من زندان دوستتر است بسوى من از آنچه ميخوانند مرا بسوى آن و اگر نگردانى از من مكر ايشان را ميل ميكنم بسوى ايشان و باشم از نادانان ( 33 )
پس بگفتند آن زنان ساده دل * كه زليخا بر غلامش داده دل
خواست يعنى تا كه بدهد كام او * شهر پر شد از حديث و نام او
حب يوسف در دلش ره يافته * عشق پردهء قلب او بشكافته
دور ما بينيمش از راه صواب * كه دهد دل بر غلامى بيحجاب
با وجود آنكه دارد چون عزيز * همسرى ذى حشمت و صاحب تميز
چون زليخا مكر ايشان را شنود * كاينچنين گويند پنهان زان ورود
كرده تعبير سخن بر مكر زان * كآن سخن ميداشتند از وى نهان
آن زنان را پس بدعوت خواست او * مجلسى از بهرشان آراست او
بهرشان آماده كردى تكيهگاه * تا بياسايند از تشويش راه
يا طعامى بهرشان آماده كرد * كه بسكين بود حاجت وقت خورد
سفره چون گسترده گشت از خوردنى * دست هر يك داد سكين ز ايمنى
تا برند از آن ترنج و هم طعام * پس بيوسف گفت كآيد در سلام
تا ببينند آن زنانش در حضور * چون ورا ديدند از نزديك و دور
پس بزرگ آمد بر ايشان در جمال * محو او گشتند و غافل ز اشتغال
تا كه ايشان را بيوسف ديده بود * دستها را هر كسى ببريده بود
يا چو بر ديدار او فايض شدند * در زمان از شوق دل حايض شدند
حاش للَّه پس بگفتند آن زمان * كاين ملك باشد نه آدم در زمان
پاك از عجز است يعنى ذو الجلال * كآفريند اينچنين حسن و جمال
يا مراد از حاش للَّه باشد اين * كه تو دارى حق بعشق او يقين
گر كه دلدارى به مهر او رواست * هر ملامت بر تو كرد او بر خطاست
اين نه آدم زاده بل كافرشته است * شايدت گر دل بعشق آغشته است
پس زليخا گفتشان هست اين همان * كه به من در وى ملامت بودتان
و لقد راودته عن نفسه * پس بميل من نكرد او همرهى
داشت يعنى خويش را از من نگاه * ور كه نكند آنچه گويم ز انتباه
پس بزندان رفت خواهد ناگزير * افتد از رفعت شود خوار و حقير
يوسف اين بشنيد وز ايشان رو بتافت * هر زنى پس در قفاى او شتافت
بر بهانهء اينكه سازيمش ملوم * پس به خود خواندند او را بر رسوم
تنگ آمد يوسف از گفتارشان * وز خيال شوم ناهنجارشان
گفت يا رب سجن را دارم نكو * زانچه خوانند اينزنان بازم بر او
مكر ايشان گر نگردانى ز من * ميل بر ايشان كنم ز آشوب تن
پس ز نادانان شوم ناچار و پست * ز ارتكاب آنچه نابستوده است
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 34 تا 35 ]
فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ( 34 ) ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ ( 35 )
پس پذيرفت دعاى او را پروردگارش پس بگردانيد از او مكر ايشان را بدرستى كه او شنواى دانا ( 34 )
پس ظاهر شد مر ايشان را پس از آنكه ديدند علامات عصمت يوسف را كه البته در زندان كنندش تا زمان مرگ ( 35 )
پس اجابت حق نمودش در زمان * باز گردانيد زو كيد زنان
زانكه او مىبشنود آواز خلق * هم بداند در تضرّع راز خلق
چون زنان گشتند از وى نااميد * مر زليخا را بگفتند از نويد
كه صلاح اينست كو را چند روز * حبس در زندان كنى اى دلفروز
تا ببيند سختى زندان و بند * رام گردد با تو آيد در كمند
پس بگفت او با عزيز از اين غلام * من شدم بد نام اندر خاص و عام
گر بزندانش فرستى چند روز * من شوم فارغ از اين تشويش و سوز
اين سخن گرديد مقبول عزيز * گفت بر زندان برندش بىتميز
پس هويدا شد بر ايشان بعد ازان * كه بديدند آن علامتها عيان
رايشان بگرفت خود بر اين قرار * كه بزندانش فرستند از حصار
تا زمانى خواست پس ز آهنگران * سخت زنجيرى كه ببندندش بران
گفت با زنجير پس تا بر شتر * بر نشانند آنكه بود آزاد و حر
دور گردانند كاين باشد سزا * خائنان را در حريم پادشا
رفت خود با جامهء تبديل او * بر سر ره تا كند چون گفتگو
جذبه
پس بدينسان شد سوار راحله * باز رفتش دست و پا در سلسله
چون دل من كه شد اندر زلف يار * كرده خود زنجير مانا اختيار
تا بجنبم رفته در گيسوى دوست * خو ندارد هيچ جز با موى دوست
مى ندارد جز به آن گيسو نياز * بوده مانا از ازل زنجير ساز
گشته تسليم او به موى مهوشان * ميكشندش تا زهر سو موكشان
نيست يارا جز بمويت دلخوشى * هين بكش زنجير ما تا ميكشى
بند بندم جمله بند موى تست * حلقم اندر حلقه گيسوى تست
تا توانى زلف مشكين را بتاب * تا شود خونينتر ايندل يا كه آب
من نتابم رو ازان زنجير و بند * گو شود هر مو كمند اندر كمند
ما خود از جان بر كمندت تاختيم * سوى گردونت كمند انداختيم
دل بزنجير و كمندت بستهايم * با كشاكش هم چنان پيوستهايم
هر بمويى باشدش پيوستگى * نبودش هيچ از كشاكش خستگى
گر بزندان ور كه در چاهش كنند * رانده ور از شهر و درگاهش كنند
گفت يوسف كاى خداى ذو المنن * آگهى در سر و جهر از حال من
جور اخوان رنج غربت بس نبود * كه بزندانم برند اين گونه زود
خواجه بودم عبد گشتم زر خريد * نك شدم زندانى از خود نااميد
ميندانم چارهء اى چاره ساز * جز كه جويم استعانت بر تو باز
در زمان آن پيك خلاق جليل * دلنواز حقپرستان جبرئيل
در رسيد از امر بر حق هوش او * رازها گفت از حق اندر گوش او