من سخن با خويش گويم سال و ماه * از پى دل مىروم بيگاه و گاه
مىرود دل من ز پى مىخوانمش * باز مر بر جاى خود گردانمش
اينسخنها با خود و با دل كنم * نى كه با هر كودنى غافل كنم
ور تو با من همدلى مستانه باش * شد چو ذكر زلف او ديوانه باش
نيست مر ديوانه را هيچ آگهى * تا نبوّت چيست يا شاهنشهى
وقت آمد هيچ اگر ديوانهاى * از وجود و بود خود بيگانهاى
خواب شاه حسن را تعبير كن * عكس رخسارش بدل تصوير كن
تا كه آيد مهر و ماهت در سجود * خم شود پشت سپهرت در شهود
يوسفا آزمودت ز آدابها * حق مگر تعبير جمله خوابها
آخر اين سوره شرح خواب من * با تو گويم نك ز يوسف گو سخن
عشق گويد روز ما و كار ماست * خواب كى در پيشه و بازار ماست
خواب عاشق چون شب آمد زاريست * بى خبر از خواب و از بيداريست
ديده گر هيچ آن دو چشم نيم خواب * چشمش از طوفان دل باشد خراب
خاصه گر يعقوب غم پرورده است * همچو يوسف دلبرى گم كرده است
گريه كن گو تا بگيتى زندهاى * چون صفى بر درد و غم زيبندهاى
يوسفا تو شاه حسنى لا كلام * بر تو نعمتهاى حق باشد تمام
هر كه بيند روى خوبت بنده است * نعمت شاهى تو را زيبنده است
بر تو و بر آل يعقوب اى هميم * اى كريم بن كريم بن كريم
حق كند اتمام نعمت در دو كون * هم تو را باشد بهر غم يار و عون
هم چنان كه كرد اتمام نعم * بر پدرهايت دو تن ز اهل كرم
يعنى ابراهيم و اسحق ودود * كه عنايتشان ز حق پيوسته بود
حق بود دانا و هم استوده كار * هر شجر را تا ثمر چبود ببار
آگهست اعنى ز استحقاقها * تا كرا باشد سزاوار اجتبا
باشد اندر يوسف و اخوان او * مر نشانها سائلين را مو بمو
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 8 تا 14 ]
إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ ( 8 ) اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ ( 9 ) قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ ( 10 ) قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ ( 11 ) أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ ( 12 )
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ ( 13 ) قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ ( 14 )
هنگامى كه گفتند هر آينه يوسف و برادرش دوسترند بسوى پدر ما از ما و حال آنكه ماييم جوانان كارزار بدرستى كه پدر ما هر آينه در خيال غلطى هويداست ( 8 )
بكشيد يوسف را يا بيندازيد او را در زمين دورى تا خالى ماند براى شما روى پدرتان و بشويد پس از آن گروهى شايستگان ( 9 )
گفت گوينده از ايشان كه نكشيد يوسف را و بيندازيد او را در قعر چاه تا برگيرند او را برخى از كاروانيان اگر هستيد كنندگان ( 10 )
گفتند اى پدر ما چيست مر ترا كه ايمن نميدانى ما را بر يوسف و بدرستى كه ما مر او را از خير خواهانيم ( 11 )
بفرست او را با ما فردا تا بر جهد و بازى كند و بدرستى كه ما مر او را هر آينه نگهبانانيم ( 12 )
گفت بدرستى كه من غمناك مىكند مرا كه ببريد او را و مىترسم كه بخورد او را گرگ و شما باشيد از او بىخبران ( 13 )
گفتند هر آينه اگر خورد او را گرگ و حال آنكه ما جوانان كارزاريم بدرستى كه آن گاه زيانكارانيم ( 14 )
گفت يعقوب اى بنى ناور بپيش * خواب خود را با برادرهاى خويش
زانكه باشند آگه از تعبيرها * مىكنند از كينهات تدبيرها
پس شنيدند آن خبر اخوان او * رشك بردند از غلط بر جان او
هر خبر شايع شود اندر سبب * چون گذشت آن از دو تن يا از دو لب
خواهى ار پوشيده ماند رازها * بر لب از دل بر ميار آوازها
ياد كن گفتند چو اخوان سر بسر * دوستتر دارد ز ما او را پدر
او و بن يامين برادرش از طلب * نزد يعقوبند از ما بس احب
وانگهى ما راست افزون فرو زور * از ره دانش پدر بس گشته دور
يا كه يوسف را بريد از تيغ سر * افكنيدش يا با رضى دور تر
گفت شمعون با يهودا اين سخن * ديوشان گرديد اينسان راهزن
تا كه خالى ماند از بهر شما * روى يعقوب از ره مهر و و لا
بعد از آن باشيد قومى رستگار * بر صلاح از توبه آيد شوم كار
كارتان تا نزد يعقوب انتظام * يابد آن گه كو نباشد در مقام
گفت ز ايشان قائلى كاين نيست راه * سخت باشد جرم قتل بيگناه
كشتنش دور است از راه صواب * افكندش بل بچاهى از شتاب
رهسپاران تا در آرندش دگر * پس برندش سوى شهرى دور تر
يعنى ار مقصودتان دورى اوست * اين كنيد اولى چو مهجورى اوست
پس بر اين گشتند يك جا متفق * كافكنند او را بچاه از شك و دق
سوى يعقوب آمدند از مكر و فن * كه بود سرسبز صحرا و چمن
يوسف نوباوه را با ما روان * كن بصحرا بهر تفريح روان
گفت من بيروى يوسف چون زيم * گر نباشد او همانا من نيم
مىنداريد اين روا بر من شما * كه شوم در رنج هجران مبتلا
چو از پدر گشتند مأيوس آمدند * نزد يوسف متفق با وى شدند
گشت راضى او كه با اخوان خود * جانب صحرا خرامد از بلد
نزد يعقوب آمد آن ماه منير * اذن تا گيرد تفرج را ز پير
باز از اين فرمود يعقوب احتراز * تا سخنها در ميانشان شد دراز