آدمى را كو نباشد دل بدست * تو مخوانش آدمى ديو و دد است
رو پى دل با طبيعت خو مكن * جز كه بر يوسف جمالى رو مكن
اين ز يعقوب اى اخى بر ياد گير * هر چه جز يوسف بود بر باد گير
چون كه ديد آن پيرهن يعقوب راد * ديد در وى نيست آثار فساد
هيچ جايى يعنى از وى پاره نيست * گفت كذبست اينسخن زين چاره نيست
بل شما را نفستان آراسته است * اينچنين وز عقل و دانش كاسته است
كرده آسان بر شما كارى بزرگ * مىنهيد اين تهمت از جهلى بگرگ
كار من پس صبر نيكو كردن است * بر خداى مستعان رو كردنست
زانچه او را ميكنيد ايدون صفت * از هلاك يوسف عالى جهت
چون شنيدند اين شدند اخوان خجل * پير كنعان داد بر اندوه دل
روز چارم آمدندى كاروان * نزد آن چه كه بدى يوسف در آن
سوى مصر ايشان ز مدين ميشدند * خيمه بر نزديك آن چه بر زدند
پس فرستادند وارد را ز راه * بهر آب آوردن ايشان سوى چاه
شغل او اين بود و مالك نام داشت * دلو را او پس فرو در چه گذاشت
وحى شد بر وى نشين در دلو باز * پس در آن بنشست ماه ملك ناز
يافت وارد دلو را سنگين بچاه * در تعجب شد بچه كرد او نگاه
ديد اندر دلو خويش آن ماه را * كرده روشن چرخ را و چاه را
گفت يا بشرى مدد كن در مقام * يا بشارت ده مرا بر اين غلام
بوده بشرى يا كه نام خواجهاش * يا به خود كرد اين خطاب او خواجهوش
پس درآوردند يوسف را ز چاه * داشتند او را نهان از اهل راه
باشد اين گفتند از نقصان هوش * مر متاعى بس مناسب بر فروش
حقتعالى آگهست از كارشان * هم ز سر و مايه و مقدارشان
پس شدند اخوان خبر كاندر برون * آن مهى كز مهر گردون بد فزون
آمدند اندر ميان قافله * جستجو كردند او را يكدله
پس بپيش مالك او را يافتند * سوى او از هر جهت بشتافتند
كاين غلام ماه رو باشد ز ما * دى ز ما بگريخت از فعلى خطا
گفت بفروشيد اگر او را به من * ميخرم بر درهمى چند از ثمن
پس به هفده درهمش بفروختند * چشم از سود دو دنيا دوختند
شرط كردند آنكه زنجيرش كنند * بند بر پا بهر تدبيرش كنند
تا مبادا آنكه بگريزد ز راه * سوى كنعان سخت دارندش نگاه
اندر او بودند از بىرغبتان * يا بر آن وجه قليل اندر عيان
يا كه بيرغبت بدند آن قافله * از وجوهى بر وى اندر مرحله
زان يكى كه متهم شد بر گريز * وان شود اسباب تعطيل و ستيز
پس شدند اخوان بكنعان رهسپار * كاروان هم زان مكان كردند بار
چون به قبرستان رسيد آن كاروان * ديد يوسف قبر مادر در زمان
از شتر خود را به زير اندر فكند * از دل افغان بر كشيد آن دردمند
بس شفقتهاى مادر ياد كرد * وانچه دوران بر وى از بيداد كرد
چون موكل ديدش آمد بيسكون * كرد رويش را بسيلى نيلگون
گفت بود آنها كه گفتند از تو راست * كه خيانت پيشه و استيزه راست
پس ببردندش به صد خوارى بمصر * آمد آن خورشيد بازارى بمصر
خواجهء مصر آن زمان بودى عزيز * هم وزير شاه و هم صاحب تميز
يافت آگاهى كه آمد كاروان * هست اندر كاروان ماهى چنان
پس فرستاد او به مالك تا بگاه * سوى بازار آورد در روز ماه
شست مالك روى و مويش از غبار * جامهها پوشاند بر وى زرنگار
سوى شهرش برد در روز دگر * شد قيامت شهر مصر از بام و در
هر كس او را ديد دل تسليم كرد * بر خريداريش جان تقديم كرد
هر كس از ديدار او شد در شگفت * وز تحير دست بر دندان گرفت
بر تماشا خلق گشتند انجمن * آمدند از خانه بيرون مرد و زن
هم عزيزش شد خريدار از نظر * داد بر مقدار وزنش سيم و زر
بيت خود را جنت از دلخواه كرد * مشرق خود بود برج ماه كرد
بد زليخا جفت او در خانهاش * راحت جان رونق كاشانهاش
برد او را بر وى از آئين سپرد * مر بهشتى را بحور العين سپرد
گفت او را بر نشان بر جاى نيك * بهر او كن جامه از ديباى نيك
پس بتكريمش زليخا بر شتافت * جايى از دل بهر او بهتر نيافت
بدرش اندر دل نشاند او را بتخت * كار دل ز اول نظر گرديد سخت
جاى يوسف طلعتان آرى دلست * بهر مهمان عزيز اين منزلست
حيف باشد گر دهى جايش برون * جاى بهتر باد گو لبريز خون
تو چرا اى دل شدى زير و زبر * آمدت مهمان مشو دور از مقر
اينزمان مهمان نوازى بهتر است * وقت آشوبت زمان ديگر است
آمد آن مهمان غيبى در سراى * تو ز خانه ميروى بيرون كجاى
يار آمد وقت مهمان دارى است * نوبت دلدارى و غمخوارى است
يار آمد خانهپردازى خوش است * سر به پايش هشته جانبازى خوش است
مى بيارا بهر او كاشانه را * زان برون كن محرم و بيگانه را
راهش از مژگان و مو جاروب كن * آنچه شايسته است با محبوب كن
كمترين آنكه تو پيشش لا شوى * قطره بر دريا دهى دريا شوى
كار آمد خدمت دردانه كن * گيسوانش از ريشهء دل شانه كن
اكرمى مثواه را ميكن تميز * دار نيكو جاى مهمان عزيز
گفت مر زن را عزيز پر خرد * ما ورا گيريم بر جاى ولد
شايد از وى نفع باشد بهر ما * يا بود فرزند ما در شهر ما
زانكه ايشان را نبد فرزند هيچ * بد عقيم او يا كه عنين در بسيج
همچنين كرديم بر وى مهربان * ما عزيز مصر را بر رايگان
جاى داديمش در آن ايوان و گاه * يا كه داديمش نجات از بند و چاه
واقف اندر ارض مصرش ساختيم * مهرش اندر قلبها انداختيم
هم بوى آموختيم آدابها * معنى و تعبير جمله خوابها
حاصل اينها بهر آن كرديم ما * مستعدّان را شود تا رهنما
حق بود غالب بامر خويشتن * نيست كس را حد نطق و دم زدن
بود يا بر امر يوسف غالب او * هيچ جز بر مشيتش ننموده رو
اين بديهى نزد اهل معنى است * هم ز تحقيق و بيان مستغنى است
بس بديهى باشد اينكه آفتاب * هست روشن يا كه دارد ضوء و تاب
اكثرى ليكن نيند آگه بران * كه چه باشد حكمت از وضع جهان
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 22 تا 25 ]
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ( 22 ) وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ ( 23 ) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ ( 24 ) وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ ( 25 )
و چون رسيد بنهايت جوانى خود داديم او را علم شريعت و دانش و همچنين سزا دهيم نكوكاران را ( 22 )
و آمد و رفت ميكرد بنزد او زنى كه يوسف در سراى او بود از نفس يوسف و محكم بست درها را و گفت بشتاب بسوى چيزى كه آماده است تو را گفت پناه ميبرم به خدا بدرستى كه اوست پروردگار من نيكو كرد جايگاه مرا بدرستى كه رستگار