تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
خيانت نكردم او را به پنهانى و بدرستى كه خدا هدايت نميكند حيلهء خيانت‌كنندگانرا ( 52 )

تعبير خواب نمودن يوسف عليه السلام

گفت يوسف كه شما در هفت سال * كشت بر عادت نمائيد از مجال
بدرويد آنچه پس از غلات خويش * باز اندر خوشه بگذاريد پيش
تا بماند بيعلل در خوشها * وان ذخيره گردد از بهر شما
جز قليلى كه شما از آن خوريد * سوى انبار و دكان باقى بريد
پس بيايد بعد ازان سبع شداد * هفت سال سخت يعنى بىمراد
پس خوريد اين سالهاى قهر كيش * يعنى اهلش آنچه بنهادند پيش
جز قليلى كه نهيد از بهر زرع * ما بقى را پس خوريد از اصل و فرع
پس ببايد از پس آن سالها * سالهاى نيك اندر فالها
حق خلايق را شود فريادرس * يا رسد بارانشان از ملتمس
اندر آن سال دگر كه قحط نيست * بر فشارند آنچه را كافشردنيست
يعنى از انگور و زيتون يا كه شير * بر فراخى اين بود مانا مشير
داد يوسف زين خبر زانسالها * كه نكو گردد بوسعت حالها
كرد چون تعبير يوسف خواب را * رفت ساقى سوى شه آداب را
با ملك گفت آنچه ز او بشنيده بود * سر خوابى را كه ريان ديده بود
شاه گفت آريد او را در حضور * تا كه خود سازد بيانش بىقصور
پس رسول آمد دگر نزديك او * كش برد تا گويد آنها روبرو
گفت يوسف باز رو در پيش شاه * گو بپرسد زان زنان از بيگناه
آن زنانى كه بريدند از وله * دستهاى خويش را اندر نگه
آگهست از مكرشان پروردگار * هم بداند كيدشان را شهريار
خواست يوسف در نخستين با سند * بيگناهى خويش را واضح كند
تا نبينندش حقير از بىتميز * كاينست آن كو بود خائن بر عزيز
هست لازم بهر هر كس ز اهل كيش * نفى تهمتها نمايد تا ز خويش
چون كه باز آمد رسول و گفت حال * شه زنان را كرد حاضر در سؤال
گفت چون بد مر شما را كار و حال * چون طلب كرديد او را بر وصال
جمله گفتند آن زنان بيخوف و باك * حاش للَّه حق بود از عجز پاك
كافريند اين چنين خوبى عفيف * نيست مثلش در وضيع و در شريف
ما ندانستيم بر وى از بدى * هيچ يا از خامى و نابخردى
هم زليخا كرد بر اين اعتراف * كه ز من ميبود نز وى آن خلاف
راست گرديد اينزمان و هم درست * من طلب كردم خود او را در نخست
شه بيوسف داد پس پيغام زود * كه زنان كردند اقرار آنچه بود
خود به پا كاندر حضورت اى همام * بكشم از اين خودپرستان انتقام
گفت يوسف بد نه قصدم زين بيان * اينكه تا بكشم عقوبت از زنان
بلكه اين درخواست كردم از تميز * تا نپندارد مرا خائن عزيز
من ورا خائن نبودم در غياب * هم نشستم خط احسانش بر آب
راه ننمايد خدا بر خائنين * اين بود بر اهل دانش مستبين

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 53 تا 54 ]

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ( 53 ) وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ ( 54 ) و برى نميگذارم نفسم را بدرستى كه نفس امر كننده است ببدى مگر آنكه رحم كرد پروردگارم بدرستى كه پروردگارم آمرزنده مهربانست ( 53 ) و گفت پادشاه بياريد او را نزد من تا خاص گردانم او را براى خودم پس چون سخن كرد با او گفت بدرستى كه تو امروز نزد ما با منزلت و امانتى ( 54 )
اين بد از حفظ خدايى نى كه من * ميكنم تنزيه نفس خويشتن
نفس غدار است و آمر بر بدى * جز كه باشد عفو و رحم ايزدى
نفس دون را بر خطا باشد مدار * جز كه توفيق آيد از پروردگار
حق بود آمرزگار و مهربان * چشم پوشد از خطاى بندگان
بر ملك گفتند چون گفتار او * شوق او افزود بر ديدار او
گفت آريدش بسويم در مصاص * تا كنم او را ز بهر خويش خاص
پس فرستاد اسب زرّينه لجام * تا بايوان آيد او با احتشام
هم فرستاد او اميران پى به پى * تا كه با اعزاز آيد سوى وى
پس در آوردندش از زندان گروه * سوى شه بردند بازش با شكوه
چون بنزديك ملك شد در ورود * گفت بر وى هم سلام و هم درود
باب شادى شاه بر وى باز كرد * بر نشاندش بر سرير اعزاز كرد
پس ملك با وى در آمد در خطاب * يوسف از چندين زبان دادش جواب
زانكه ريان آگه از آن جمله بود * با وى از هر منطقى زان لب گشود
گفت اينك لب گشا تقرير كن * خواب من در پيش من تعبير كن
گفت اصلش را كزان در پرده‌اى * گويمت كآن را فرامش كرده‌اى
بعد از آن تعبير آن گويم تمام * كه ملك ديده است آن را در منام
خواب ديدى رود نيل از هم شكافت * هفت گاو آن سان كه مثلش كس نيافت
فربه و اسپيد و پستان پر ز شير * زان برون آمد به خوبى بينظير
آب نيل آن گه فرو شد در زمين * وز ميان گل در آمد همچنين
هفت گاو ديگر آن لاغر ميان * زرد يا همرنگ خاك اندر نشان
بى ز شير و بى ز پستان بس درشت * جمله را چسبيده اشكمها به پشت
پنجه و دندانشان چون سگ ببر * پس بران گاوان شدندى حمله‌ور
بر شكستند استخوان و مغزشان * ميمكيدند استخوان نغزشان
هفت خوشهء گندم از نورست باز * سبز و خرم پر ز دانه پرز ساز
هفت خوشه باز هم خشك و سياه * رست و ميكردى تو از عبرت نگاه
پس بر آمد باد تندى بس دژم * خشكها بر سبزها آمد بهم
آتشى زان خشكها پس برفروخت * خوشه‌هاى سبز و خرم را بسوست
پس تو برجستى ز خواب از اضطراب * غير از اين نبود كه ديدى تو بخواب