تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
ما بتعبير خوابهاى آشفته دانايان ( 44 ) و گفت آنكه رهايى يافته بود از آن دو يار و بخاطرش آمد سخن يوسف پس از مدتى من آگاه كنم شما را بتأويلش پس بفرستيد مرا نزد يوسف ( 45 ) اى يوسف اى بسيار راستگوى اعلام نما بما تعبير را در اينكه هفت گاو فربه كه ميخوردندشان هفت گاو لاغر و هفت خوشهء گندم سبز و هفت ديگر خشكها باشد كه من برگردم بسوى مردمان باشد كه ايشان بدانند ( 46 )

خواب ديدن ملك مصر

ديد ريّان ملك اين گونه خواب * كآمدند از جوى خشكى بى ز آب
هفت گاو فربه و خوردند زود * هفت گاو لاغر آنها را كه بود
فربهان را چون كه خوردند از مراد * بر شكمهاشان نشد چيزى زياد
هفت خوشهء سبز با اثمار نو * هفت ديگر خشك و نزديك درو
خشكها پيچيده بر آن سبزها * زير خود كردند پنهان جمله را
پس ملك گفت اى گروه كاهنان * آگهم سازيد بر خوابى چنان
گر شما از علم رؤيا آگهيد * نز طريق علم و حكمت گمرهيد
پس بگفتند آن جماعت با خديو * كاين مگر باشد ز تسويلات ديو
خوابت اعنى فاسد و بيهوده است * از خيالات طبيعت بوده است
ما نه دانائيم بر اين خوابها * بلكه دانيم ار بود ز آدابها
رؤيت شوريده را تعبير نيست * گر ندانيم اين ز ما تقصير نيست
شد فرو ريان بفكر خواب خويش * يادش آمد ساقى از احوال پيش
وانكه يوسف گفت در زندان به او * ياد من كن نزد شه در گفتگو
آمدش از بعد ايامى زياد * زان غريب مانده در زندان به ياد
گفت من بدهم خبر زين خوابتان * پس فرستيدم بزندان اينزمان
تا بپرسم زانكه بر تعبير خواب * دارم آگاهى نكو آرم جواب
هست در زندان كسى كو آگهست * گويى او را بر حقيقتها رهست
گفت ريان زود رو آور خبر * سوى زندان گشت ساقى ره سپر
گفت اى يوسف كه صديقى بقول * ده خبر ما را ز خوابى پر ز هول
هفت گاو فربه آمد ره سپرد * هفت گاو لاغر آنها را بخورد
هفت خوشه سبز بود اندر عيان * هفت خوشهء خشك پيچيد اندران
سبزها را خشك كردند از شتاب * جمله نادانند زين گو تا جواب
تا چو گردم باز سوى پادشاه * گويم آنچه بشنوم بىاشتباه
شايد از فضل تو يابند اطلاع * هم ز سر خواب خود بىامتناع

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 47 تا 52 ]

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ ( 47 ) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ ( 48 ) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ ( 49 ) وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ ( 50 ) قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ ( 51 ) ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ ( 52 ) گفت ميكاريد هفت سال بر عادت مستمر پس آنچه را درويديد پس واگذاريد آن را در خوشه آن مگر اندكى از آنچه ميخوريد ( 47 ) پس بيايد از پس آن هفت سال سخت كه بخوريد آنچه را پيش اندوختيد از براى آنها مگر اندكى از آنچه نگاه ميداريد ( 48 ) پس بيايد از پس آن سالى كه در آن فرياد رسيده شوند مردمان و در آن نجات مييابند ( 49 ) و گفت پادشاه بياريد او را نزد من پس چون آمد او را فرستاده گفت باز گرد بسوى خواجه خود پس از او كه چه بود حال آن زنانى كه بريدند دستهاى خود را بدرستى كه پروردگار من بمكر آنها داناست ( 50 ) گفت چه بود حالتان هنگامى كه كامجوى شديد بفريب يوسف را از نفسش گفتند حاش للَّه ندانستيم بر او هيچ بدى گفت زن عزيز اكنون ثابت شد حق من كامجو شدم بفريب او را از نفسش و بدرستى كه هر آينه او از راستگويانست ( 51 ) اين براى آنكه بداند كه من
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 363 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه