تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
بعضى از آن شوره و خشك و سياه * كه نرويد هيچ ازان وقتى گياه
بعض ديگر نرم و صالح بهر زرع * رويد از وى هر گياه از اصل و فرع
باغها ز انگور و خرما بس فراخ * رسته از يك اصل چندين برگ و شاخ
ميخورند اين كشت و بستان فزون * در تمام ارض يك آب از عيون
بعض را بر بعض افزونى دهيم * بهر خوردن طعم و موزونى دهيم
مر دلالتهاست بيش از حصر و حد * اندر اين از بهر ارباب خرد
كاندر اشجار و ثمرها بىخلاف * اينچنين باشد نمايان اختلاف
نيست اين بىاختيار صانعى * كه بقدرت نيست او را مانعى
ور نه ميبايد كه از يك آب و خاك * يك ثمر رويد چو انگورى ز تاك
همچنين بايد كه بر يك شكل و خو * جمله باشند اين خلايق سوبسو
زانكه از يك نطفه آن دو نطفه‌ها * گشته‌اند از چار عنصر ابتدا
هيچ نبود اختلافى اندر او * از طريق اصل و هم از رنگ و بو
دو نفر وانگه چو بينى در بسيج * نيست بر يك صورت و يك صوت هيچ
همچنين بر يك صفات و يك خصال * وينست جز از قدرت بيچون محال
گر تعجب ميكنى اى منتجب * شايد از اقوالشان كردن عجب
كه شويم آيا شديم آن گه كه خاك * باز ما در خلقت نو ز اينست باك
ميشويم آيا كه زان پس زنده باز * چشم فكرت اينگره را نيست باز
كانكه اول كرد ايجاد بشر * هست قادر باز بر عود دگر
كافرند اينقوم بر پروردگار * بودشان خواهد به گردن غل ز نار
جاودان اين قوم اندر دوزخند * گمرهيشان دام و ايشان در فخند
دوزخى سوزنده‌تر از جهل نيست * وان بنزد اهل دانش سهل نيست
بر عقوبت ميكنند ايشان شتاب * مر تو را قبل از نكويى و ثواب
رنج استيصال چون تأخير يافت * اندر اين امت كه سابق ميشتافت
بود تأخيرش نكويى بر انام * ميكنند آن را طلب با اهتمام
پيش از آنها وانگهى بگذشته است * داستانها هست و امثالش بدست
صاحب آمرزش بود پروردگار * مردمان را بر ستمها آشكار
هم بود پروردگارت سخت گير * بر عقوبت كافران را ناگزير

[ سوره الرعد ( 13 ) : آيه 7 ]

وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ ( 7 ) و ميگويند آنان كه كافر شدند چرا فرو فرستاده نشد بر او آيتى از پروردگارش جز اين نيست كه تو بيم‌كننده و از براى هر قومى راه نمائيست ( 7 )
بر پيمبر كافران گويند نيست * از چه نازل آيت از رب گر نبى است
آيتى يعنى كه ما خواهيم از او * نى كه خود آورده است آن نامجو
بيم ده تو خلق را ز آزاديى * هم بهر قومى است از حق هاديى
بر تو يعنى نيست چيزى جز بلاغ * از مراد مردمت باشد فراغ
هر زمان كآمد نبيى پاك دلق * بل مناسب معجزش با وضع خلق
آنچه شايع بود در ايام او * از كمال و علم اندر جستجو
فوق آن را داد بر وى كردگار * تا بود حجت بخلق روزگار
مرده زنده كرده عيسى بر نشان * بد چو شايع علم طب در آن زمان
سحر هم در عهد موسى بود بيش * وان عصا آورد در تبليغ خويش
همچنين هر عصر هر پيغمبرى * فوق خلقش بود فرهنگ و فرى
اينزمان علم فصاحت شايع است * و اين كلام اندر فصاحت جامع است
يافت هم بر وى فصاحت اختتام * يابد اين باشد كس ار تازى كلام
تا قيامت هيچ بر لفظ عرب * اين چنين نايد كلامى بو العجب
معجز اينست ار شما داريد هوش * هست اتيان كافى از جنگ و خروش
سورهء گر مثلش آريد از شياع * نيست حاجت هيچ بر جنگ و نزاع
چون رسيد اينجا كلام دلپذير * با تو گويم نكتهء نغز اى فقير
گر نگويم در سخن باشد قصور * هم بود ز انصاف و دانايى بدور
تا نپندارى كه باشد قصد من * نفى قومى ليك پيش آمد سخن
گر كس آرد بعد قرآن دعوتى * هم نباشد جز بيانش حجتى
نيست مكفى دعوت او را بيان * كآن بد از پيغمبر آخر زمان
احمد آورد اين نشان در دعوتش * جز بيان الا كه باشد حجتش
گر بتازى آيد آرد پس يقين * پيش قرآن چيست كش خوانى متين
قطره با بحر ار نمايد همسرى * خنده آيد بحر را زان داورى
شبهه را سازم قوى گر چند قوم * مثل قرآن باشد آن از بيش و كم
شد چو قرآن معجز از سابق بخلق * حكم سابق سابقست اى پاك دلق
بعد از آن نبود دگر معجز بيان * جز كه باشد چيز ديگر در نشان
پارسى يا تازى آنچه گفتنى است * بعد قرآن باليقين اعجاز نيست
گر شناسى پارسى را اى رفيق * اندكى شو اندر اين دفتر دقيق
تا چو تفسير صفى دانى مگر * تا قيامت در جهان نايد دگر
گويد ار كس ممكن است اينسان سخن * بشنو از وى ليك تو باور مكن
نى كه باشد معجزى و حجتى * ليك چون دارد به قرآن نسبتى
مثلش آوردن بسى باشد شگفت * گر توانى كى كست ره برگرفت
سورهء را نظم كن در امتحان * همچو آب و آينه صاف و روان
نفس را نستايم الا آنكه هست * شكر منعم حتم بهر حق‌پرست
نكنم ار اظهار داد حضرتش * ناسپاسى كرده‌ام بر نعمتش
اندر اين اكرام خاص از ما خلق * برگزيده مر صفى را عون حق
اى خدا دانى تو خود سر نهفت * كه صفى از خود ستايى اين نگفت
بلكه شكر نعمت ذو الطول كرد * وان ز قلب و هش نه محض قول كرد
مينخواهم تا كسى را من بكيش * زين سخن مايل نمايم سوى خويش
يا كه خواهم مزدى از خلق گدا * يا كه جويم پشت و عونى جز خدا
سال عمرم هست بر نزديك شصت * از هوسها تا چه ديگر باقى است
ور كه هم باقى است چيزى از اميد * كافى از خلق است خلاق مجيد
شصت سالم داده نان بىمنتى * هم برآورد ار كه بودم حاجتى
هرگز از دنيا نبودم در همى * هم نخوردم بهر تحصيلش غمى
آنچه قسمت در نخستم داده بود * بىتكلف بهر من آماده بود
از كه خواهم در جهان چيزى دگر * با وجود آنچه دادم دادگر
صحت و آسايش و امنيتم * داد و بر افزون صفاى نيتم
نيستم همسر بكس در هيچ كار * تا كنم با كس بكارى كارزار
آنچه بر من داده سلطان مليك * باللّه ار باشد كسى با من شريك
با كه باشم پس بامرى در نزاع * منت ايزد را بداد بىصداع
گفت من رزقت دهم بيرنج خلق * هم مخواه از من تو ملك و گنج و خلق
آنچه محتاجى تو بر وى بىطلب * بد همت خود با سبب يا بىسبب
وانچه بر وى نيست هيچت احتياج * در جهان و از وى نباشى لا علاج
واگذار آن را بر اين خلق مجاز * خود ز دنيا و آخرت كن بينياز