تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
آدمى را كو نباشد دل بدست * تو مخوانش آدمى ديو و دد است
رو پى دل با طبيعت خو مكن * جز كه بر يوسف جمالى رو مكن
اين ز يعقوب اى اخى بر ياد گير * هر چه جز يوسف بود بر باد گير
چون كه ديد آن پيرهن يعقوب راد * ديد در وى نيست آثار فساد
هيچ جايى يعنى از وى پاره نيست * گفت كذبست اينسخن زين چاره نيست
بل شما را نفستان آراسته است * اينچنين وز عقل و دانش كاسته است
كرده آسان بر شما كارى بزرگ * مىنهيد اين تهمت از جهلى بگرگ
كار من پس صبر نيكو كردن است * بر خداى مستعان رو كردنست
زانچه او را ميكنيد ايدون صفت * از هلاك يوسف عالى جهت
چون شنيدند اين شدند اخوان خجل * پير كنعان داد بر اندوه دل
روز چارم آمدندى كاروان * نزد آن چه كه بدى يوسف در آن
سوى مصر ايشان ز مدين ميشدند * خيمه بر نزديك آن چه بر زدند
پس فرستادند وارد را ز راه * بهر آب آوردن ايشان سوى چاه
شغل او اين بود و مالك نام داشت * دلو را او پس فرو در چه گذاشت
وحى شد بر وى نشين در دلو باز * پس در آن بنشست ماه ملك ناز
يافت وارد دلو را سنگين بچاه * در تعجب شد بچه كرد او نگاه
ديد اندر دلو خويش آن ماه را * كرده روشن چرخ را و چاه را
گفت يا بشرى مدد كن در مقام * يا بشارت ده مرا بر اين غلام
بوده بشرى يا كه نام خواجه‌اش * يا به خود كرد اين خطاب او خواجه‌وش
پس درآوردند يوسف را ز چاه * داشتند او را نهان از اهل راه
باشد اين گفتند از نقصان هوش * مر متاعى بس مناسب بر فروش
حقتعالى آگهست از كارشان * هم ز سر و مايه و مقدارشان
پس شدند اخوان خبر كاندر برون * آن مهى كز مهر گردون بد فزون
آمدند اندر ميان قافله * جستجو كردند او را يك‌دله
پس بپيش مالك او را يافتند * سوى او از هر جهت بشتافتند
كاين غلام ماه رو باشد ز ما * دى ز ما بگريخت از فعلى خطا
گفت بفروشيد اگر او را به من * ميخرم بر درهمى چند از ثمن
پس به هفده درهمش بفروختند * چشم از سود دو دنيا دوختند
شرط كردند آنكه زنجيرش كنند * بند بر پا بهر تدبيرش كنند
تا مبادا آنكه بگريزد ز راه * سوى كنعان سخت دارندش نگاه
اندر او بودند از بىرغبتان * يا بر آن وجه قليل اندر عيان
يا كه بيرغبت بدند آن قافله * از وجوهى بر وى اندر مرحله
زان يكى كه متهم شد بر گريز * وان شود اسباب تعطيل و ستيز
پس شدند اخوان بكنعان رهسپار * كاروان هم زان مكان كردند بار
چون به قبرستان رسيد آن كاروان * ديد يوسف قبر مادر در زمان
از شتر خود را به زير اندر فكند * از دل افغان بر كشيد آن دردمند
بس شفقتهاى مادر ياد كرد * وانچه دوران بر وى از بيداد كرد
چون موكل ديدش آمد بيسكون * كرد رويش را بسيلى نيلگون
گفت بود آنها كه گفتند از تو راست * كه خيانت پيشه و استيزه راست
پس ببردندش به صد خوارى بمصر * آمد آن خورشيد بازارى بمصر
خواجهء مصر آن زمان بودى عزيز * هم وزير شاه و هم صاحب تميز
يافت آگاهى كه آمد كاروان * هست اندر كاروان ماهى چنان
پس فرستاد او به مالك تا بگاه * سوى بازار آورد در روز ماه
شست مالك روى و مويش از غبار * جامه‌ها پوشاند بر وى زرنگار
سوى شهرش برد در روز دگر * شد قيامت شهر مصر از بام و در
هر كس او را ديد دل تسليم كرد * بر خريداريش جان تقديم كرد
هر كس از ديدار او شد در شگفت * وز تحير دست بر دندان گرفت
بر تماشا خلق گشتند انجمن * آمدند از خانه بيرون مرد و زن
هم عزيزش شد خريدار از نظر * داد بر مقدار وزنش سيم و زر
بيت خود را جنت از دلخواه كرد * مشرق خود بود برج ماه كرد
بد زليخا جفت او در خانه‌اش * راحت جان رونق كاشانه‌اش
برد او را بر وى از آئين سپرد * مر بهشتى را بحور العين سپرد
گفت او را بر نشان بر جاى نيك * بهر او كن جامه از ديباى نيك
پس بتكريمش زليخا بر شتافت * جايى از دل بهر او بهتر نيافت
بدرش اندر دل نشاند او را بتخت * كار دل ز اول نظر گرديد سخت
جاى يوسف طلعتان آرى دلست * بهر مهمان عزيز اين منزلست
حيف باشد گر دهى جايش برون * جاى بهتر باد گو لبريز خون
تو چرا اى دل شدى زير و زبر * آمدت مهمان مشو دور از مقر
اينزمان مهمان نوازى بهتر است * وقت آشوبت زمان ديگر است
آمد آن مهمان غيبى در سراى * تو ز خانه ميروى بيرون كجاى
يار آمد وقت مهمان دارى است * نوبت دلدارى و غمخوارى است
يار آمد خانه‌پردازى خوش است * سر به پايش هشته جانبازى خوش است
مى بيارا بهر او كاشانه را * زان برون كن محرم و بيگانه را
راهش از مژگان و مو جاروب كن * آنچه شايسته است با محبوب كن
كمترين آنكه تو پيشش لا شوى * قطره بر دريا دهى دريا شوى
كار آمد خدمت دردانه كن * گيسوانش از ريشهء دل شانه كن
اكرمى مثواه را ميكن تميز * دار نيكو جاى مهمان عزيز
گفت مر زن را عزيز پر خرد * ما ورا گيريم بر جاى ولد
شايد از وى نفع باشد بهر ما * يا بود فرزند ما در شهر ما
زانكه ايشان را نبد فرزند هيچ * بد عقيم او يا كه عنين در بسيج
همچنين كرديم بر وى مهربان * ما عزيز مصر را بر رايگان
جاى داديمش در آن ايوان و گاه * يا كه داديمش نجات از بند و چاه
واقف اندر ارض مصرش ساختيم * مهرش اندر قلبها انداختيم
هم بوى آموختيم آداب‌ها * معنى و تعبير جمله خوابها
حاصل اينها بهر آن كرديم ما * مستعدّان را شود تا رهنما
حق بود غالب بامر خويشتن * نيست كس را حد نطق و دم زدن
بود يا بر امر يوسف غالب او * هيچ جز بر مشيتش ننموده رو
اين بديهى نزد اهل معنى است * هم ز تحقيق و بيان مستغنى است
بس بديهى باشد اينكه آفتاب * هست روشن يا كه دارد ضوء و تاب
اكثرى ليكن نيند آگه بران * كه چه باشد حكمت از وضع جهان

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 22 تا 25 ]

وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ( 22 ) وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ ( 23 ) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ ( 24 ) وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ ( 25 ) و چون رسيد بنهايت جوانى خود داديم او را علم شريعت و دانش و همچنين سزا دهيم نكوكاران را ( 22 ) و آمد و رفت ميكرد بنزد او زنى كه يوسف در سراى او بود از نفس يوسف و محكم بست درها را و گفت بشتاب بسوى چيزى كه آماده است تو را گفت پناه ميبرم به خدا بدرستى كه اوست پروردگار من نيكو كرد جايگاه مرا بدرستى كه رستگار
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 356 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه