و ليكن بيشتر مردمان شكر نميكنند ( 38 )
اى دو رفيق زندان آيا خدايان متعدد بهترند يا خداى يگانه غالب بر همه ( 39 )
نمىپرستيد از جز او مگر صاحبان نامهايى را كه ناميده آنها را شما و پدرانتان فرو نفرستاده خدايان هيچ حجتى نيست حكم مگر خداى را فرموده است كه نپرستيد مگر او را اينست دين راست و درست و ليكن بيشتر مردمان نميدانند ( 40 )
اى دو رفيق در زندان اما يكى از شما پس بياشاماند خواجه خود را شراب و اما آن ديگرى پس بردار كرده شود پس مىخورد مرغ از سر او حكم كرده شد كار خوابى كه در باب آن تعبير ميخواستيد ( 41 )
تعبير نمودن خواب زندانيان را يوسف « ع »
گفت نايد مر طعامى بر شما * كه خوريد از آن بوقت اقتضا
جز كه من بدهم بتأويلش خبر * پيش از آن كآيد شما را در نظر
گويم اعنى تا چه آيد پيشتان * تا كه بر توحيد باشد كيشتان
اينكه گفتم كرده تعليم خداى * نز كهانت باشد اين يا از هواى
ترك كردم زانكه من از ناپسند * ملت قومى كه بر حق نگروند
هم بدار آخر ايشان كافرند * ز ابتدا بر گمرهى تا آخرند
پيروى بنمودهام هم از رشد * بر رسوم و ملت آباء خود
كوست ابراهيم كامل اعتقاد * هم دگر اسحق و اسرائيل راد
نيست بهر ما روا كانباز و جفت * با خدا گيريم پيدا و نهفت
نى به او سازيم چيزى ما شريك * وين خود از فضل خدا بر ماست نيك
داده ما را برترى بر كل ناس * اكثر از خلقند ليكن ناسپاس
نعمتيم اعنى كه ما بر مردمان * خلق از اين نعمت ندارند امتنان
اى دو يار سجن آيا بهتر است * آن خدايان پراكنده كه هست
يا خداى واحد القهار كو * غالب و يكتاست اندر جستجو
نى پرستيد از وراى او تمام * غير اسمايى كه خود هشتيد نام
مر شما و آبائتان كز رخصتى * حق بنفرستاده بر وى حجتى
بر عبادت نيست فرمان از خدا * جز خدا را از تمام ماسوى
امر كرد از گفتهء پيغمبران * آنكه نپرستيد جز او را عيان
اينست دين راست نادانند ليك * اكثرى از مردمان بد يا كه نيك
اى دو يار سجن من يك از شما * مىشود سه روز ديگر او رها
پس بياشاماند او مانند پيش * خمر اندر بزم بر مولاى خويش
وان دگر را كوست طباخ از نصيب * ميزنند از حكم شاهش بر صليب
پس خورند از مغز او بىشك طيور * شد قضا اين گونه جارى در امور
آنچه را جستيد تأويلش ز من * ممتنع باشد خلافش بىسخن
پس ببردند آن دو را بعد از سه روز * مر برون از سجن و پيدا شد رموز
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيه 42 ]
وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ ( 42 )
و گفت يوسف مر آن را كه ميدانست كه او رستگار مىشود از آن دو نفر كه يادآورى كن مرا نزد خواجه خود پس از ياد برد او را ديو رجيم ياد كردن او را نزد خواجهء خود پس درنگ كرد در زندان هفت سال ( 42 )
گفت يوسف آنكه را بودش گمان * بر نجات از امر خلاق جهان
اذكرونى عند ربك يا فتى * نزد شه ياد از من آر اعنى بجا
عرض بىتقصيريم را بر ملك * ميرسان رستى تو چون از سجن نك
پس در آمد جبرئيل از كردگار * برد يوسف را ز زندان در كنار
پر زد او بشكافت تا هفتم زمين * ديد سنگى پس بارض هفتمين
سنگ هم بشكافت پس ديد اندران * هست كرمى برگ سبزش بر دهان
پس بيوسف گفت آن كو مار و مور * هست اينسان پيش علمش در حضور
كى بود غافل ز احوال تو او * كه كنى بر خلق از خلاق رو