تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
طرز گفتار ار كه هوشى در كس است * بهر آن كاين وحى حق باشد بس است
نزد تأويل اين حكايت بس شبيه * هست با انسان بوجهى بس وجيه
گفت زان احسن بود بىامتناع * يا بى اندر ضمن تفسير اطلاع
وجه ديگر گفته‌اند ارباب نص * كز چه گفت اين قصه را بهتر قصص
در يكى روز احمد آن سبطين را * دو سر ور قلب نور عين را
بر سر زانو نشاند از خويشان * بوسه ميداد او بفرق و رويشان
جبرئيل اندر زمان دادش سلام * گفت دارى دوستتر زين دو كدام
گفت هر دو قرة العين منند * هر دو محبوبند و پارهء از تنند
گفت امت هر دو را خواهند كشت * از شرار زهر و خنجرها بمشت
آن يكى را زهر در كامش كنند * وين سر اندر نيزه بر شامش كنند
ماند اندر نينوا تنها و خوار * دشمنانش در مقابل صد هزار
سر برندش تشنه لب از مظلمه * آن گره نزديك نهر علقمه
چون شود او كشته از شمشير و تير * مىنمايند اهل بيتش را اسير
جايشان بدهند در ويرانه‌ها * صدقه ايشان را برند از خانه‌ها
گفته‌ام در زبدة الاسرار من * شرح آن را با دقايق در سخن
زبدة الاسرار را گر خوانده‌اى * نيست عشقت زنده هيچ ار مانده‌اى
وقت ياران دير شد نك گوش باش * قصهء يوسف شنو خاموش باش
مصطفى از گفتهاى جبرئيل * خاستى از هر دو چشمش رود نيل
گشت چون ابر بهاران گريه‌ور * بر تسلى گفت جبريلش دگر
ياد كن گه كشته‌اى را اى رسول * كه ملايك بودى از حالش ملول
بد تمام او مظهر حسن إله * پس برادرها فكندندش بچاه
پس ورا بر زرّ كم بفروختند * وز غمش جان پدر را سوختند
ساخت بهر خويش او بيت الحزن * كه مثل گشت آن در اندوه و محن
تا چهل سال از فراقش خون گريست * حكمتى بود آنكه با آن غم بزيست
گريه بس كرد او دو چشمش گشت كور * كه ز چشمش بود نور ديده دور
عرشيان را از غمش انده فزود * تا كه ماندند از ركوع و از سجود
ناله‌ها كردند كى خلاق جان * كو جز اين يك بنده پيدا در جهان
از چه افكندى بدينسان در غمش * بر خزان دادى بهار خرمش
شد جدا زو آنكه بودى جان او * مظهر حسن تو و جانان او
حقتعالى گفت كى روحانيان * مصلحتها اندر اين باشد نهان
بر مشيتها نياريد انقباض * آن چنان كاول نموديد اعتراض
خواستم چون خلقت آدم كنم * خاك را بر سرّ خود محرم كنم
مر شما را بود افسوس و اسف * كاين نباشد جز كه بر سفك و تلف

[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 4 تا 7 ]

إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ ( 4 ) قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ ( 5 ) وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ( 6 ) لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ ( 7 ) هنگامى كه گفت يوسف مر پدر خود را اى پدر من بدرستى كه من ديدم در خواب يازده ستاره و آفتاب را و ماه را ديدمشان كه بودند مرا سجده كنندگان ( 4 ) گفت اى پسرك من مخوان خواب خود را بر برادرانت پس مكر كنند براى تو مگر بدى بدرستى كه ديو رجيم مر آدمى را دشمنى است هويدا ( 5 ) و همچنين برگزيند تو را پروردگارت و بياموزد تو را از تأويل خوابها و تمام كند نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب هم چنان كه تمام كردش بر دو پدرت از پيش ابراهيم و اسحق بدرستى كه پروردگار تو داناى درست كار است ( 6 ) البته كه هست در قصه يوسف و برادرانش نشانهاى قدرت مر پرستندگان را ( 7 )
اى محمد « ص » ياد آور چون كه گفت * يوسف آن پير پدر را در نهفت
متصف چون بود بر حزن و اسف * گشت موصوف آن به يوسف در سلف
گفت با يعقوب ديدم من بخواب * يازده كوكب دگر مه و آفتاب
بر سر كوهى بلند آنها تمام * سجده بنمودند بر من از مقام
گفت يعقوب اى پسر اين خواب را * بر برادرها مگو آداب را
تا كه ايشان حيلت آرند و حسد * بر تو از اغواى ديو بىرشد
زانكه شيطان آدمى را دشمن است * هر دمى او را بوجهى رهزنست
پس مباش از كيد اخوان مطمئن * هم ز تسويلات شيطان مطمئن
اين حسد با نفس آدم توام است * بلكه بنيادش ز نفس آدم است
هر كه را بيند ز خويش افزون به حد * مىبرد بر وى ز نادانى حسد
هم چنان كه بر گزيدت ذو الجلال * بر چنين خوابى كه ديدى در مثال
بر گزيند در عيان پروردگار * بر نبوت بر شهى در روزگار
حسن آرى قبله‌گاه عالم است * قامت هر ناظرى پيشش خم است
حسن هر جا خيمه زد با اوست عشق * كارساز حسن هر مهروست عشق

جذبه

سرّ عند من عبيده شد پديد * گر بجنبيدت دل از خود بر اميد
حسن چون بر دل زند او رنگ باز * بين هلد بر جا چه عشق يكه تاز
چيست شاهى و نبوت پيش او * يا كه ملك و ملتى در كيش او
نيست ملكى ملك يك جا ملك اوست * چون كند طوفان امان در فلك اوست
گر تو را دل بر كمندى بسته نيست * يا نظر بر طاعتى پيوسته نيست
با تو نبود حرف من و افسانه‌ام * حرف با خود مىزنم ديوانه‌ام
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 351 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه