يوسفا غمگين مشو در مرحله * چون تو را خواهم من اندر سلسله
شير از زنجير هيچش ننگ نيست * چاه و زندان بهر رهرو تنگ نيست
آمد اى يوسف زليخا در رهت * تا كه بيند در جزع بر ناگهت
تا كرا از بهر استخلاص خود * سوى او سازى شفيع از نيك و بد
رو مكن زنهار اى يوسف ترش * چين بر ابر و در ميفكن دار هش
رو مگردان بر يمين و بر يسار * هيچ سر از پيش رويت بر مدار
باش خندان گر بزندانت برند * سوى سجن از باغ و ايوانت برند
بر تو زندان را كنم خرم بهشت * تا نگردى تنگدل زانجاى زشت
هست حكمتها مرا در كار تو * اين بود معراج تو نى عار تو
پس ببردندش ببازار از سراى * مرد و زن گشت جمع از هر كجاى
شد بلند از درد او آهنگها * ميزدى بر سينه هر كس سنگها
هر كسى گفتى كه مظلوم است او * وز گنه باللّه كه معصوم است او
بى ز تقصيرش بزندان مىبرند * با غل و زنجيرش اينسان مىبرند
ديگرى گفت از وطن آواره است * وين چنين در شهر ما بيچاره است
ديگرى گفت اى خداوند مجيب * رحم كن بر اين دل افكار غريب
ديگرى گفت اين بجز بيداد نيست * آنكه كرد اين هيچش از حق ياد نيست
ناله و افغان مرد و زن بپاى * بود اندر شهر و بازار و سراى
چون بنزديك زليخا آمدند * آن منادى گفت حرف ناپسند
يعنى اين باشد سزاى مجرمان * در حريم خسروان و منعمان
گفت پس جبريل با يوسف چنين * كه بگو اين به ز قهر رب دين
بهتر است اين خوارى از آن فعل خوار * كه بود پاداش او نيران و نار
من به گوش او رسانم راز تو * نشنود كس غير او آواز تو
گفت يوسف اين زليخا چون شنيد * پس به خود پيچيد و شد ز او نااميد
پس فرستاد او بزندانبان پيام * كه بده بر جاى تاريكش مقام
تنگ بر وى گير از هر رهگذر * تا بتنگ آيد كند اينسو نظر
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيه 36 ]
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ ( 36 )
و در رفتند با او در زندان دو جوان گفت يكى از ايشان بدرستى كه من ديدم در خواب كه ميفشردم شراب را و گفت آن ديگرى بدرستى كه من ديدم خود را كه برداشته بودم بر زبر سر خود نايى كه مىخورد مرغى از آن آگاه كن ما را بتعبيرش بدرستى كه مىبينم تو را از نيكوكاران ( 36 )
بردن يوسف عليه السلام را بزندان
چون بزندانش ببردند آن زمان * گشت داخل نيز با وى دو جوان
وان دو يك ساقى و يك طباخ شاه * كه بر ايشان نسبتى بود از گناه
يكدگر را كرده بودند آن دو تن * متهم در نرد ريّان از فتن
گفته بد ساقى بريّان در مقام * كه مخور چون زهر ناكست اين طعام
گفت طباخ او بخمرت كرده زهر * كت برد از زندگانى حظ و بهر
گفت با ساقى ملك كاين جام مى * تو بخور خود در همان دم خورد وى
گفت هم طباخ را خور زين طعام * او نخورد از طبخ و ثابت شد كلام
هر دو را پس حكم بر زندان نمود * متهم را چاره از زندان نبود
يوسف از زندانيان ز اقبالشان * پس تفقد مينمود از حالشان
جامهء بدريدهشان ميدوختى * علم و دين بر جمله مىآموختى
مينمودى مر مريضان را علاج * ميفزودى گاهشان بر ابتهاج
عامل زندان بپرسيدش كه تو * كيستى اى ماه روى نيك خو
گفت من يوسف پسر زادهء خليل * اين يعقوب ابن اسحق نبيل
گفت عامل گر توانستم تو را * اى پيمبر زاده ميكردم رها
ليك تقصيرى كنون در خدمتت * مى نخواهم كرد بهر رفعتت
مىنشستى روزها در پيش وى * گشته بود اندر ارادت خويش وى
زان دو زندانى يكى گفت از خطاب * بوستانى ديدهام من خوش بخواب
بودم اندر زير تا كى با طرب * كه سه خوشه بود بر وى از عيب
بود جام پادشه در دست من * ميفشردم در وى انگور آن زمن
گفت آن ديگر كه ديدم من بخواب * بودم اندر مطبخ شه كامياب
حمل كردم فوق رأس خويش آن * كه سه سفره پر زنان ميبود آن
مىبخوردندى از آنها مرغها * كه بدند از فوق رأسم در هوا
ده خبر ما را تو از تعبير اين * چون تو را بينيم ما از محسنين
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 37 تا 41 ]
قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ ( 37 ) وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ ( 38 ) يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ ( 39 ) ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ ( 40 ) يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ ( 41 )
گفت نيايد شما را طعامى كه روزى داده شويد آن را مگر آگاه گردانم شما را بتعبير اين خواب پيش از آنكه بيايد آن طعام شما را اين از جمله علمهائيست كه آموخته مرا پروردگارم بدرستى كه من واگذاشتم كيش گروهى كه نميگروند به خدا و ايشان بآخرت ايشانند كافران ( 37 )
و پيروى كردم كيش پدرانم را ابراهيم و اسحق و يعقوب نسزد ما را كه انباز فرا داريم به خدا هيچ چيز را اين از فضل خداست بر ما و بر مردمان