ايشان را چه چيز فرو فرستاد پروردگار شما گويند افسانههاى پيشينيان را ( 24 )
تا بار بردارند بارهاى گناهانشان را تمام روز قيامت و از بارهاى گناه آنان كه گمراه ميكنند ايشان را بدون علمى آگاه باشيد بدانست آنچه بر ميدارند ( 25 )
بتحقيق مكر كردند آنان كه بودند پيش از ايشان پس آمد فرمان خدا بناهاشان را از بيخ پس فرود آمد بر ايشان بام از بالاشان و آمد ايشان را عذاب از جايى كه نميدانستند ( 26 )
پس روز قيامت خوار ميكنند ايشان را و ميگويد كجايند انبازان من كه بوديد مخالفت ميورزيديد در آنها گفتند آنان كه داده شدند دانش را بدرستى كه رسوايى امروز و بدى بر كافرانست ( 27 )
رام كرد او بر شما هم در زمين * چيزهاى مختلف بس دلنشين
مختلف از حيث شكل و طبع و لون * لازم آمد جمله در ايجاد كون
در هران يك صنع حق باشد پديد * مر كسانى را كه هستند اهل ديد
بحر را هم رام كرد او ز اقتضا * لحم تازه تا خوريد از آن شما
ماهى آريد اعنى از دريا بدام * زان نباشد بر شما چيزى حرام
جز كه در نزد اماميه بود * غير ذى فلسش حرام اندر سند
هم بغوص آريد از دريا برون * حيله تا پوشيد از بهر نمون
بهر زينت آوريد اعنى به كف * زانچه مرجانست و لؤلؤ در صدف
فلك را راننده بينى در بحار * چون شكافد آب را اندر گذار
بحر را هم رام كرد او در نمود * تا كه جوييد از ركوبش نفع و سود
بر شما كرده معيشت را سبب * تا مگر شاكر شويد از فضل رب
همچنين در نفس آدم بحرها * كرده خلق از حكمتى رب الورا
هست و آنها حرص و غفلت شغل و غم * فلكها هم كرده ايجاد از حكم
تا كنند ارباب دانش زان عبور * شد توكل فلك شغل اندر امور
كشتى درياى غم باشد رضا * ساحل آن شادى آمد ز اقتضا
شد قناعت فلكت اندر بحر آز * زان رسى بر ساحل زهد و نياز
ور شوى بر كشتى ذكر استوار * آيى از درياى غفلت بر كنار
بندى ار بر كشتى توحيد طمع * آيى از بحر تفرق سوى جمع
باز ذكر نعمت ديگر كند * كوهها را بر زمين لنگر كند
زان در افكند آن رواسى در زمين * تا شود مايل شما را اين چنين
بر شما يعنى نگردد مضطرب * هم نگرداند شما را منقلب
مر زمين از كوهها گشت استوار * زانكه بد بر روى آب او بىقرار
جويها هم آفريد از هر قبيل * در زمين همچون فرات و رود نيل
راهها هم كرد اندر وى عيان * مر شما يابيد راه از هر نشان
كرد پيدا هم علامتها به راه * بر رونده تا نگردد اشتباه
كرد هم استارگان را مستقر * رهنما باشند تا در بحر و بر
راه يابند از ستاره عام و خاص * بر قريش اين داشت گر چه اختصاص
پس كسى كو آفريند چون كسى است * كه نتاند بر وجود خويش زيست
پس شما آيا نداريد اين به ياد * عقل و دانش در شما چون او نهاد
گر كه خواهيد آوريد اندر شمار * نعمتش را نيست ممكن ز افتقار
نعمتش را كى توانيد اندكى * بر شمردن وز هزاران صد يكى
اوست آمرزنده تقصير ار كنيد * در اداى شكر آن شاه فريد
مهربان يعنى از اين تقصير هم * نعمت خود را نسازد هيچ كم
آگهست او زانچه پنهان يا پديد * از عقيدهء حق و باطل ميكنيد
وانكسانى را كه جز حق از بتان * مىبخوانند اهل شرك اندر عيان
چون توانند آفريدن هيچ چيز * زانكه خود مخلوق و نادارند نيز
مردهاند ايشان و عارى از حيات * كى به خود دارد جمادى التفات
يا كجا دانند چون اشياء حى * كه شوند ايشان بر انگيزنده كى
مر خداتان آن خداى واحد است * خود بيكتايى ذاتش شاهد است
وحدتش باشد پديد از كل شىء * خود بيكتايى دليل ذات وى
زانكه از صانع دهد هر شىء خبر * پس دو صانع نيست ممكن در نظر
در بيان شرح اين آيت ز پيش * ذكر برهان كردهايم از روى كيش
حاصل آنكه از دو فاعل در امور * فعل واحد ممتنع دان در ظهور
پس هران شيئى بيكتايى گواه * باشد از شيئيت خود بر إله