تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
خلق گر باشند زانرو در حجاب * تو چرا رو تافتى زان آفتاب
چون بمخلوق از خدا جستى پناه * هفت سالت باشد اينجا جايگاه
قدرتش ديدى تو چون بيحاجزى * رو نمودى از چه رو بر عاجزى
چون شدى غافل چنين از ذو الجلال * بايدت بودن بزندان هفت سال
چون شنيد اين يوسف از وى شد خجل * ز اشك چشمش خاك زندان گشت گل
گفت گر حق بگذرد زين غفلتم * سهل باشد هفت سال اين محنتم
ذكر رب چون برد ديو از ياد او * ماند چندين سال در زندان فرو
گريه ميكرد او بزندان روز و شب * بود خود آن گريه را افزون سبب
هجر و محرومى و دورى از ديار * وانكه كرد او غفلت از پروردگار
گريه و افغان او شد متصل * اهل زندان را بر او ميسوخت دل
بود كارش گريه در شام و سحر * بر زليخا رفت از حالش خبر
گفت تا سازند از زندان درى * بهر تسكينش بسوى معبرى
بر نشانندش بران در يك تنه * تا ببيرون بنگرد از روزنه
مر شود مشغول از ديدارها * بشنود از عابرين گفتارها

گفتگوى يوسف عليه السلام با مرد اعرابى

داشت روزى چشم بر راه عبور * ديد خود اشتر سوارى را ز دور
آن شتر بكشيد از دستش زمام * سوى زندان شد با شتابى تمام
خفت در بيرون آن روزن بجاى * چون كسى كآيد بسوى آشناى
بد زبان حالش اينكه ميروم * سوى كنعان اى اسير بند غم
سوى يعقوب ار كه پيغامى تو راست * گو كه تا بر وى رسانم من براست
خواست اعرابى كه خيزاند ز جاى * آن شتر را سخت با ضرب عصاى
كرد يوسف بانگ سوى آن عرب * كز كجايى اى اخى گفت از ادب
كاهل كنعانم بمصرم شد نياز * بهر كارى ميروم آن سوى باز
گفت بر گو زين شتر كو از كجاست * كه ز حالش ظاهر آثار وفاست
گفت در مرعاى آن يعقوبيان * بس چريده و بوده است او را مكان
گفت چون بد حال يعقوب از عيان * گفت زين بگذر كه نايد در بيان
خانهء كرد است بر پا از محن * نام آن را هشته او بيت الحزن
روز و شب ميگريد آنجا زار زار * از فراق يوسف نسرين عذار
نالهء او هر كرا آيد به گوش * گردد از خود بى خبر ماند ز هوش
گشته چشمش كو را ز اندوه و اشك * ابرها بر وى برند از گريه رشك
گفت از من گير اين گوهر تمام * سوى كنعان بربران محزون پيام
گو پيامى دارم از زندانيى * بر غم و درد و فراق ارزانيى
آن زمان كت غم بود بر منتها * كن به مهجوران زندانى دعا
ما نكرديمت فراموش از نظر * تو مكن ما را فرامش هم دگر
گفت نامت را بگو تا گويمش * گفت از نامم فزايد بر غمش
ليك در من كن نگه وز شكل و روى * هر چه بينى با نشان با او بگوى
ور ز خال گونه پرسيد از سياق * شسته شد گو ز آب چشم اندر فراق
گر رسانى اين سلام من بوى * از دعايش سودها يا بى ز پى
هر دعائى خواهى از وجه صواب * كن تمنا ز او كه گردد مستجاب
چون رسى آنجا بمان تا شامگاه * كز تردد باز مانند اهل راه
آن زمان پيغام مهجوران رسان * كو بود فارغ ز غوغاى كسان
بستد آن گوهر روان شد سوى دشت * و آب چشم يوسف از سر بر گذشت
گفت راحيلم نميزاد ايچ كاش * تا كه بينم اينچنين غمهاى فاش

پيغام آوردن اعرابى از يوسف بيعقوب عليه السلام

چون رسيد از ره بكنعان آن عرب * صبر كرد او تا كه نيمى ز شب
جانب بيت الحزن برداشت گام * داد بر يعقوب درگه سلام
چون صدا يعقوب پيغمبر شنيد * ناگهانش راحتى بر دل رسيد
بر دويد او سوى درگاه از سرا * گفت بر گو تا كه آيى از كجا
گفت باشم قاصد زندانيان * ميرسم از مصر و گفت آن داستان
قاصدم از نزد مهجورى غريب * كه بزندان بود بىصبر و شكيب
بر تو داد اين گونه از زندان پيام * بر نجاتش كن دعا چون شد مقام
گفت يعقوب از پيامت بيمقال * بر مشامم ميرسد بوى وصال
مژدگانى گو چه ميخواهى ز من * گفت هيچ الا دعا اى ممتحن
آنچه بايد مژدگانى ز او رسيد * از توام غير از دعا نبود اميد
گفت يا رب بر وى اندر وقت فوت * باز دار آن شدتى كآيد بموت
وين شتر را وارهان از فاقه‌ها * ناقه‌اى كن در بهشت از ناقه‌ها

مناجات

وان جوان را ده نجات از بستگى * ده بخويشانش دگر پيوستگى
بار الها حق يعقوب وفى * حال پيرانرا نكو كن با صفى
روحشان تا باشد از من جمله شاد * بر صلاح آر ار بجا استم فساد
تو بديها را توانى كرد خوب * ستر عيب آيد ز ستار العيوب
از تو دانم خير خود را نى ز غير * از تو خواهم عاقبت را هم بخير
عمر گر بگذشت بر لهو و مجاز * عفو كن بگذر ببخش اى بىنياز
غفلتى گر رفت وقتى در حضور * يا خلافى از من آمد در ظهور
قصد خود دانى چه بودم در ضمير * بر گناهى كآن نبود از دل مگير
اين زبان عجز و فقر و بندگيست * ور نه ما را حق اين گفتار نيست
عاجز و مسكين و محتاجيم و تو * هر چه را خواهى كنى بىگفتگو
گر ببخشى ور كنى فرمان تو راست * ملك از تو خلق از تو جان تو راست
ما كئيم اى ذو الجلال مستعان * كه بگويم اين چنين كن وانچنان
اين دعا ما را هم از فرمان تست * دردها را راه بر درمان تست
كرد زان يعقوب يوسف را دعا * كه خلاصش كن ز زندان اى خدا
آن قضا بد كز وطن آواره شد * هم قضا را آن دعايش چاره شد
بر سر آمد روز اندوه و غمش * باد فيروزى وزيد اندر دمش

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 43 تا 46 ]

وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ ( 43 ) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ ( 44 ) وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ ( 45 ) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ ( 46 ) و گفت پادشاه بدرستى كه من مىبينم هفت گاو فربه كه ميخورند آنها را هفت گاو لاغر و هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه ديگر همه خشك اى گروه معبران فتوى دهيد مرا در خواب من اگر هستيد كه خوابها را تعبير ميكنيد ( 43 ) گفتند اين خوابهاى آشفته است و نيستيم