تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
نميشوند ستمكاران ( 23 ) و هر آينه خواهش آنكار زشت كردى آن اگر نبودى كه ديدى حجت پروردگار خود را همچنين كرديم تا بگردانيم از او گناه و كار زشت بدرستى كه او از بندگان ما بود كه پاك كرده بود از شقاوت ( 24 ) و پيشى گرفتند آن زن و يوسف در خانه را و پاره كرد پيراهن او را از بس سر و يافتند شوهر زليخا را در در خانه گفت آن زن نيست سزاى كسى كه خواهد كه كند با زن تو كار بدى مگر آنكه محبوس شد يا عذابى بر درد ( 25 )
واندر آن هنگام كه يوسف رسيد * بر كمال شدت از سن شد رشيد
وان بود تا سى ز هنگام بلوغ * قوه و حس در بدن يابد فروغ
علم و حكمت را به او داديم ما * تا نمايد حكم در هر جا بجا
خلق بردندى ترافع بر عزيز * وان بوى ميكرد راجع از تميز
همچنين بدهيم ما پاداش خير * بر مطيعان و نكوكاران بسير
از زليخا بشنو و حال دلش * كه بيوسف بود عشقى كاملش
دمبدم ميگشت عشق او زياد * تا نمود از وى تمناى مراد
با طبيعت عشق او آلوده بود * آن اراده لا جرم بيهوده بود
عشق نبود تا بود باقى هوس * كى گذارد عشق شهوت بهر كس
عشق باشد آفتابى خاره سوز * وان هواها همچو برف اندر تموز
كى گذارد غيرت سلطان عشق * كه بماند نفس در سامان عشق
در تو تا باقى است چيزى از هوا * دور باشد دل ز عشق جانفزا
پس اراده بر وى از نفسش نمود * آن زنى كه يوسفش در خانه بود
بر هواى خود كز او ميخواستى * هر دمى خود را بحسن آراستى
چين بزلف عنبر افشان ميفكند * تا در اندازد بمكرش در كمند
خانهء بر ساخت پر نقش و نگار * نقش خود بنگاشت در آغوش يار
تا كه او بر ميل او موجب شود * وصل او را در نظر طالب شود
دست او بر گردن و لب بر لبش * مر شود حاصل بدين فن مطلبش
پس فرستادش بدان خلوت سرا * او شد از پيش و زليخا از قفا
هفت حجره بود در هم تو به تو * شد چو داخل بست درها را بر او
غلقت ابواب و قالت هيت لك * باش با من كز تو باشم بى ز شك
گفت يوسف زين به حق گيرم پناه * كاوست ربم دارد از ظلمم نگاه
كرده نيكو جاى من پروردگار * چون بر او عاصى شوم زين رهگذار
رتبهء من برتر است از مهر و ماه * چون بسجين رو كنم زان جايگاه
وان عزيزم كرده نيكويى بجاش * چون كنم با وى خيانت در سراش
گر شوم بر حق نعمت ناسپاس * نيستم هرگز بوجهى حق شناس
اينست هم شأنى كه نبود رستگار * هرگز استمكاره اندر روزگار
پس زليخا قصد او كرد از شبق * قصد كرد او هم كه بگريزد به حق
دفع او را كرد قصد اندر گريز * زانكه بودش بس بدانايى تميز
گفته بعضى كرد او هم قصد او * تا كه بنشستند با هم رو برو
هم چنان كه مرد بنشيند بزن * زانكه ديوان هر دو را شد راهزن
حجتش در اين بيان بىادب * هست لو لا ان رأى برهان رب
وين بود دور از بيان ما سبق * كاستعاذه زان عمل برد او به حق
ور كه او هم كرده باشد قصد زن * اين نباشد بس عجب ز اوصاف تن
خشم و شهوت بر فزونى يا كمى * لازم آمد در نهاد آدمى
گر نباشد در وجودى ناقص است * غالب آن كو شد بشهوت شاخص است
غالب او گردد كه برهان با ويست * هم بپيش روى او هم در پى است
چيست برهان صورتى كه پيش ازين * با تو گفتم باشدت گر دلنشين
صورتى كآن روح بخش عالم است * در دل عارف به شكل آدم است
صورتى كآن نفخه بر مريم دميد * گشت آبستن بروح اللَّه چو ديد
صورتى كآن جلوه‌گر شد بر رسول * همچو دحيهء كلبى ار دارى قبول
پس بيوسف گشت برهان جلوه‌گر * چون كه جنبد آن طبيعت در بشر
زد لگد مانا ملك بر پشت او * كه بجست آن شهوت از انگشت او
يا كه شد روح الامين ظاهر به او * يا كه يعقوب نبى در پيش رو
حاصل اينكه يوسف ار هم كرده ميل * نيست نقصى چو از خطا پاك است ذيل
چون ز تفسيرت معطر گشت مغز * نك شنو تأويل و تحقيقات نغز
مر زليخا نفس لوامه است كو * بس بود مايل بقلب نيكخو
هست تلوين قلب را اندر مقام * بر ظهور نفس لوّامه تمام
همچو تلوين در مقام روح باز * بر وجود قلب اندر اهتزاز
قلب را جاذب شود او سوى خويش * اندر استيلاى خود بر وى بپيش
بهر تزيين صفات و لذتش * وانچه بر لوامه باشد نسبتش
سد نمايد در ظهورش بالوضوح * راههاى قلب را بر سوى روح
راههاى فكر و منفذهاى نور * سد شود از قلب و ماند از روح دور
تا ندارد قلب تمكين مايل است * سوى نفس و بر تنزل قابل است
رؤيت برهان رب ادراك اوست * بر چنين تلوين و برهانى نكوست
بنگرد با نور عقل و چشم سر * آن تلون را شود ز او منزجر
هم چنان كه گفته شد در قصه باز * ديد مر يعقوبرا آن پاكباز
يا كه بشنيد آن صدايش را ز فوق * عقل باشد مر پدر نزديك ذوق
وانكه زد بر سينه يا پشتش لگد * باشد آن تأييد عقلى بر ولد
بشنود چون سالك از عقل انخروش * ترك تلوينها كند آيد به هوش
آن منافذ كه ز شهوت بود سد * هم شود مفتوح از نور خرد
دل ز نور عقل نورانى شود * خارج از ظلمت به آسانى شود
رؤيت برهان بود پس قلب را * انتقال دل بتلوين بىخطا
گفت زانرو تا بگردانيم ازو * همچنين از وحى دل فحشاء و سو
زانكه هست او از عباد مخلصين * پاك از آلايش نفس دو بين
هست از سجاد « ع » مروى اين خبر * كاندر آن حجره بتى بود از حجر
اندر آن ساعت زليخا روى آن * پرده‌اى افكند تا باشد نهان
گفت يوسف اين چرا كردى بگفت * تا كه ماند فعل ما ز او در نهفت
تا مبادا آنكه از معبود خويش * شرمسار آئيم در مقصود خويش
گفت پس من بر حيا باشم احق * ز آفرينندهء تمام ما خلق
خالقى كو عالم است و حاضر است * بر نهان و آشكارا ناظر است
تو كنى شرم از بتى كش نيست ديد * شرم ازان اولى كه ما را آفريد