بس تعجب كرد ريان زين كلام * گفت اينست آنچه ديدم در منام
اكثرى زان رفته بود از ياد من * يادم آمد چون كه گفتى در زمن
خواب او را چون كه خود تقرير كرد * پس چنان كه گفته شد تعبير كرد
گفت شه تدبير آن را بيخلل * چيست رأيت تا كنم بر وى عمل
گفت گو تا هر چه گندم يا جو است * جمع سازند ار كه كهنه يا نواست
وانچه در انبار خوددارى تمام * كن زراعت تا فزون گردد طعام
شد چو وقت بدرويدن بارها * گو نهند از خوشه در انبارها
تا كه ايمن باشد از كرم و گزند * دانهها در وقت گيرند و پژند
چارپايان هم خورند آن ساقهها * تا نميرند آن زمان از فاقهها
آنچه حاصل گردد اندر هفت سال * خمس آن را قوت كن بىاحتمال
ما بقى را كن ذخيره بهر بعد * چون كه آيد نحسها از بعد سعد
چون كه گردد منقضى اين هفت سال * هفت سال قحط آيد بىسؤال
آن زمان تو فارغى از رنجها * بر نهى از زر و گوهر گنجها
سويت از هر شهر و ملك آرند رو * جاى گندم گوهر است از چار سو
بر مراد خود فروشى گندمت * خمر دولتها كند جوش از خمت
آن چنان كه هيچ شاهى مثل آن * نه شنيده نه بديده بر عيان
گفت اى يوسف تو امروزى يقين * نزد ما با آبروى و بس امين
آنچه دارى آرزو از مال و جاه * گو به من كارم بجا بىاشتباه
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيه 55 ]
قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ ( 55 )
گفت بگردان مرا بر خزانهاى زمين كه من نگاهدارندهء دانايانم ( 55 )
گفت گردان بر خزائن واليم * گر شناسى در امانت عاليم
تا كه آن صرف زراعتها كنم * من حفيظم صرف آن بر جا كنم
آگهم ضايع نگردانم همى * زانچه بر من واگذارى در همى
يا كه دانم حكمها را در مقام * يا شناسم هر زبان و هر كلام
در تفاسير است مذكور اينكه شاه * از مرصّع كرد او را تاج و گاه
بر سپرد او را كليد مخزنش * ساخت مختار او بملك و مسكنش
وان عزيز از كار شه معزول گشت * اندكى بگذشت كو خود در گذشت
يوسف اندر مصر از فضل و هنر * گشت بعد از چند ماهى تا جور
مر ملك هر دم بقدرش ميفزود * تا كه ز او اقرب كسى بر شه نبود
عقل و فضل افزون چو ديد از چهر او * ميفزودش هر زمانى مهر او
چون ز دنيا شد عزيز مهر زاد * شه زليخا را بيوسف خواند و داد
چون كه خلوت كرد و او را برگرفت * بكرديدش ز او بپرسيد از شگفت
گفت عنين بود و بيمردى عزيز * زان بماندم بكر و بس پاكيزه نيز
شد زليخا را ز يوسف دو پسر * وان بد افرائيم و بوشا از خبر
گفت يوسف بهتر است اين يا خود آن * كه تو ميخواندى برانم از زيان
گفت اى يوسف ملامت خود تو باز * مىمكن بر من كه دانايى ز راز
من جوان بودم بنيكويى قرين * هم نديدم چون تو يارى دلنشين
عشق تو بگرفت جا بر جان من * زد بهم انديشه و اركان من
مبتلا گشتم بدردى كانچنان * مىنگردد مبتلا كس در جهان
حاصل آنكه گشت يوسف كامكار * بر زمين مصر هم فرمان گزار
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 56 تا 57 ]
وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ( 56 ) وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ ( 57 )
و همچنين تمكن داديم مر يوسف را در زمين كه منزل گزيند از آن هر جا كه خواهد ميرسانيم برحمت خود هر كه را خواهيم و ضايع نسازيم مزد نيكوكاران ( 56 )
را و هر آينه مزد آخرت بهتر است از براى آنان كه گرويدند و بودند كه پرهيزكارى ميكردند ( 57 )
گفت زانرو هم چنان داديم جاى * ما بارض او را و شد فرمانرواى
ساختى جا هر كجا ميخواست او * قلعهها و خانها آراست او
هم رسانيم آنكه را خواهيم ما * رحمت خود از نصيب من يشاء
ضايع و باطل نگردانيم هيچ * اجر نيكوكارگان را در بسيج
اجر عقبى نزد ما نيكوتر است * آنكه را مؤمن بدارد ديگر است
مىبوند ايشان ازان پرهيزگار * از فواحش وز قبايح بر كنار
يوسف از احسان و از تقوى ز چاه * يافت رفعت شد بمصر او پادشاه
ذكر تقوايش شنيدى چون تمام * ذكر احسانش شنو بر خاص و عام
چون كه سال قحط از پى در رسيد * كرد آن كز غير او كس مينديد
گشت قحطى در تمام مصر و شام * شد خلايق جمله محتاج طعام
سال اول مصريان از نقد خويش * غلبه بخريدند ز او كم يا كه بيش
سال دويم از طلا و آلاتشان * وز نفايس آنچه بد ز اوقاتشان
سال سيم از غلام و از كنيز * سال چارم از مواشى وز جهيز
سال پنجم از ضياع و از عقار * در شش از فرزندشان بىاختيار
سال هفتم جمله خط بندگى * مر بوى دادند اندر زندگى
پيش ريان جمله را تعداد كرد * در زمان آن جمله را آزاد كرد
هر چه را بگرفته بود از جزو و كل * رد بايشان كرد محبوب رسل
چون ملك ديد اينچنين احسان ازو * گفت در دم لا إله غيره
مر ستايش كردگارى را سزاست * كاينچنين آدم ز خاكى كرد راست
وصف نيكو اينچنين است اى فقير * بتپرست از وى شود ايمانپذير
مظهر حسن خدا اين آدم است * صورت و سيرت ز حسنش با هم است
بر نيايد كار از دعوى دو جو * مرد بر معنى بود جانش گرو
گر ندارى معنيى نى آدمى * نقش حمامى بهيكل رستمى
رستم گرمابه گر زو سبلت است * كى ز گرز و سبلتش جوزى شكست
تا چه جاى آنكه ز او افراسياب * زهرهاش گردد بگاه حمله آب
وصف مردان گر ندارى اى فقير * دم مزن از فقر رو كنجى بمير
گر نمايى اندكى در خود نظر * واشناسى نيك و بد را سر بسر
تو نرفتى هيچ اندر خود فرو * تا بداند حق ضميرى يا دو رو
از منافق يك نشان گويم ز صد * عيب غيرى بيند او نه عيب خود