تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
نه ز سويى شد هويدا روى دوست * نه شنيد او از نسيمى بوى دوست
ديده باشى گر شبى را در فراق * تا سحر با انتظار و اشتياق
حال هجران ديده را دانى تمام * كه كند چون شب سحر يا روز شام
چون نشيند رفته از زانو دگر * چون كه برخيزد فتد بر رو دگر
خواهد از دل گر برآرد هيچ آه * ندهد انبوه غمش در سينه راه
خواهد ار گريد دل آيد سوى چشم * راه اشكش بندد اندر جوى چشم
چون صدايى آيدش ناگه به گوش * تن ز جنبش بازماند سر ز هوش
تا مگر كآمد ز ره آن دلنواز * يا كه خود پيكى رسيد از يار باز
چشم و گوش از كار افتد ناگزير * مويها بر تن شود شمشير و تير
وقت و ايام ار چه باشد در گذار * نگذرد ز او ماندش بر يك قرار
من فراوان ديده‌ام اين روز و شب * گر تو آن ناديده‌اى ذاك العجب
بوده جانم در فراقى سالها * مو بمو ميدانم آن احوالها
مجملى بود اينكه گفتم با تو من * زخم دل باشد نه چون ناسور تن
بود يعقوب اينچنين تا صبحگاه * آن چنان صبحى كه روزش بد سياه
صبح دانى چون شود شام عشيق * گشته‌اى گر هيچ در دريا غريق
گر چه آن از حال هجران اندكيست * و از هزاران درد و اندوهش يكيست
عاشق اينسان مىكند صبح از اميد * كآيد از دلدار او پيك و نويد
صبح چون گردد رسد بر وى خبر * كه بخورد آن جان جان را جانور
حال عاشق در نگر ناچون بود * اين بيان هل كز بيان بيرون بود
آن چنان صبحى مباد از بهر كس * قوهء پيغمبرى بايست و بس
صبح يعقوب از افق اينسان دميد * ناگهان از دور شد گردى پديد
گفت با دنيا همانا جان من * در تن آمد نيك بين در انجمن
گفت آرى ليك با ايشان به راه * نيست يوسف بى ز شاهند اين سپاه
آمدند ايشان بنزديك پدر * جامه بر تن كرده چاك از رهگذر
نالها از مكر و فن برساختند * با پدر هم نرد بر كج باختند
از فغان وا اخا وا يوسفا * رفت يعقوب از خود افتاد او ز پا
آمدندش چون بسر ديدند پس * رفته روحش نيست هيچ او را نفس
پس ببردندش بسوى خانه زود * تا بروز ديگر او بيهوش بود
چون به هوش آمد بگفت ايدون كجاست * يوسف من چون شدش كز من جداست
باز رفت از هوش تا نزديك شام * چون به هوش آمد ز يوسف برد نام
گفت اخوان را چه شد فرزند من * روح من ريحان من دلبند من

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 17 تا 21 ]

قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ ( 17 ) وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ ( 18 ) وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ ( 19 ) وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ ( 20 ) وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ ( 21 ) گفتند اى پدر ما بدرستى كه رفتيم ما كه اسب تازيم و تير اندازيم و وا گذاشتيم يوسف را نزد اسباب خود پس خوردش گرگ و نيستى تو باور دارنده مر ما را و اگر چه باشيم راستگويان ( 17 ) و آوردند بر زير پيراهن او خون دروغى گفت بلكه زينت داده در نظرهاى شما نفسهاى شما كار بزرگى پس صبر من صبر بزرگيست و خداست يارى خواسته شده بر آنچه مىستائيد ( 18 ) و آمدند كاروانيان پس فرستادند آب آورشان را پس فرو نهاد دلوش را بچاه گفت اى مژده اين پسريست و پنهان داشتندش جهة سرمايهء خود و خدا داناست به آنچه ميكنند ( 19 ) و فروختند او را ببهاى اندك به چند درهم شمرده شده و بودند در آن از بىرغبنان ( 20 ) و گفت آنكه خريد او را از مصر با زن خود عزيز و نيكو دار جايگاه او را شايد كه فايده بدهد ما را يا بگيريم او را بجاى فرزند همچنين مكنت و قوت داديم مر يوسف را در زمين و تا بيازموديم از تعبير خوابها و تعبير كتب و خدا غالب است بر كار خود و لكن بيشتر مردمان نميدانند ( 21 )
پس به او گفتند ايشان متفق * يا ابا انا ذهبنا نستبق
ما بپيشى گام چون بر داشتيم * يوسف اندر جايگه بگذاشتيم
تا كه او باشد نگهبان بر متاع * غافل از آنكه بود آنجا سباع
ماند تنها گرگ او را بر دريد * وين ز ما باور ندارى تو بديد
گر چه ما هستيم با صدق و فروغ * ليك ميدارى تو ما را بر دروغ
هست ما را حجتى روشن بدست * اينست پيراهن كه گرگش خورده است
پس بياوردند پيراهن بزود * كه به خونى بر دروغ آلوده بود
چون بديد آن بار ديگر شد ز هوش * خون بتنش از پيرهن آمد به جوش
چون به هوش آمد بگفت اينجا كجاست * عالم باقى است پا دار فناست
رفته بودم من باقليمى فراخ * بازگشتم چون در اين تنگين مناخ
يوسفم اينجاست گفتندش كه نى * ما بقى هستند آن ابناء حى
گفت چون دل نيست پيدا در وجود * از شئونات طبيعت نيست سود