[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 15 تا 16 ]
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ( 15 ) وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ ( 16 )
پس چون بردند او را و اتفاق كردند كه اندازندش در قعر چاه و وحى كرديم بسوى يوسف كه هر آينه آگاه كنى ايشان را بكارشان اين و ايشان ندانند كه تو يوسفى ( 15 )
و آمدند نزد پدر خود شبانگاه گريه ميكردند ( 16 )
گشت چون يعقوب باز اندر وثاق * ديد در هر گوشه نقش الفراق
شهر و كو يك جا پر از اندوه و غم * بر زمين از آسمان بارد الم
ميشنيد از چوب و سنگ آواز هجر * گشت در بيت الحزن دمساز هجر
در خيال يوسف نوباوه شد * كو ز چشم پاك بينش ياوه شد
باز بشنو حال آن گمگشته را * چو از پدر شد او بناكامى جدا
اوفتاد اندر كف خونخوار چند * بر فكندندش ز دوش از ناپسند
ميدواندندش بسيليها به راه * نيلگون كردند آن روى چو ماه
سوى هر يك ميدويد او چاره جو * مر طپانچه ميزدش بر فرق و رو
كه مدد زان مهر و مه جو اى غلام * كه تو را كردند سجده در منام
گفت گر داريد با من اين حسد * بر پدر نبود روا جور از ولد
رحم بر يعقوب پيغمبر كنيد * وز خدا انديشه وز محشر كنيد
با شما چون آيد اندر انتقام * كز چه خستيد آن دل آئينه فام
آن پدر را كو پيمبر بود و پير * تيره گرديد از بد انديشى ضمير
باطنى كز مهر و مه روشنتر است * هر غبار آلوده كرد او كافر است
آن تظلمها تمام افسانه بود * با برادر حقدشان بر ميفزود
خواستند او را كشند از قهر و كين * گفت شمعون قصد ما بد غير ازين
همچنين بر قصد خود بايست بود * افكنيدش در ميان چاه زود
نيكتر ديدند اين وجه از وجوه * اينست شرح و اجمعوا اين يجعلوه
افكندن برادران يوسف عليه السلام را بچاه
متفق گشتند يعنى كينه خواه * كافكنند آن ماه معنى را بچاه
گفت يوسف حسبى اللَّه اى خدا * من سپردم بر تو خود را در بلا
پس بگفتندش برون كن پيرهن * گفت يوسف مرده هم خواهد كفن
گر بمانم ستر عورت شايدم * ور بميرم هم كفن ميبايدم
باز گفتندش كه مهر و مه ز دور * بر تو پوشانند پيراهن ز نور
پس درآوردند با قهر از تنش * تا بگرگ آيت بود پيراهنش
پس رسن بستند بر بازوى او * در ميان چاه بردندش فرو
پس بريدند آن رسن در نيمه راه * اوفتاد او از وسط در قعر چاه
جمله گشت از زندگانى نااميد * شد بجبريل امر از رب مجيد
كه بگير اين بندهء آزاده را * دل بطوفان بلا بنهاده را
در زمان از سدره پر زد جبرئيل * بر گرفتش در هوا ز امر جليل
رفته بود از هوش آن ماه تمام * روى سنگى دادش آهسته مقام
امر شد كز جامهاى جنتش * پوشد اندر تن امين حضرتش
از بهشت آرد ز بهر او طعام * هر جراحاتش نمايد التيام
گفت چون آيد به هوش آن دلنواز * مرو را بنواز و يارى كن تو باز
گو تو را ما بهر تاج و بهر گاه * آفريدستيم نى از بهر چاه
شو تو بر شكل پدر بر وى عيان * تا تسلى يابدش يك لحظه جان
جبرئيلش سر به زانو بر گرفت * چون به هوش آمد بسى كرد او شگفت
بر گمانش آنكه مهر انديش او * آمده است از بهر يارى پيش او
كرد بنياد شكايت با پدر * آنچه ز اخوان مر ورا آمد بسر
پشت و پهلو كه جراحت گشته بود * بر امين حقتعالى مىنمود
ناله ميكرد از غمش روح الامين * بر صدا و شكل يعقوب حزين
اندكى چون يافت تسكين حال او * پس بشكلى خوش بر او بنمود رو
گفت نى يعقوبم اى غمديده من * بلكه جبريلم امين ذو المنن
آمدم كز خوف و غم برهانمت * وز خطرها مطمئن گردانمت
حق سلامت مىرساند اى همام * گويدت غمگين مباش از جور عام
يافت خواهى در جهان از دادگر * علم و شاهى و نبوت سر بسر
گفت زان كرديم وحى آن دم بوى * از زبان جبرئيل نيك پى
كه تو خواهى كرد اخوان را خبر * زانچه آوردندت از خوارى بسر
وانگهى باشند ايشان بيشعور * هيچ نشناسندت اعنى در حضور
سوى او رفتند چو از قحط عجيب * شرح آن را با تو گويم عنقريب
خواست چون بر سدره پر زد جبرئيل * باز فرمان آمد از رب جليل
كه بمان روزى دو با يوسف بچاه * همدم او باش در بيگاه و گاه
تا ز ديدارت دلش خرم شود * فارغ از اندوه و درد و غم شود
مينرفتند آن شب استمكارگان * سوى كنعان بهر تعطيل زمان
رفت شمعون نيمه شب نزديك چاه * تا بپرسد حال او بىاشتباه
گفت اى كز زخم هجر آزردهاى * چيست حالت زندهاى يا مردهاى
كيستى گفت اى كه پرسى حال من * گفت شمعون اى غريب ممتحن
گفت چون باشد تو گو حال كسى * كو فتاد است او بدينسان محبسى
نه بود روى زمين از زندگان * نه به زير از رفتگان زين خاكدان
بيكس و تنها غريب و خسته حال * همچو مرغى كش شكسته پر و بال
گشت شمعون زانسخنها بيقرار * گريه ور شد همچو ابر نوبهار
بانكش اخوان چون شنيدند از قصور * آمدند از چه ببردندش بدور
صبح چون شد باز آن پيراهنش * مى بيالودند بر خون از فنش
سوى كنعان پس روان از ره شدند * بى خبر از يوسف و از چه شدند
بشنو از يعقوب غم پرورده باز * تا چه آمد نقش او بر پرده باز
شام چون شد ديد فرزندان او * باز ناگشتند شد در جستجو
گشت با دنيا برون از شهر سخت * زار و نالان تا بپاى آن درخت
كه مسمى گشته بود او بر وداع * آن شب آنجا ماند با سوز و صداع