[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 58 تا 62 ]
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ ( 58 ) وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ ( 59 ) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ ( 60 ) قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ ( 61 ) وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ( 62 )
و آمدند برادران يوسف پس داخل شدند بر او پس شناخت ايشان را و آنها بودند مر او را ناشناسندگان ( 58 )
و چون سامان كرد ايشان را بساز سفرشان گفت بياريد مرا برادرى كه مر شما راست از پدرتان آيا نمىبينيد كه من تمام مىدهم پيمانه را و من بهترين فرود آورندگانم ( 59 )
پس اگر نياريد نزد من او را پس نباشد شما را پيمانه نزد من و نزديك مشويد مرا ( 60 )
گفتند به زودى چارهجويى ميكنيم از او پدرش را و بدرستى كه ما هر آينه كنندگانيم ( 61 )
و گفت مر غلامانش بگذاريد مايهء تجارتشان را در رحلهاشان باشد كه ايشان بشناسند او را چون باز گردند بسوى كسانشان باشد كه ايشان بازگشت كنند ( 62 )
سوى يوسف بازران كاخوان او * ميرسند از قحط بر ايوان او
شد چو در كنعان پديد آثار قحط * سخت بر يعقوبيان شد كار قحط
عزم كردند آنكه ره پيماى مصر * حمله كردند از پى مولاى مصر
با پدر گفتند كاندر مصر هست * پادشاهى بس كريم و حقپرست
هم بايتام و مساكين دلنواز * هم بابناء السبيل او كارساز
گر كه فرمايى بسويش ز اهتمام * گام بر گيريم از بهر طعام
پس اجازت داد يعقوب حزين * جز به بنيامين كه بودش همنشين
رفت باقى هر يكى با اشترش * بار او از پشم و كشك اندر خورش
هم بنام ابن يامين در قطار * اشترى بردند با آن جنس و بار
آمدند اخوان يوسف سوى مصر * پس بر او داخل شدند از كوى مصر
پس بعبرى رسم خدمت را بجاى * اندر آوردند از بهر عطاى
بازشان بشناخت يوسف چون بديد * ليك كس نشناخت ز ايشان آن فريد
زانكه اندر كودكى او را رها * كرده بودندى بكنعان بينوا
آن زمان بگذشته بد زان سالها * خاصه ديدندش بدان اجلالها
بر سرير پادشاهى مستقر * تاج زرينش پر از گوهر بسر
فيلسوفان گفتهاند از معصيت * ميرود از ديده نور معرفت
يا ز پشت پرده يوسف گفت راز * زان سبب نشناختندش هيچ باز
گفت يوسف خود شما اى مردمان * كيستيد و از كجا آئيد هان
پس بگفتند اهل كنعانيم ما * وز شبانان خسته از قحط و بلا
آمديم اينجا كه از جودت مگر * باز گرديم از طعامى بهرهور
قحط اندر شهر ما گرديده عام * شايد از جودت رسد ما را طعام
گفت جاسوسان نباشيد از بلاد * كامديد اينجا بتفتيش از فساد
باز گفتند اى ملك ما ده نفر * جملگى باشيم نسل يك پدر
نام او يعقوب و خود پيغمبر است * نسل ابراهيم ابن آذر است
گفت دارد چند فرزند اى ثقات * يازده گفتند اينك در حيات
بودمان هم از برادر خود يكى * خورد او را گرگ اندر كودكى
و ان يكى كز مادر او بد پدر * بهر خدمت داشت با خود در مقر
گفت اينجا خود بود آيا يكى * كه شناسد مر شما را بيشكى
كس بگفتند اندر اينجا نيست كو * واقف از احوال ما باشد نكو
گفت آريد آن برادر پيش من * تا شناسم راستگوتان در سخن
پس بگفتند آوريمش بعد از اين * تا نمايى تو بصدق ما يقين
گفت ماند يك نفر در اين بلد * از شما كآريد او را گر بود
ماند شمعون پس در آن بيت السكون * قرعه چون بر نام او آمد برون
گفت يوسف تا بضاعتهايشان * بستدند و داد گندم جايشان
وانزمان كه كارشان يوسف بساخت * هر يكى را داد يك بار و نواخت
خواستند افزوده يك بار دگر * بهر آن يك كو بود نزد پدر
گفت آريد آن برادر سوى من * كز پدر داريد بىتدبير و فن
يا نبينيد آنكه پيمايم تمام * باز مر پيمانه در حق انام
بهترينم از فرود آرندگان * چون رسد مهمانم اندر بزم و خوان
هيچ از اكرام و احسان بر عباد * باز نگذارم فرو ز انصاف و داد
گر نياريد آن برادر را بنام * نيست نزدم بر شما كيل از طعام
بعد از اين نائيد اندر شهر من * هم نياريد اين بضاعت بهر من
پس بگفتند آوريم او را بزود * وز پدر گيريم بازش در ورود
حيله انديشيم و آريمش بجهد * ما كنيم آن را كه گوئيمت ز عهد
گفت يوسف مر غلامان را همه * كه امين غله بودند آن رمه
كه بضاعتهايشان را پس دهيد * در ميان بارهاشان بر نهيد
بر طريق خفيه نى بر آشكار * مر نگردند آن جماعت شرمسار
بودش اندر دل همان مهر قديم * وان بضاعت بود گفتى يا اديم
شايد ايشان باز نشناسند آن * باز چون كردند بر اهل و كسان
مر بسوى مصر برگردند باز * آورند آنكه بر او بودش نياز
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 63 تا 67 ]
فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ ( 63 ) قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ( 64 ) وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ ( 65 ) قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ ( 66 ) وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ ( 67 )
پس چون بازگشتند بسوى پدرشان گفتند اى پدر ما باز داشته شد از ما پيمانه پس بفرست با ما برادرمان را تا پيمانه گيريم و بدرستى كه ما مر او را نگاهدارندگانيم ( 63 )
گفت آيا امين گردانم شما را بر او مگر هم چنان كه امين گردانيدم شما را بر برادرش از پيش پس خدا بهتر است از راه نگاهدارنده بودن و اوست