بود اين برهان او از ذو الجلال * كه بر اين دادش ز شفقت انتقال
گفتهاند از بهر برهان وجهها * نيست لازم جمله در تفسير ما
اصل آن دان صورت زيباى پير * ساكن از غيب ار بدل گشت اى فقير
در سلوكت چون كه او همره شود * از تو دست اهرمن كوتهبينان شود
تاخت بر در يوسف از آن حجره زود * بىكليد آن قفلها بر مىگشود
هم دوان از پى زليخا با فنش * بر گرفت او نزد در پيراهنش
جانب خود بازش اندر پس كشيد * پيرهن بر طول از پشتش دريد
يافتند آن هر دو بر در از گريز * سيد خود را كه آن بودى عزيز
ديدشان او چون كه اندر اضطراب * يافت كامرى گشته واقع در غياب
پيشتر زان كو نمايد جستجو * پيشدستى كرد زن در گفتگو
گفت تا چبود جزاى آنكه خواست * مر باهلت آنچه زشت و نارواست
تا نمايد كه ز يوسف بد گناه * من برى از فتنهام بىاشتباه
پس چه مىباشد جزاى فتنهگر * جز كه زندان يا عذابى سختتر
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 26 تا 29 ]
قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ ( 26 ) وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ ( 27 ) فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ ( 28 ) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ ( 29 )
گفت يوسف اين زن حيله كرد با من جهت تحصيل كام خود از من و گواهى داد گواهى از خويشان زليخا كه اگر باشد پيراهن يوسف پاره شده است از پيش پس راست گفته زليخا و يوسف از دروغگويانست ( 26 )
و اگر باشد پيراهن او كه پاره شده از پى سر پس دروغ گفته زليخا و يوسف از راستگويانست ( 27 )
پس چون ديد عزيز پيراهن او پاره شده از پى سر گفت اين كار از مكر شما زنانست بدرستى كه مكر شما زنان بزرگست ( 28 )
اى يوسف رو بگردان از اين كار زشت و آمرزش خواه اى زليخا براى گناه خود بدرستى كه تو اى زن هستى از خطاكاران ( 29 )
گفت يوسف كه زليخا مر مرا * خواست بر خود من نمودم ز او ابا
گفت دانيم از كجا اين قول راست * چون گواهى نيست گفتا حق گواست
بر تو اين را هم خدا روشن كند * كذب او معلوم و صدق من كند
پس شهادت شاهدى داد آن زمان * خود ز خويشان زليخا بالعيان
گفتهاند او بوده است ابن عمش * داد از حكمت گواهى در دمش
گر دريده پيرهن از پيش روى * هست در دعوى زليخا راستگو
يوسفست از كاذبين ور پيرهن * از قفا بدريده دان تقصير زن
زانكه پيراهن دريده است ار ز پيش * مر زليخا رانده يوسف راز خويش
ور دريده است از قفايش بىستيز * از زليخا بوده يوسف در گريز
پس زليخا نيست در قولش فروغ * يوسفست او راستگو زن بر دروغ
پس چو ديد آن را عزيز منتجب * بود پيراهن دريده از عقب
گفت زن را كين خود از مكر شماست * مكر زن باشد بزرگ اينست راست
صدق يوسف شد چو ظاهر بر عزيز * گفت يوسف را كه بگذر زين تو نيز
زين سخن بگذر نهان دار از كسان * فاش شد را زان چو آمد بر لسان
هم تو آمرزش طلب بر ذنب خويش * اى زليخا چون تو بدى ظلم كيش
گفت بعضى معنى اين باشد كه خود * عذر از يوسف بخواه از كار بد
زانكه از روى تو او را بيگناه * وز تو ميبود اين گنه بىاشتباه
گر چه داد اين قصه را تسكين عزيز * ليك كى ماند نهان خود عشق نيز
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 30 تا 33 ]
وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ( 30 ) فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ ( 31 ) قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ ( 32 ) قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ ( 33 )
و گفتند جمعى زنان در مصر كه زن عزيز آمد و رفت مىكند با غلام براى تحصيل كام خود از نفس او بحقيقت شيفته كرده اين غلام او را از راه عشق بدرستى كه ما ميبينيم او را در گمراهى آشكارا ( 30 )
پس چون شنيد زليخا مكر ايشان را فرستاد بدعوت ايشان و مهيا كرد براى ايشان تكيهگاهى و داد بدست هر يك از ايشان كاردى و ترنجى و گفت بيرون آى بر ايشان پس چون ديدند او را بزرگ داشتندش و بريدند دستهاى خود را و گفتند پاك است خدا نيست اين آدمى نيست اين مگر فرشتهء بزرگوار ( 31 )
گفت زليخا پس اين غلام است كه ملامت ميكرديد مرا در عشق او هر آينه بدرستى كه مكر كردم به او بحيله كامم از تن او پس خود را نگاهداشت و هر آينه آن را نكند آنچه فرمايم او را هر آينه محبوس شود البته و هر آينه خواهد شد از خوار شدگان ( 32 )
گفت اى پروردگار