تا به ملك معرفت ميرت كنم * صاحب اين نطق و تقريرت كنم
نظم تفسير ار نمايى جايز است * تا شود ظاهر كه قرآن معجز است
اين تو را به يا كه ملك هر دو كون * چشم و لعل يار به يا نقش و لون
گو كتاب امروز برهانست و بس * نيست برهان بر مراد و ميل كس
هر زمانى باشد اندر دعوتى * رهنما پيغمبرى بر امتى
جمله در تفسير كل قوم هاد * با هم آن دو فرقه دارند اتحاد
كاندر اين آيت مخاطب مرتضى است * بر همه خلق جهان او رهنماست
فخر رازى گفته در تفسير خويش * بعض ديگر هم ز اهل دين و كيش
كه شد اين آيت چو نازل بر رسول * دست بر سينه نهاد اندر قبول
كه نبى منذرم من بر عباد * هم تو باشى اى على مولا و هاد
شاد آن كو هاديش در ره على است * هر زمانى در ولايت با ولى است
در سلوك فقر و سير مرحله * متصل سازد بحيدر سلسله
در سلوك آن جان و سر بسپردنست * در حقيقت پيش جانان مردنست
در طريقت ره برى بر كوى يار * در حقيقت دين و دل سازى نثار
اهل ظاهر را على « ع » باشد امام * راه و منزل اهل باطن را تمام
حقپرستانش به حق دانند و بس * حق بود بر قول درويشان نفس
نگذرم زين بگذرد چند از زمان * دامنش نگذارد از كف عشق جان
[ سوره الرعد ( 13 ) : آيات 8 تا 11 ]
اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى وَ ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ ( 8 ) عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ ( 9 ) سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ ( 10 ) لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ ( 11 )
خدا ميداند آنچه بر ميدارد هر ماده و آنچه را ميكاهد رحمها و آنچه را مىافزايد و همه چيز نزد او به اندازه است ( 8 )
داناى نهان و آشكار است بزرگست برتر است ( 9 )
يكسانست از شما كسى كه پوشيد گفتار را و كسى كه آشكار كرد آن را و كسى كه او پنهانست بشب و آشكار است بروز ( 10 )
مر او راست از پى هم در آيندهها از پيش روى او و از پس پشت او كه نگهبانى ميكنندش از امر خدا بدرستى كه خدا تغيير نميدهد آنچه با جمعيست تا وقتى كه تغيير دهند آنچه در نفسهاى ايشانست و چون خواهد خدا بجمعى بدى پس به گردانيدن نباشد مر آن را و نباشد مر ايشان را غير خدا هيچ مددكارى ( 11 )
گو خدا داند كه هر زن حمل او * در رحم چبود بد است آن يا نكو
نر بود يا مده كوتهبينان يا دراز * كاهد از وى يا شود افزوده باز
كم بود ز اعضاش اعنى در رحم * يا كه افزون هست مستور اين مهم
فصد يا مدت بود زان بيمقال * اندكش شش مه فزون نزديك سال
نزد او هر چيز باشد نيز هم * مر به اندازه بدون بيش و كم
اوست دانا بر نهان و آشكار * بس بزرگ و بس بلند از اقتدار
هست يكسان گر كسى قولى نهان * سازد از وى يا كند با كس عيان
يعنى اندر نفس سازد مختفى * يا كه گويد فاش با يار وفى
وانكه او در شب طلبكار خفاست * فعل خود پوشنده اندر پردههاست
وانكه او ظاهر كنندهء فعل خود * هست اندر روز نزد نيك و بد
شد مساوى پيش آن داناى راز * كاو بداند سر و جهر جمله باز
خود بوند آيندگان او را ز پى * هم ز پيش روى و هم از پشت وى
تا نگهدارى كنندش ز امر حق * مر ملايك از حوادث بر نسق
يا نويسند آن كرام الكاتبين * قول و فعل بنده را اندر زمين
ده ملك باشد موكل بىنكول * بنده را وين هست اشارت بر عقول
در حديث آمد نميگشت ار ملك * مر موكل بندگان را يك بيك
جنيانشان مير بودند از زمين * رمز معقولست اين نيكو ببين
گفتهاند اين آيه از وجه نزول * هست راجع مر ضميرش بر رسول
روزى آمد عامر ابن طفيل * سوى او با جملهء اصحاب و خيل
گفت اسلام آورم گر من براست * چيست بهرم گفت آنچه عامه راست
در خلافت گفت داريم استوار * بعد خود گفت اين بود با كردگار
گفت بر قومى كنى فرمان روا * گفت نى بر عدل اين باشد بنا
گفت پس بدهى چه منصب ناگزير * گفت بر اصطبل و اسبانى امير
گفت حاجت نيست بر اين منصبم * زانكه من اسبان خود را صاحبم
با تو خواهم كرد تنها گفتگو * تا بيابم حق و باطل را نكو
گشت راضى مصطفى با او نشست * گفت خادم حربهء گيرد بدست
از قفا ناگه بپيغمبر زند * بى خبر كآن تيغ بر خود بر زند
احمد آن را ديد و گفت اى ذو المنن * كن كفايت شر ايشان را ز من
تافت برقى زود و خادم را فشرد * گو توان شمشير بر وى خورد و مرد
رفت عامر گفت از لشگر بزود * پر كنم اين شهر را من از جحود
در ره از مركب بمحرومى فتاد * دست و پايش خورد گشت و جان بداد
انّ اللَّه لا يغيّر ما بقوم * جز كه خود بدهند تغيير آن زلوم
در خبر باشد كه چون تحريم خمر * شد مؤكد ز امر حق بر زيد و عمر
بود روزى مصطفى اندر عبور * يك جوانى ديد ز انصار او ز دور
شيشهء بود از شرابش در بغل * چون فتادش چشم بر شاه اجل
گفت يا رب پرده يكباره دگر * بر كشى بر روى كار من اگر