با پدر گفتند اخوان چند تن * چون بر او ما را ندارى مؤتمن
خاصه ما باشيم بر وى نيكخواه * بر تو بازاريم خوشحالش ز راه
همره ما كن روانش در غدا * ما نسازيمش دمى از خود جدا
تا خورد از ميوهها شيرين و خوش * هم كند بازى نباشد رو ترش
ما نگهبانيمش اندر هر مقام * از مكاره و از سباع و از هوام
گفت يعقوب اينست حزنى بيسخن * بر من او را گر بريد از پيش من
هست بر من سخت هجرش ناگوار * خاصه ترسم كش خورد گرگ از گذار
چون شما ناگه ز وى غافل شويد * يا بكارى باز مستعجل شويد
ديده بد در خواب كه گرگان چند * ميرسانيدند يوسف را گزند
باز گفتندى كه باللّه ار خورد * گرگ او را يا كه جامهء او درد
خاصه ما در قدر و قوت برتريم * گر خورد گرگش بخسران در خوريم
ميل يوسف ديد چون يعقوب بيش * همچنين اصرار فرزندان خويش
داد تن خواهى نخواهى بر قضا * گشت بر تقدير ربانى رضا
بر تنش پوشيده مر تسليم را * باز پيراهان ابراهيم را
تا زليخايش ندرّاند ز پيش * حفظ حق دارد نگه ز آلودگيش
شانه زد بر زلف عنبر فام او * تا نگردد دل رها از دام او
رفت خود افتان و خيزان همرهش * تا نمايد از حقايق آگهش
گفت حاشا كه بصحرا تا بشب * تو بمانى اى نتيجهء هر ادب
نصيحت نمودن يعقوب « ع » بيوسف عليه السلام
گر مرا بىشمع رويت شب رسد * نارسيده صبح جان بر لب رسد
غم كنون زد خيمه بر صحراى من * اى پسر بشنو وصيتهاى من
تا بهر حالت بود در تن رمق * مىنشايد تا كنى غفلت ز حق
حمد او كن با زبان ذكرش بدل * دار دل را جمله با حق مشتغل
ور كه درمانى بوقتى در بلا * هم مجو يارى جز از فضل خدا
اين بگو بسيار چون جدت خليل * حسبى اللهم كفى نعم الوكيل
اصل جمله بود اين گر رهروى * نكتها را نغز و نيكو بشنوى
مر فراموشم مكن هيچ اى پسر * تا فراموشت نسازم از نظر
در بيان سكينهء قلبيه
صورت فكريه اينست اى فقير * نقش دل كن صورت زيباى پير
چون ز صورت رسته او شاه دلست * فارغ از آلايش آب و گل است
چون تو بندى نقش او را در خيال * نقشت او بندد به چشم حق مثال
رفته رفته از صور بيرون شوى * محو آن خورشيد روز افزون شوى
اندر اين هم نكتها از خوبى است * نى كه هر رخ صورت يعقوبى است
صورت يعقوب و اسحق و خليل * همچنين تا آدم از وجه جميل
بود واحد از ره معنى نه تن * زين گذشتم يوسفا كن ياد من
تا كنم من ياد هم انديشهات * چون بمصر افتد پرى در شيشهات
امتحانست آن تو را ميكن حذر * صورت فكر آور آنجا در نظر
آن بود برهان رب دارش نگاه * كو نگهدارد تو را اندر پناه
پيش آن كاعظم بلا بر سالك است * جور اخوان چاه و زندان اندكست
آن بود برهان رب در هر رهت * هست تعويذ آن بزندان و چهت
زان خطرها كه تو را باشد به راه * بگذرى زان تا به منزل تا بگاه
جور اخوانست اول در رهت * يعنى اطوار طبيعت ناگهت
تو مشو زان خستهاى سلطان دل * هست يعقوبت بره برهان دل
چون شدى در چاه نفس خود فرو * با تو يعقوبست آنجا رو برو
روح قدسى گيردت آن دم به بر * كان تو را بر شكل پير است و پدر
روز بيگه مىشود يا بى صداع * نك سپردم بر خدايت در وداع
چون نمودى روى بر راه اى وفى * ما بقى را با تو ميگويد صفى
او گشايد عقدهاى مشكلت * مو بمو در هر قدم تا منزلت
داشت دنيا نام يوسف خواهرى * نك شنو كز اوست بر پا محشرى
خواب بود آن دم كه رفتند از سرا * يوسف و يعقوب و اخوان جابجا
چون كه شد بيدار ديد او رفته است * جان اخت از تاب هجرت تفته است
كرد سر را پا و از پى بر دويد * تا بايشان در وداع او رسيد
گفت با يعقوب چون گشتى رضا * كو رود گفت اين بود حكم قضا
گر بگويم تا چكرد او در وداع * من بمانم از سخن تو ز استماع
رفته رفته ديدهام بينور شد * يوسف از يعقوب و دنيا دور شد
جذبه
گشت نفس مطمئن با روح باز * رفت دل در سير عشق دلنواز
ميروم بازم دل از كف ره كنيد * يار مشكين طره را آگه كنيد
ميروم يا ميبرندم شيرها * با كمند عشق و با زنجيرها
اين پى تشبيه گفتم ور نه چند * نيست حاجت تا كه بندندم ببند
كرد اشارت دلبرم تدبير چيست * چون كه او گويد بيا زنجير چيست
خورد بر هم طرهء جانانه باز * شد دگرگون حالت ديوانه باز
اين منم يا من ز خود بيرون شدم * چند و چون هشتم در آن بيچون شدم
آن صفى كايندم بجا بود او كجاست * در تكلّم داشت بر ما رو كجاست
وين كه ميگويد سخن در جامه كيست * كرده زانقامت به پا هنگامه كيست
باز گندم شد مريد آن آردها * بر كشيد از بهر قتلم كاردها
وانگهى بر قالب خاكى زنيد * اين طلسم باژگون را بشكنيد
چشم بند است اين ندانم يا طلسم * يا چه نسبت نور مطلق را بجسم
يا كه اين تن پردهء آن طلعت است * در حجاب آن صورت بيصورتست
چون به صورت آيد او آدم شود * در سراى دل به خود همدم شود
مر ز من سر زد كلامى بىادب * كو گزد بر من ز پشت پرده لب
گويدم بىپرده گشت اسرارها * با خبر باش اندك از گفتارها
بند كن اين سيل گيتى كوب را * دار پنهان سرّ آن محبوب را
تب گرفتت يا كه صرعى بر شتاب * يا كه مستى يا سخن گويى بخواب
بودم آگه كه كنى گاهى تو غش * گويى آن گه حرفها ديوانهوش
در تو مانا آن مرض دائم شده است * تب نكردى چاره نك لازم شده است
اين همه هست و بافزون يار من * خود گشايد پرده از گفتار من
ليك او پاك است از تغييرها * بهر ما باشد سزا تقصيرها
هست بر ما نسبت پاك و پليد * نى بر آن كو نيك و بد را آفريد
او بود از پاك و ناپاكى برون * ره بتنزيهش ندارد چند و چون
اى برى ز انديشه و آداب ما * پاك كن ز آلودگىها آب ما
ما اگر مجرم و گر نيك اختريم * از تو هر دم بر اميدى ديگريم
چون تو دانى عجز و نادارى ما * مى ببخشا بر گنهكارى ما
گر تو بخشى عاجزى را در خور است * خاصه گر عاجزتر و مسكينتر است
بر دل يعقوب و ياريهاى او * وان غم و بيدارى شبهاى او
عفو كن ما را بنادارى ببخش * جرمها از راه غفارى ببخش